پشت پرده قدرت در دولت دوم ترامپ
روایتی عمیق و موشکافانه از سازوکار قدرت در کاخ سفید ترامپ است؛ کتابی که نشان میدهد چگونه یک رئیسجمهور برخلاف سنتهای رایج واشنگتن، تلاش کرد تعریف تازهای از قدرت اجرایی، وفاداری سیاسی و رابطه میان رئیسجمهور و نهادهای آمریکا ارائه کند.
مگی هابرمن و جاناتان سوان، دو روزنامهنگار برجسته سیاسی، با تکیه بر صدها گفتوگو با افراد حاضر در حلقه قدرت، تصویری چندلایه از تصمیمها، رقابتها، درگیریهای داخلی و محاسبات پشت پرده در دولت ترامپ ارائه میدهند. این کتاب تنها داستان یک سیاستمدار نیست؛ بررسی این پرسش است که وقتی شخصیتی مانند ترامپ به مرکز قدرت بازمیگردد، چگونه قواعد بازی، نهادهای سیاسی و آینده حزب جمهوریخواه آمریکا تحت تأثیر قرار میگیرند.
ترجمه فارسی: روزبه سلمانی
ناشر: نشریه کوه ران
تمام حقوق این ترجمه و انتشار محفوظ است.

یادداشت درباره منابع
بخش عمدهٔ گزارشگری ما برای این کتاب در یک بازهٔ زمانی سهساله، از بهار سال ۲۰۲۳ تا بهار سال ۲۰۲۶ انجام شده است. در طول این مدت، ما بیش از یکهزار مصاحبه با طیف گستردهای از افراد نزدیک به رئیسجمهور ترامپ انجام دادیم؛ از جمله مسئولان ستاد انتخاباتی، کارکنان کاخ سفید، مقاماتی که در وزارتخانهها و سازمانهای دولتی خدمت میکردند، دستیاران پیشین، حامیان مالی (اهداکنندگان)، قانونگذاران، دوستان و شرکای تجاری. بسیاری از مصاحبههای ما بر پایهٔ قاعده بنیادین و توافقشده روزنامهنگاری تحت عنوان «پسزمینه عمیق» (Deep Background) صورت گرفت؛ بدین معنا که ما مجاز بودیم از اطلاعات استفاده کنیم، اما هویت فردی را که اطلاعات را در اختیارمان گذاشته بود فاش نسازیم.
در سراسر فرایند گزارشگری، تلاشهای گستردهای به کار بستیم تا با تکتک افرادی که نامشان در این کتاب آمده تماس بگیریم و به آنها فرصت کافی بدهیم تا دیدگاههای خود را بیان کنند. هنگامی که در کتاب از نقلقولهای مستقیم استفاده میکنیم، آن نقلقولها یا مستقیماً از خود گوینده بیان شده، یا از فردی نقل شده که شخصاً آن را شنیده است، و یا برآمده از یادداشتهای همزمان با واقعه، فایلهای صوتی ضبطشده یا متن پیادهشدهٔ جلسات است. هر جا که به نقلمضمون پرداختهایم، به این دلیل بوده که شاهدان یا حاضران در گفتوگو نتوانستهاند عین واژهها را دقیقاً به یاد آورند، اما از مضمون، پیام و مقصود کلیِ بیانشده کاملاً مطمئن بودهاند.
این کتاب دربردارندهٔ صحنههای پرجزئیات در مکانهای بسیار حساس و امنیتی است. در مواردی که میان روایتهای شرکتکنندگان در جلسات اختلاف یا تناقض وجود داشت، عموماً جانب احتیاط را گرفته و مطالبی را که بر سر آنها اختلافنظر بود حذف کردیم؛ در پارهای موارد نیز بر پایه سابقهٔ طولانیمدت خود در پوشش اخبار ترامپ و حلقهٔ نزدیکانش، به تشخیص حرفهای خودمان در سنجش میزان قابلیت اعتماد منابع گوناگون تکیه کردیم.
در جریان این سه سال گذشته و در طول گزارشگری روزانهمان برای روزنامهٔ نیویورک تایمز، هر یک از ما بارها با دونالد ترامپ سخن گفتهایم. در تاریخ ۱۶ مارس ۲۰۲۶، رئیسجمهور به مدت یک ساعت در «دفتر بیضی» با ما نشست و به پرسشهایمان پاسخ داد. ما روایتهای مربوط به صحنههای حساس و گفتوگوهای محرمانه، از جمله تعاملات شخصیاش با رهبران خارجی را در برابرش قرار دادیم و او بهتفصیل گفتوگو کرد—بخش اعظم گزارشهای ما را بدون اعتراض پذیرفت، گرچه نسبت به چند نکته مشخص ابراز مخالفت کرد. سپس ایمیلهای تکمیلی و بسیار پرجزئیاتی را برای کارکنان او فرستادیم که دید کامل و شفافی از گزارشهایمان به کاخ سفید میداد و هر فرصتی را برای پاسخگویی در اختیار آنها میگذاشت.
پیشدرآمد (پرولوگ)
شالها و پالتوهای پوستی از ورودیِ عمارت مار-ئه-لاگو میگذشتند. جبههای از هوای سردِ نامتعارفی دمای هوا را تا حدود ۴۰ درجه فارنهایت (نزدیک به ۴ درجه سانتیگراد) پایین آورده بود—سرمایی که در پالمبیچ کاملاً کافی بود تا رژهٔ پالتوهای پوست راسو (مینک) و سمور (سیبل) را در میان مهمانانی که برای آغاز سال ۲۰۲۶ در کنار رئیسجمهور ایالات متحده آمده بودند، توجیه کند. مهمانان نخست در اطراف استخر گرد آمدند و سپس در امتداد یک فرش سیاه به راه افتادند؛ آنها با گذر از میان آبشاری از شمعها و نوای نوازندگان سازهای زهی که هنگام ورود به «تالار رقص بزرگ دونالد جی. ترامپ» برایشان نغمهسرایی میکردند، به داخل گام نهادند. آنها آمده بودند تا ادای احترام و اعلام وفاداری کنند. و البته برای رقص و پایکوبی آمده بودند.
هنگامی که ترامپ وارد شد، موسیقی از سرود ملی «پرچم پرستاره» و «خدا آمریکا را حفظ کند» ناگهان به پیشدرآمد «ویلیام تل» اثر روسینی تغییر کرد؛ قطعهای که بهعنوان موسیقی متن سریال تلویزیونی مشهور دهه ۱۹۵۰ به تکسوار تنها (The Lone Ranger) شهرت جهانی یافته بود. ترامپ حالوهوایی فوقالعاده شاد و سرخوش داشت. در سال گذشته—نخستین سال از دومین دورهٔ ریاستجمهوریاش—او چنان نمایشی از اقتدار عریانِ قوهٔ مجریه به راه انداخته بود که کشور نظیر آن را از زمان ریاستجمهوری فرانکلین دی. روزولت به چشم ندیده بود. او بههمراه ملانیا وارد تالار شد؛ ملانیا لباسی شب با پولکهای نقرهای درخشان و خیرهکننده بر تن داشت. زمانی که خبرنگاران تصمیم سال نوی رئیسجمهور را جویا شدند، او با جدیتی کاملاً مشهود و ظاهری پاسخ داد: «صلح بر روی زمین.»
جمعیتی از چهرههای درجهدو، لباسهای شبِ مجلل، چهرههای آرایشکرده، و ثروتهای تقریباً غیرقابلتصور، شامل دارودستهٔ آشنایی از بزرگان و شخصیتهای برجستهٔ جنبش ماگا (MAGA) میشد: اریک و لارا ترامپ؛ مشاوران کاخ سفید مانند دن اسکاوینو؛ مجری پیشین شبکه فاکسنیوز، جنین پیرو که اکنون دادستان کل ایالات متحده در ناحیه کلمبیا بود؛ و رودی جولیانی، شبحی از روزگاران گذشته، در کُت شامگاهی سفیدرنگ.
مارکو روبیو، که اکنون همزمان در مقام وزیر امور خارجه و مشاور امنیت ملی خدمت میکرد، او نیز در آنجا حضور داشت. در اواخر شب، هنگامی که گروه موسیقی مستقر در تالار اجرای آتشین و پرشوری از ترانهٔ «فایربال» پیتبول را آغاز کرد، روبیو برای هر کسی که گوشی تلفن همراهش را بیرون آورده بود، نمایشی به راه انداخت؛ او همراه با موسیقی همخوانی میکرد و بر روی صندلیاش میرقصید.
این نمایشِ شادمانی و عیاشی، این حقیقت بزرگ را لاپوشانی میکرد که عملیاتی عظیم—که تنها برای ترامپ، روبیو و شمار اندکی از حاضران در آن اتاق فاش شده بود—در آستانهٔ وقوع بود. آنها هفتهها صرف برنامهریزی عملیاتی کرده بودند که نوید میداد یکی از جسورانهترین و بیباکانهترین عملیاتهای نظامی آمریکا در طول یک نسل باشد: دستگیری و ربودن دیکتاتور ونزوئلا، نیکولاس مادورو؛ و اکنون تنها چند روز، و شاید چند ساعت، با آغاز آن فاصله داشتند.
تقریباً سیصد مایل آنسوتر در پونته ودرا بیچ، سوزی وایلز پس از گذراندن پنج روز در باشگاه اختصاصی ترامپ، تازه به خانهاش رسیده بود. خانهٔ او اخیراً به یک مرکز «اسکیف» (SCIF—اتاقک و فضای بهشدت امن و ایزوله برای رسیدگی به اطلاعات فوقمحرمانه طبقهبندیشده) مجهز شده بود تا رئیس دفتر ترامپ بتواند این مأموریت فوقالعاده حساس و پرمخاطره را مستقیماً از آنجا رصد کند. آنها در طول هفته گذشته مجبور شده بودند چندین بار عملیات را متوقف و لغو کنند؛ دلایلی همچون وضعیت نامساعد جوی و نیز ساعات و برنامهٔ خواب غیرقابلپیشبینی مادورو ناشی از شبزندهداریها و مهمانیهای شبانهاش مانع انجام عملیات شده بود.
وانیلا آیس روی صحنه تالار مار-ئه-لاگو رفت؛ او مسیر تور «من عاشق دهه ۹۰ هستم» خود را کج کرده بود تا به آنجا بیاید و جمعیت را با ترانهای سرگرم کند که سی و پنج سال پیش او را به اوج شهرت رسانده بود. استیون میلر، در کت و شلوار مجلسی و تاکسیدوی شیک و چسبان خود، همگام با متن ترانه با ترانه لب میزد؛ چهرهای خشک، شقورق و اندکی معذب داشت، درست شبیه کسی که مچش را هنگام انجام کاری دور از شأن و ناخوشایند گرفته باشند. او معمار بخش اعظم رویدادهایی بود که سال نخست به بار آورده بود—مردی که فرمانهای اجرایی ریاستجمهوری و اعلام وضعیتهای اضطراری ملی را با سرعتی سرسامآور به پیش رانده و تحمیل کرده بود؛ سرعتی که حتی برخی از دیگر مقامات ارشد دولت ترامپ را نیز در بهت و حیرت فرو برده بود، و اغلب بیآنکه کمترین اعتنایی به عواقب فاجعهبار و پیامدهای پس از آن داشته باشد.
در نقطه مقابل او، کریستی نوم، وزیر امنیت میهن، با ولع و اشتیاقی تمام خود را در ترانهٔ «آیس آیس بیبی» انداخته بود؛ او در برابر لنز دوربینها میرقصید و بازوانش را بالا و پایین میکرد. نوم تجسم عینی چیزی شده بود که در کانون ریاستجمهوری ترامپ قرار داشت: این باور بنیادین که حکومتداری، بیش از هر چیز دیگر، یک «نمایش صحنهای» است—نمایشی از قدرتنمایی که تنها و تنها برای یک تماشاگر یگانه اجرا میشود. در فضای مجازی و اینترنت، منتقدان نوم به او لقب «باربیِ آیس» (ICE Barbie) داده بودند؛ اشارهای کنایهآمیز به اداره مهاجرت و گمرک (ICE) که در سال اول بازگشت ترامپ به قدرت، به یکی از ثروتمندترین و برخوردارترین سازمانهای مجری قانون بر روی کرهٔ زمین بدل شده بود. نوم تنها دو ماه دیگر در مقام خود دوام آورد، پیش از آنکه ترامپ او را با خفت اخراج کند.
در کنار رئیسجمهور بر سر میز اصلی، تاد بلانش نشسته بود؛ وکیل شخصی ترامپ که اکنون به قائممقام دادستان کل کشور تبدیل شده بود—نمادی زنده و آشکار از شیوهای که در آن، رئیسجمهور منافع حقوقی و شخصی خود را با تاروپود دستگاه فدرال اجرای قانون در هم آمیخته و یکی کرده بود.
در میان مهمانان عالیرتبه و سرشناس، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، حضور داشت که بههمراه همسرش سارا برای ادای احترام و اعلام وفاداری آمده بود. نتانیاهو شریک و همپیمانِ ضروری و تفکیکناپذیر ترامپ در سرنوشتسازترین اقدامات سیاست خارجی در طول سال به شمار میرفت، اما در عین حال، کانون دودستگی، شکاف و تنشهای شدید در درون حلقهٔ نزدیکان ترامپ و در پهنهٔ وسیعترِ جنبش ماگا بود. نتانیاهو دو روز پیش از آن، بهصورت کاملاً خصوصی لابی کرده و به ترامپ اصرار ورزیده بود تا دست به یک مداخله نظامی حتی چشمگیرتر و سهمگینتر بزند؛ اقدامی که نتانیاهو امید داشت بتواند با آن، نقشه و ساختار کل خاورمیانه را از نو بازآفرینی و دگرگون کند.
برای نقطهٔ اوج آن شب، ترامپ روی صحنه رفت. او همگان را به سکوت و توجه فراخواند و سپس یک نقاش سرعتی (Speed Painter) را معرفی کرد که او را یکی از بزرگترین هنرمندان زنده بر روی کرهٔ زمین توصیف نمود. همزمان با اینکه گروه موسیقی به اجرای کشدار و آرامی از ترانهٔ «هاللویا» (Hallelujah) پرداخت، نقاش در برابر بوم بزرگ سیاهرنگی موضع گرفت و با شتاب و شوری دیوانهوار، با قلممویی در هر دست، شروع به کار کرد. ظرف مدت ده دقیقه، سیمای عیسی مسیح روی بومِ تکمیلشده نمایان شد. هنرمند تابلو را از روی سهپایه برداشت و آن را در برابر دیدگان جمعیت بالا گرفت.
ترامپ دوباره پشت میکروفون برگشت. او گفت: «من واقعاً نمیدانم چطور این کار را انجام میدهی.» سپس با تغییر نقش خود به یک حراجگذار، مزایده را از قیمت صد هزار دلار آغاز کرد. او رو به نقاش توضیح داد: «فقط محض اطلاعت بگویم، این آدمها جیبهایشان پر از پول نقد است.» ترامپ با صدای بلند رو به میلیاردر اماراتی، حسین سجوانی، فریاد زد: «حسین؟» و سجوانی نیز پیشنهاد ۵۵۰ هزار دلاری داد. قیمت مدام بالاتر رفت. در میانهٔ حراج، ترامپ اعلام کرد که خودش نقاشی عیسی مسیح را امضا خواهد کرد و بدین ترتیب ارزش آن افزایش خواهد یافت؛ و ظرف چند دقیقه، برندگان مزایده—زنی با کلاه سیلندری (تاپهت) و شوهرش که سرتاپا سیاهپوش بود—به رئیسجمهور و نقاش سرعتی روی صحنه پیوستند تا پرتره ۲٫۷۵ میلیون دلاریِ «شاهزاده صلح» (عیسی مسیح) را تحویل بگیرند. ترامپ اعلام کرد که نیمی از این پول به بیمارستان تحقیقاتی کودکان سنت جود اختصاص خواهد یافت و نیمی دیگر به ادارهٔ کلانتری محلی خواهد رسید. در حالی که برندگان جایزهٔ خود را تحویل میگرفتند، ترامپ با انگشت به آن شوهر اشاره کرد و گفت: «شمارهٔ این یارو را بگیرید!»
کمی پیشتر، ترامپ بخشی از سخنان خود روی صحنه را تغییر جهت داده بود تا به موضوعی بپردازد که به نظر میرسید بیمقدمه مطرح شده است. او به یک رسوایی کلاهبرداری در میان مهاجران سومالیایی در مینهسوتا کنایه زد. او به حاضران در آن تالار درخشان و پرزرقوبرق گفت: «میتوانید تصورش را بکنید؟ آنها ۱۸ میلیارد دلار دزدیدند. این تازه فقط مقداری است که الان داریم از آن سر درمیآوریم. این یک کلاهبرداری غولآسا بود.» سپس گویی که محیط پیرامون و موقعیت مکانی خود را به یاد آورده باشد، افزود: «بگذریم، غیر از این قضیه، ما سال فوقالعادهای در پیش خواهیم داشت.»
آنچه تقریباً هیچکس در آن تالار رقص نمیدانست—و حتی برخی از مقامات ارشد ترامپ هنوز به درستی درکش نکرده بودند—این بود که سال جدید با چه سرعتی قرار است باد و غرور پیروزمندانهٔ رئیسجمهور را در بوتهٔ آزمایش قرار دهد. در عرض اندکی بیش از چهل و هشت ساعت، ایالات متحده در یک عملیات مخفیانه که بدون شک یک پیروزی چشمگیر بود، مادورو، رهبر یک کشور دارای حاکمیت ملی را دستگیر و سرنگون میکرد. اما ظرف چند هفته، مأموران فدرال در مینهسوتا دو شهروند آمریکایی را در دو حادثهٔ جداگانه به ضرب گلوله میکشتند؛ اتفاقی که کشور را تکان میداد و بهای انسانی خشنترین و تهاجمیترین سیاستهای داخلی این دولت را بر ملا میکرد. و در کمتر از دو ماه، ترامپ آمریکا را در خاورمیانه وارد جنگ میکرد و بدین ترتیب شاید مقدسترین عهد و پیمانی را که با بسیاری از رأیدهندگانی که به بازگشت او به قدرت کمک کرده بودند بسته بود، زیر پا میگذاشت.
اما تمام اینها هنوز در راه بود و رخ نداده بود. در این شب، در تالار رقصی که نام خودِ او را بر پیشانی داشت، رئیسجمهور طوری رفتار میکرد که گویی هیچ نیرویی توان آسیب زدن به او را ندارد. او با حرکات آشنای مشتهای گرهکردهاش تاب میخورد و گام برمیداشت،
در حالی که بانوی اول تقریباً نامحسوس و آرام در کنار او تکان میخورد.
ساعت زنگ نیمهشب را نواخت.
جمعیت فریاد شادی و خروش برآورد.
مقدمه
تاریخ سرشار از طعنهها و بازیهای تلخ روزگار (Ironies) است. برای دموکراتها، هیچ طعنهای دردناکتر از پی بردن به این واقعیت نیست که پیروزی خودِ آنها در بیرون راندن دونالد ترامپ از کاخ سفید در انتخابات سال ۲۰۲۰—و عزم و ارادهٔ پس از آن برای تضمین اینکه او هرگز بازنگردد—همان عاملی بود که او را به سرنوشتسازترین، پرپیامدترین و هراسانگیزترین رئیسجمهور در دوران زندگی ما بدل ساخت.
اگر ترامپ در آن انتخابات پیروزیِ ناپلئونی و مویی بر جو بایدن به دست آورده بود، دوره دوم ریاستجمهوری خود را در وضعیتی اسفبار و رقتانگیز آغاز میکرد. همهگیری کرونا در اوایل سال ۲۰۲۱ همچنان بیداد میکرد، همچنان هزاران آمریکایی را به کام مرگ میکشاند، اقتصاد را دگرگون و فرسوده میساخت و تجارت جهانی را مختل میکرد. تورم نیز بهزودی از راه میرسید، همانطور که در تمام اقتصادهای بزرگ سراسر جهان فرارسید، و نرخ محبوبیت رهبران مستقر در مسند قدرت را در تقریباً تمام دموکراسیهای لیبرال به زیر کشید و آتش قدرتگیری پوپولیستهای راستگرا را شعلهور ساخت. هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم ترامپ از این قاعده مستثنا میشد.
او همواره پافشاری کرده که تورم در دوران نظارت و حضور او هرگز رخ نمیداد، اما این ادعا، هرچند اثبات نادرستیاش ناممکن بود، جدی گرفتنش نیز به همان اندازه غیرممکن مینمود. در بهار همان سال، قرار بود ترامپ نیروهای آمریکایی را از افغانستان خارج کند. او خواهان آن بود که بسیار سریعتر از اینها حرکت کند، و این کار مستلزم تلاش هماهنگ و پیگیرانهٔ فرماندهان نظامی و مشاور امنیت ملیاش بود تا مانع از آن شوند که او یک خروج دیوانهوار و شتابزدهٔ تمام نیروهای آمریکایی از خاورمیانه و آفریقا را پیش از ترک مسند قدرت در ۲۰ ژانویه ۲۰۲۱ کلید بزند. چه کسی میداند که آیا خروج ترامپ از افغانستان روانتر، منظمتر و باکفایتتر از خروج فاجعهبار بایدن میبود یا خیر، اما این خروج در هر صورت هرگز قرار نبود آسان باشد و بار سنگین دیگری را بر دوش یک دورهٔ ریاستجمهوری پیاپی و متوالی اضافه میکرد.
در جایی که ترامپ برای دور دوم خود موفقیت را پیشبینی میکرد، تصور اینکه او در طول آن چهار سال لنگلنگان پیش برود چندان دشوار نیست؛ یعنی در واکنش به فشارهایی که بهزودی روی هم انباشته میشدند دستوپا بزند، تعادلش برهم بخورد و مانع از آن شود که هرگز فرماندهی کامل ریاستجمهوری را در دست گیرد. ترامپ در بخش عمدهای از دوره اول ریاستجمهوریاش احساس میکرد دستوپایش بسته شده و به بنبست خورده است؛ با تحقیقات درباره دخالت روسیه در انتخابات ۲۰۱۶ آغاز شد، سپس استیضاح، و بعد هم همهگیری کووید. تا پایان دوره اول ترامپ،
او عمیقاً نامحبوب بود و نرخ تأیید و رضایت از او در کانال سی درصد سیر میکرد. و با توجه به مسیری که در آن قرار داشت، قطعاً این احتمال وجود داشت که او یک دوره متوالی را با محبوبیتی حتی پایینتر به پایان برساند—امری که او را به یکی از نامحبوبترین رؤسای جمهور تاریخ بدل میکرد. اگر چنین شده بود، جنبش ماگای ترامپ بهشدت تضعیف میشد. و تشکیلات سنتی و قدیمی حزب جمهوریخواه شانس واقعی به دست میآورد تا حزب را از چنگال آن پوپولیسمی که ترامپ چنان استادانه آن را هدایت کرده و دامن زده بود، بیرون بکشد.
تمام آن فرضیات «چه میشد اگرها».
در عوض، جو بایدن در انتخابات ۲۰۲۰ پیروز شد—حقیقتی که ترامپ هرگز حاضر به پذیرش آن نبود. هنگامی که در اوایل سال ۲۰۲۱، دستیاران ترامپ بیانیهای مطبوعاتی از سوی دفتر رئیسجمهور «پیشین» (Former) صادر کردند، او مطمئن شد که چنین چیزی هرگز دوباره تکرار نشود. ماهها، او در دنیایی خیالی و توهمآلود روزگار میگذراند که در آن، با تشویق افراد عجیبوغریب و هواداران سرسخت و متعصب، اصرار میورزید که آنچه او بزرگترین جنایت تاریخ آمریکا میخواند—یعنی ادعای سرقت انتخابات ۲۰۲۰—بهزودی قاطعانه اثبات خواهد شد و او حتی در اوت ۲۰۲۱ به قدرت بازخواهد گشت. برای این انبوهساز و برجساز نیویورکی و ستاره برنامههای تلویزیونی واقعنما (Reality TV) که تمام عمر خود را صرف تلاش برای اجتناب از تحقیر و جا انداختن نام تجاری خود بهعنوان بزرگترین «برنده» جهان کرده بود، از نظر روانی غیرممکن بود که اعتراف کند شکست خورده است—آن هم شکست در برابر سیاستمداری سالخورده که هنگام بالا رفتن از پلهها به زحمت میافتاد و تلوتلو میخورد.
طعنهٔ تاریخی دیگر: برخی از دستیاران ترامپ سرانجام اعتراف کردند، البته صرفاً در خلوت و بهطور پنهانی، که دقیقاً بهخاطر آسیبشناسیهای روانی منحصربهفردِ خود ترامپ بود—بهویژه ظرفیت توهمآمیزی که آنها در آن زمان آن را کاملاً خودویرانگر میپنداشتند—که او توانست دست به این شاهکار باورنکردنی بزند و تنها چهار سال پس از رسوایی و بدنامیِ ششم ژانویه، دوباره به کاخ سفید بازگردد.
نخبگان هر دو حزب و رسانههای سراسری کشور—و در واقع بیشترِ مشاورانِ خودِ ترامپ—در اوایل سال ۲۰۲۱ او را مرده و مدفونشده میدانستند. ترامپ خودش چیز دیگری میدید، و این صرفاً یک لافزنی و بلوف معمولِ او نبود. او احساس میکرد که پایگاه اصلی هوادارانش درست به همان اندازه، و شاید حتی محکمتر از قبل، به او پیوند خوردهاند؛ پیش از آنکه صدها تن از آنان به ساختمان کنگره (کپیتول) هجوم ببرند تا مانع از انتقال مسالمتآمیز قدرت شوند.
ترامپ همواره تلاش کرده بود تا واقعیتِ مختص به خود را بیافریند و سپس اطرافیانش را وادار کند که در برابر روایت او از حوادث تسلیم شوند. ترامپ البته دروغ میگفت، بیپایان و بهشکلی مضحک و گزاف؛ اما آنچه بهصورت اوهام و خیالبافی آغاز میشد، اغلب تار و مبهم میگشت و به واقعیتی بدل میشد که خود او ساخته بود. ترامپ با بسامدی تکاندهنده و با کمک مریدان جانبرکفش، جهانهای ذهنیاش را به زبان میآورد و آنها را به ورطهٔ وجود و عینیت میکشاند.
بلافاصله پس از انتخابات ۲۰۲۰، ترامپ بلندپروازانهترین و مخربترین کارزار خم کردن و تحریف واقعیت را کلید زد. ترامپ با پافشاری بر اینکه در انتخابات پیروز شده است—حتی در حالی که تقریباً تمام نزدیکترین مشاورانش در خلوت پذیرفته بودند که او باخته است—
پیروانش را در تلاشی مذبوحانه برای ابطال و دگرگون ساختن نتایج بسیج کرد. و حتی زمانی که کاخ سفید را ترک نمود، حاضر نشد این ماجرا را رها کند. خواه ناشی از پایبندی چندیندههای او به «قدرت تفکر مثبت» بود—عادتی برگرفته از کتاب پرفروش کشیش نورمن وینسنت پیل، که خانوادهٔ ترامپ سالها در کلیسای او عبادت میکردند—و خواه چیزی فراتر از آن بود، چیزی که برای نزدیکترین دستیارانش به منزله گونهای از اختلال روانی به نظر میرسید، ترامپ حاضر نبود عنوان «بازنده» را برتابد. تا سال ۲۰۲۳، او از طریق قدرتِ تکرارِ مداوم، بیشتر جمهوریخواهان را به این بشارت و انجیل دروغین خود مؤمن کرده بود. با نگاه به گذشته، اکنون بسیاری از متحدانش اعتراف میکنند که همین امتناع سرسختانهٔ ترامپ از پذیرش واقعیت بود که شالوده و بنیان بازگشت شکوهمند او را پیریزی کرد.
بسیاری از افراد در حلقههای درونی و بیرونی ترامپ، از زمان بازگشت او به قدرت، تاریخچه شخصی خود را از نو بازنویسی کردهاند. اکنون، آنها اصرار دارند که هرگز ترامپ را تنها نگذاشتند؛ و همیشه میدانستند که او بازخواهد گشت. اما حقیقت ماجرا بسیار متفاوت است. چند تن از کسانی که در دولت اول او کار کرده بودند، در نخستین سال دوری او از قدرت، فاصله خود را با او حفظ کردند. آنها این کار را نه فقط برای محافظت از اعتبار و حیثیت حرفهای خود انجام دادند؛ بلکه بسیاری به زبان ساده بودن در کنار او را غیرقابلتحمل میدیدند. مهم نبود چقدر تلاش میکردند توجه او را به موضوعات مفیدتر و سازندهتری معطوف کنند، نمیتوانستند او را وادار کنند که دست از حرف زدن درباره سال ۲۰۲۰ بردارد. ترامپ در سر دادن شعارِ مداومِ «انتخابات دزدیدهشده» چنان سرسخت بود که وقت گذراندن با او در اوایل دوران پساریاستجمهوری، به معنای تکان دادن پیدرپی سر به نشانه تأیید بود تا آرامش حفظ شود و درگیری رخ ندهد. کوچکترین اشاره، حتی با ملایمت تام، به اینکه امکان ندارد او به مقام ریاستجمهوری بازگردانده شود—همانطور که مشاور سابقش جنا الیس در رسانههای اجتماعی بیان کرد—خطر تکفیر، طرد شدن و اخراج کامل از حلقه را در پی داشت. هیچ فایدهای نداشت که کسی بخواهد او را «راستیآزمایی» کند. او مدام میگفت: «آنها آن را از چنگ ما دزدیدند.» و زمانی که حس میکرد در حال صحبت با فردی مردد یا شکاک است—مثلاً روزنامهنگارانی از نشریات و رسانههای جریان اصلی—با لحنی اصرارآمیز و تند اضافه میکرد: «خودت که این را میدانی، مگه نه؟»
حتی صدای او نیز به حاشیهٔ زندگی و زیست آمریکایی رانده شده بود. در اوایل سال ۲۰۲۱، غولهای شبکههای اجتماعی—توییتر، فیسبوک و اینستاگرام—چهل و پنجمین رئیسجمهور را از انتشار پست در بسترهای خود محروم و مسدود کرده بودند. قدرتمندترین مالک رسانههای محافظهکار، روپرت مرداک، محرمانه به یکی از معتمدانش گفته بود که فاکسنیوز «بهشدت سرگرم چرخش مسیر است» و «ما میخواهیم ترامپ را به یک غیرشخص (فردی که اصلاً وجود خارجی ندارد) تبدیل کنیم.» بهزودی، ترامپی که روزگاری در همهجا حاضر و ناظر بود، در این شبکه خبریِ اصلی محافظهکاران به چشم نمیخورد. هنگامی که بایدن وارد کاخ سفید شد، ترامپ را چنان «شخصی نادیدنی و محوشده» تلقی کرد که در ملأ عام تنها با عنوان «آن یاروی قبلی» (The former guy) از او یاد میکرد و از بر زبان آوردن نامش نیز امتناع میورزید.
این جمعی کوچک و ناهمگون از افراد بود که در آن روزهای تیره و تار سال ۲۰۲۱، پس از بازگشت ترامپ به مار-ئه-لاگو، در کنار او ماندند. حیاتیترین فرد در این میان، سوزی وایلز بود؛ فعال سیاسی کارکشته و لابیگر کهنهکار اهل فلوریدا، که ترامپ او را درست در پایینترین نقطهٔ افول و انزوای سیاسیاش فراخواند تا تشکیلات سیاسی او را مدیریت کند. او کاری فراتر از بازگرداندن نظم و انضباط انجام داد؛ او
اعتماد ترامپ را به دست آورد و تیمی را بنا نهاد که باثباتترین تیم در میان هر سه کارزار انتخاباتی ترامپ بود.
دیگران چهار سال پر دستاندازتر و پرتلاطمتری را پشت سر گذاشتند. برخی با کیفرخواست و دادگاهی شدن روبهرو شدند؛ مانند پیشخدمت و دستیار شخصیاش (Body man)، والت نائوتا، و مدیر املاک مار-ئه-لاگو، کارلوس دیاولیویرا، که هر دو متهم شدند به اینکه به ترامپ در مانعتراشی در مسیر عدالت کمک کردهاند. برخی بهخاطر توهین به کنگره و سرپیچی از آن روانه زندان شدند (استیو بنن و پیتر ناوارو). و تقریباً همگی در طول سه سال آینده با احضاریههای دادگاه روبهرو شدند، زیرا صفی از دادستانها، چه در سطح فدرال و چه در سطح ایالتی، ترامپ، کسبوکارهای او و بسیاری از همکارانش را تحت پیگرد قانونی قرار دادند. این اتهامات دامنهای از دعاوی حقوقی تا کیفری را در بر میگرفت—از ادعاهای سوءاستفاده جنسی و افترا از سوی یک نویسنده مستقر در نیویورک گرفته، تا متورم کردن صوری و دروغین ارزش داراییها توسط سازمان ترامپ، انبار کردن و نگهداری جعبههای اسناد محرمانه، مشارکت در یک توطئه برای لغو نتایج انتخابات سال ۲۰۲۰، و تا ۳۴ فقره جنایت کیفری که او در نهایت بهخاطر آنها محکوم شد. این اتهاماتِ اخیر به پرداخت حقالسکوت به یک بازیگر زن فیلمهای غیراخلاقی مربوط میشد تا سکوت او را بخرد؛ زیرا روایت او از رابطهٔ ادعاییشان میتوانست نخستین کارزار ریاستجمهوری ترامپ در سال ۲۰۱۶ را به خطر بیندازد.
تنها یکی از این اتهامات کافی بود تا تقریباً هر سیاستمدار دیگری را زیر خروارها خاک دفن کند و به کارنامه سیاسیاش پایان دهد. اما تا سال ۲۰۲۴، افکار عمومی کرخت و بیحس شده بود، و ترامپ، با ظرفیتها و قابلیتهای فراطبیعیاش برای بقا و برندسازی، بلافاصله و بهصورت غریزی دریافت که میتواند خطرات حقوقیاش را به یک دارایی و برگ برندهٔ سیاسی فوقالعاده نیرومند تغییر کاربری دهد. او نامزدی خود را زودتر از حد انتظار اعلام کرده بود؛ تا حدی به این دلیل که خود را در محاصره میدید و متوجه شد که میتواند از جایگاه خود بهعنوان نامزد پیشتاز ریاستجمهوری برای تقویت خط دفاعی حقوقیاش بهره ببرد. ترامپ روایتی از یک توطئهٔ بزرگ و ساختگی را بافت که از اتاق بیضی توسط جو بایدن هدایت میشد. و رأیدهندگانِ کافی نیز آن را باورپذیر یافتند.
لتیشیا جیمز، دادستان کل ایالت نیویورک، در سال ۲۰۱۸ آشکارا با وعدهٔ هدف قرار دادن ترامپ کارزار انتخاباتیاش را پیش برده بود، و با گشودن یک دعوای حقوقی که مستقیماً قلب تصویر ذهنی و داراییهای او را نشانه رفت، به وعدهاش وفا کرد. آلوین براگ، دادستان منطقه منهتن، کوشیده بود از موضوع تعقیب قضایی ترامپ پرهیز کند، مگر در یک مراسم انتخاباتی که در طول کارزار خود در سال ۲۰۲۱ به الگوی رفتاری مجرمانهٔ ترامپ اشاره کرده بود. او بعدها پروندهای حقوقی و نامتعارف را گشود که به باور برخی از مفسران، اگر متهم فرد دیگری جز ترامپ بود، هرگز سر برنمیآورد. البته پروندههای سنگینتری نیز وجود داشت؛ در حلقهٔ نزدیکان ترامپ بهسختی میشد کسی را پیدا کرد که بتواند با چهرهای حقبهجانب استدلال کند که او گستاخانه اسناد محرمانه امنیت ملی را جابهجا و سوءاستفاده نکرده، یا در مسیر تلاشهای دولت برای بازپسگیری آنها کارشکنی و مانعتراشی نکرده است. اما این تلنبار شدنِ ظاهری پروندهها—پروندهای روی پرونده قبلی، و سپس دیگری، و باز هم دیگری، و همه اینها در عرض دو سال—در نهایت هدیهای تمامعیار برای ترامپ از آب درآمد؛ مردی که چندین دهه از عمرش را صرف درهمآمیختن مشکلات حقوقی با روابط عمومی و تبلیغات کرده بود. او در ذهن افکار عمومی تمام این پروندهها را در زیر یک پرچم یگانه جمع کرد و روی آن برچسب زد: «شکار جادوگر».
مگی هابرمن
جاناتان سوان
۶ آوریل ۲۰۲۶
بخش اول
گردباد
۱
پس از آنکه دوربینهای خبری به بیرون از اتاق بیضی هدایت شدند، دونالد ترامپ گفت: «جو، اگر در رقابت مانده بودی شاید الان کارمان به اینجا نمیکشید. تو حریف سرسختتری میبودی. در پنسیلوانیا عاشقت هستند.»
هشت روز پس از آن انتخابات عجیب و تلخ و پرکینه که بهزودی او را به قدرت بازمیگرداند، رئیسجمهور پیشین و آینده در کنار آتشی شعلهور با رئیسجمهور مستقر، جو بایدن، نشسته بود. این یک نمایش سنتی از نزاکت، احترام متقابل و استمرار میان دو دولت بود. چهار سال پیش، پس از انتخاباتی که ترامپ حاضر به پذیرش شکست در آن نشد و مدام ادعای پیروزی میکرد، چنین دیداری هرگز رخ نداده بود. اما بایدن برای کارکنان ارشد خود روشن ساخته بود که این سنتها حائز اهمیتاند. او قصد داشت با رئیسجمهور منتخب دیدار کند تا مسائل مهم و بنیادین کشور را با او در میان بگذارد.
با توجه به زشتیها و فضای زنندهٔ کارزار انتخاباتی اخیر، بایدن از میزان ادب، احترام و توجهی که ترامپ در طول این دیدار حدوداً دو ساعته در کنار شومینه از خود نشان میداد شگفتزده شد. ترامپ با گرمی به بایدن اطمینان داد که دورهٔ ریاستجمهوری موفقی داشته است؛ او از قدرت اقتصاد تمجیدهای پرشوری به عمل آورد و رهبری بایدن را در چند بحران دشوار و ادامهدار، بهویژه جنگ در اوکراین، تحسین کرد. ترامپ به رئیسجمهور گفت: «کار واقعاً سختی است. تو خیلی خوب مدیریتش کردی.»
بایدن سپس به تشریح شماری از مسائل بینالمللی پرداخت و بخشهایی را که ممکن بود برای دولت جدید اهمیت ویژهای داشته باشند به او گوشزد کرد. ترامپ هنوز تمرکزش را روی جزئیات سیاستگذاریها نگذاشته بود و در عوض، مدام سؤالاتی دربارهٔ ویژگیهای شخصیتی رهبران جهان میپرسید و صحبت را قطع میکرد: «او چطور آدمی است؟ میشود با او مذاکره کرد؟ پوتین این روزها چطور است؟ شی [جینپینگ] این روزها چطور است؟»
ترامپ حتی مکالمه را به وادیهای بهشدت حساسی کشاند و نسبت به رفتاری که رهبران حزب دموکرات با بایدن داشتند ابراز همدردی کرد. اما اگر ترامپ امید داشت که با تحریک بایدن، او به تلخکامی و رنجش ناشی از وادار شدنِ بیرحمانهاش به کنارهگیری از رقابتها اعتراف کند—یا شاید زبان به تحقیر و بدگویی از معاون رئیسجمهور، کامالا هریس (جانشین او بهعنوان نامزد حزب)، بگشاید—تیرش به سنگ خورد و ناامید شد.
ترامپ با اشاره به پیروزی بایدن با کسب نزدیک به ۹۰ درصد آرا در انتخابات مقدماتی دموکراتها در سال ۲۰۲۴ با اصرار گفت: «تو چهارده میلیون رأی آوردی. و آنها آن را از چنگت درآوردند.»
بایدن طعمه را نگرفت. سپس ترامپ موضوعی به مراتب دردناکتر و حساستر، یعنی هانتر بایدن را پیش کشید. او با صداقتی ظاهری و بدون به زبان آوردن حتی یک کلمه درباره نقش خودش در تخریب بیرحمانهٔ پسر بایدن طی این سالها اعلام کرد: «وحشتناک است که چه بلاهایی سر پسرت آوردهاند.» رئیسجمهور آینده به بایدن اطمینان داد که او هیچ کاری برای آسیب زدن به پسرش نخواهد کرد؛ و اگر چیزی هست که هانتر به آن نیاز دارد، لطفاً به او بگوید.
تنها پاسخی که بایدن در توان داشت بگوید این بود: «متشکرم.»
همزمان با به پایان رسیدن دیدار، بایدن رو به سوزی وایلز، مدیر کارزار ترامپ و رئیس دفتر منتخب او کرد؛ زنی که در تمام این مدت در سکوت در اتاق نشسته بود تا نظارهگر آن دو مرد باشد. بایدن ناگهان و بیمقدمه به وایلز گفت: «این چشمهای آبی زیبا را از کجا آوردهای؟» و وایلز پاسخ داد: «نمیدانم، چون آنها را از هیچکدام از والدینم به ارث نبردهام.»
ترامپ پرید وسط حرف و گفت: «مگر نمیدانی پدرش کیست؟» وایلز بزرگترین فرزند پت سامرال بود؛ ستارهٔ نامدار لیگ فوتبال آمریکایی (NFL) که زمانی که ترامپ نوجوانی بیش نبود دوران حرفهایاش را در تیم «نیویورک جاینتس» به پایان رسانده بود و بعدها به گزارشگر ورزشی سرشناس و عضو «تالار مشاهیر» بدل شد. بحثی پرشور و سرزنده دربارهٔ تیم جاینتس و ارزش «ژن خوب»، پایانبخش این دیدار بود.
این صحنه چنان دوستانه و صمیمی بود که حس گیجی و ناباوری ایجاد میکرد. ترامپ چندین سال گذشته را صرف این کرده بود که بایدن را پیرمردی خرفت و بیکفایت بنامد، «بدترین رئیسجمهور تاریخ»، که اگر «آنها» انتخابات ۲۰۲۰ را نمیدزدیدند هرگز رئیسجمهور نمیشد. اما در دیدارشان در اتاق بیضی، بایدن رفتار گرم ترامپ را خلعسلاحکننده یافت.
بزرگواری و متانت ناگهانی ترامپ در آن لحظه حتی به چشم برخی از دستیاران نزدیکش صادقانه به نظر میرسید، اما در واقع یک رفتار کاملاً آشنا و همیشگی از سوی او بود. او سابقهای طولانی در تغییر چشمگیر لحن خود داشت، هر بار که احساس میکرد تغییر لحن میتواند او را در بهرهبرداری از یک موقعیت یاری کند. این چرخشها اغلب تکاندهنده بودند؛ فردای روزی که در انتخابات ۲۰۱۶ پیروز شد، ترامپ به بیل کلینتون—همسر زنی که تهدید به زندانی کردنش کرده بود—زنگ زد تا مکالمهای بسیار گرم و صمیمانه داشته باشد، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اکنون نیز با نثار این مهربانی آرامشبخش به بایدن، به نظر میرسید ترامپ به دنبال یک انتقال قدرت آرام، باوقار و باشکوه است—و در پی کسب همان مشروعیتی است که سنت دموکراتیک به ریاستجمهوری او میبخشید؛ همان مشروعیتی که خودش چهار سال پیش از بایدن دریغ کرده بود.
دو هفته پس از دیدارشان در اتاق بیضی، ترامپ تلفن کرد تا عید شکرگزاری را به بایدن و خانوادهاش تبریک بگوید. بایدن به حلقهٔ نزدیکانش گفت که این کار را یک حرکت محبتآمیز تلقی میکند. برخی از نزدیکانش برآشفتند و جا خوردند؛ آیا او واقعاً میتوانست تا این حد درباره نیات ترامپ سادهلوح باشد؟ بایدن ظاهراً تحت تأثیر این صداقت ظاهری قرار گرفته بود. اما در عین حال، بایدن در حال بررسی عفو هانتر نیز بود، زیرا نگران بود که او بهزودی هدف وزارت دادگستری ترامپ قرار گیرد. اضطراب او با دیدن نامهایی که ترامپ برای مناصب کلیدی در حوزهٔ اجرای قانون و امنیت ملی نامزد میکرد، تنها و تنها بیشتر میشد.
در هفتههای بعد، بایدن با یادآوری آن نمایش کوتاه نزاکت و ادب در اتاق بیضی احساس فریبخوردگی میکرد. با از سر گرفته شدن الگوهای رفتاری گذشتهٔ ترامپ، بایدن دچار ناباوری و دلمردگی عمیقی شد، زیرا او و دولت متبوعش بار دیگر خود را در معرض تاختوتاز و حملات کلامی روزمرهٔ ترامپ دیدند.
۲
اگر دیدار با کاخ سفید را کنار بگذاریم، رئیسجمهور منتخب پس از پیروزی در انتخابات بهندرت فلوریدا را ترک کرده بود. او نیازی به این کار نداشت، چرا که جهان خود به سوی او میآمد. او هر روز تماسهای تلفنی و دیدارهایی چاپلوسانه از سوی رهبران جهان، مقامات عالیرتبه و غولهای تجاری دریافت میکرد. آنها تمام توان خود را بسیج کرده بودند تا لطف او را جلب کنند یا دستکم از خود—شرکتها یا کشورهایشان—در برابر دولت ایالات متحده محافظت کنند؛ دولتی که بهزودی در دستان رئیسجمهوری قرار میگرفت که فهرستی بسیار بلندبالا از دشمنان داشت.
کمتر چیزی به اندازه به خاک افتادن و کرنش غولهای دنیای فناوری (بیگ تک) در برابرش ترامپ را خشنود میکرد، و با حافظهٔ بلندمدتی که از خیانت ادعایی آنها داشت، قصد داشت این ماجرا را به یک نمایش عمومی تمامعیار بدل کند. ترامپ در کتاب تصویری و نفیس خود در سال ۲۰۲۴ به نام «آمریکا را نجات دهید» (Save America) ادعا کرده بود که مارک زاکربرگ، مدیرعامل متا، در طول انتخابات ۲۰۲۰ علیه او توطئه کرده بود، و به این میلیاردر هشدار داد که اگر دوباره چنین کاری کند، «بقیه عمرش را در زندان سپری خواهد کرد».
زاکربرگ پس از شورش ۶ ژانویه، حسابهای ترامپ را در هر دو پلتفرم فیسبوک و اینستاگرام مسدود کرده بود. جک دورسی از توییتر نیز دست به اقدامی مشابه زد—که ترامپ را واداشت پلتفرم اختصاصی خود، «تروث سوشال» (Truth Social) را بنیان نهد. اما طی چند سال بعد، همزمان با اینکه ترامپ دوباره سیطرهاش را بر حزب جمهوریخواه تحکیم کرد و طرحی برای بازگشت به قدرت ریخت، یکی پس از دیگری پلتفرمها و میلیاردرهای حوزه فناوری ابتدا با احتیاط و سپس با رغبت کامل، با او از در صلح درآمدند.
این به معنای بخشیده شدن همه چیز نبود، اما با آشکار شدن ظرفیت و توان ترامپ برای وارد آوردن خسارات وصفناپذیر به شرکتهایشان، این گذشته میتوانست بهسرعت به فراموشی سپرده شود.
ترامپ هیچ قصدی نداشت که آنها را بهسادگی رها کند. او از دیرباز به ارزش نمایشهای همگانی، و بهویژه به قدرت تحقیر و به تسلیم واداشتن دیگران باور داشت. برای رسمیت بخشیدن به تسلیم آنها در هفتههای منتهی به دومین تحلیف ریاستجمهوریاش، ترامپ از مدیران عامل یا بنیانگذاران بزرگترین شرکتهای فناوری استقبال میکرد؛ کسانی که هر یک برای صرف شام در ایوان مشهور در میان باغهای استوایی مار-ئه-لاگو، راهی این زیارتگاه میشدند. مهمانان شامل تیم کوک (مدیرعامل اپل)، جف بیزوس (بنیانگذار آمازون و مالک واشینگتنپست)، زاکربرگ، و سوندار پیچای از گوگل بودند. زاکربرگ درست پیش از عید شکرگزاری به دیدار او شتافت، و کوک و بیزوس در اواخر دسامبر آمدند.
برخی از میلیاردرها در شرف تجربهٔ غافلگیری خاصی با یک سرگرمی به سبک ویژهٔ ترامپ بودند. ترامپ اغلب پیش از شروع وعدههای غذایی، نسخهای پرشور از سرود ملی «پرچم پرستاره» را بر روی آیپد خود پخش میکرد که صدای آن در کل سیستم صوتی کلوب میپیچید. پیش از شام، زاکربرگ با دست روی سینه به نشانه احترام برپا ایستاد.
اما این یک سرود ملی معمولی نبود؛ نه فقط به این خاطر که روخوانی ترامپ از «سوگند وفاداری» درون موسیقی گنجانده شده بود، یا به این خاطر که صدای ضبطشده با شعار هماهنگ «یو-اس-اِی! یو-اس-اِی!» (ایالات متحده آمریکا!) خاتمه مییافت، بلکه به این دلیل که این قطعه توسط «گروه کُر زندان ۶ ژانویه» اجرا میشد؛ گروهی متشکل از بیست مرد که به اتهام دخالت در حمله به ساختمان کنگره در بازداشت بودند. این شیوهٔ نیشدار و حسابشدهٔ ترامپ برای به خدمت گرفتن برخی از قدرتمندترین رهبران تجاری کشور در کارزار خود بود تا شورشیان را اعاده حیثیت کند و آنان را به شهیدان و میهنپرستانی در راه خدمت به آرمان مقدس خود، یعنی انتخابات ۲۰۲۰، مبدل سازد.
همچنین این راهی بود تا یکی از «اربابان جهان» را—کسی که به اصول خود استناد کرده بود تا ترامپ را بهدلیل تهدید انتقال مسالمتآمیز قدرت مجازات کند—وادار سازد که تلویحاً اذعان کند، یا صرفاً تسلیم این باور شود که ترامپ برحق بوده و زاکربرگ و دیگران در اشتباه بودهاند؛ اینکه او برنده شده و آنها باختهاند. آنها چارهای جز بلعیدن خفت و شکست نداشتند. در اوایل دوره جدید، رئیسجمهور مبلغی در حدود ۲۵ میلیون دلار از شرکت متا بهعنوان غرامت بابت تحقیر ناشی از مسدود شدن حسابش در فیسبوک دریافت کرد. توییتر نیز ترامپ را مسدود کرده بود، اما آن شرکت از آن زمان توسط ایلان ماسک، که شاید قدرتمندترین متحد ترامپ بود، خریداری شده و نامش به «ایکس» تغییر یافته بود. با وجود این گزینه که به ماسک اجازه داده شود این دعوای حقوقی را بدون پرداخت وجه حلوفصل کند، ترامپ نشان داد که مایل است ماسک نیز پول پرداخت کند؛ توافقی که در حدود ۱۰ میلیون دلار تمام شد.
پس از صرف شام در مار-ئه-لاگو، زاکربرگ تلفنی با ترامپ گفتوگو کرد. او با زیرکی از حمایتهای پیشین خود از یک گروه حامی مهاجرت فاصله گرفته بود و اندکی پس از سفرش به فلوریدا، سیاستهای «تنوع، برابری و شمول» (DEI) را در شرکت خود متوقف ساخت.
جف بیزوس نیز در پی رابطهای گرمتر با ترامپ بود. ترامپ که همچنان از پوشش خبری روزنامهٔ واشینگتنپست، طی نزدیک به یک دهه گذشته دلخور و خشمگین بود، به بیزوس گفت:
«تو در این سالها با من بسیار سختگیر بودی.» بیزوس که بهخوبی میدانست کسبوکارهایِ در حال گسترشِ جهانیاش و بهویژه قراردادهای سودآورِ خدمات ابریِ آمازون با دولت فدرال، تا چه حد آسیبپذیر هستند، با لحنی آشتیجویانه پاسخ داد و تلاش کرد ترامپ را متقاعد کند که او شخصاً هیچ نقشی در سردبیری روزنامه نداشته است. اما ترامپ توجهی به این توضیحات نداشت. او از قبل سناریوی خود را چیده بود. او بیزوس را هم مانند زاکربرگ، به یک «رژهٔ تحقیر» واداشت؛ رژهای که هدفش نه صرفاً یک دلجویی ساده، بلکه نمایشی عمومی از قدرت بود که ثابت میکرد «اربابان دنیای فناوری» اکنون در برابر رئیسجمهورِ تازهبازگشته سر خم کردهاند.
ترامپ بهخوبی میدانست که در دور اول ریاستجمهوریاش، بسیاری از این مدیران از همکاری با او سرباز زده یا در برابر دستوراتش مقاومت کرده بودند. حالا، او قصد داشت هرگونه «استقلال» را در نطفه خفه کند. او به دستیارانش گفته بود: «بگذارید بفهمند که چه کسی رئیس است.» این جلسات شام در مار-ئه-لاگو، صرفاً یک خوشوبش دیپلماتیک نبود؛ این یک «آیین بیعت» بود. او میخواست پیامی قاطع به تمامِ والاستریت و سیلیکونولی بفرستد: دورانِ «خودمختاری» شرکتها به پایان رسیده است.
این نمایش قدرت، تنها به بخش خصوصی محدود نمیشد. همزمان، ترامپ و تیم وفادارانش در حال برنامهریزی برای تغییری بنیادین در ساختار دولت فدرال بودند؛ هدفی که او آن را «پاکسازی» مینامید. وزارت دادگستری و افبیآی (FBI) نخستین اهداف این یورش بودند. ترامپ، که از تحقیقات قضایی علیه خود در دوران پساریاستجمهوری بهشدت خشمگین بود، تصمیم داشت این نهادها را از درون دگرگون کند.
او برای این کار، افرادی را در نظر داشت که نه بر اساس تخصص، بلکه بر اساس «میزان وفاداریشان» به او انتخاب میشدند. نامهایی که در راهروهای مار-ئه-لاگو برای تصدی پستهای کلیدیِ امنیت ملی زمزمه میشد، لرزه بر اندامِ بدنهٔ کارشناسی دولت میانداخت. یکی از این افراد، کش پاتل (Kash Patel) بود که ترامپ او را برای ایفای نقشی کلیدی در اطلاعات یا امنیت در نظر گرفته بود. پاتل، که سابقهٔ همکاری نزدیک با ترامپ را داشت، نمادِ همان چیزی بود که ترامپ میخواست: یک مجریِ بیچونوچرا که از زیر پا گذاشتنِ هنجارهای بوروکراتیک برای پیشبردِ دستورِ کارِ رئیسجمهور، هیچ ابایی نداشت.
برای ترامپ، دولتِ فدرال دیگر نه یک «ابزارِ خدمت به ملت»، بلکه یک «ماشینِ جنگی» بود که باید در اختیارِ شخصیِ رئیسجمهور قرار میگرفت. او میگفت: «منِ رئیسجمهور، تنها کسی هستم که توسط مردم انتخاب شدهام. پس چرا باید از مشاورانِ انتصابیِ خودم دستور بگیرم؟» این طرز تفکر، شالودهٔ همان چیزی بود که بعدها «دکترینِ وفاداریِ مطلق» نام گرفت.
در قلب این دگرگونی، یک مکانیسمِ بوروکراتیکِ بهظاهر پیچیده اما در عمل ویرانگر قرار داشت: «جدول اف» (Schedule F). این فرمانِ اجرایی، که در اواخر دورهٔ اول ترامپ طراحی شده بود اما فرصتِ اجرا نیافت، اکنون به سلاحِ اصلیِ او بدل گشته بود. جدول اف به رئیسجمهور اجازه میداد طبقهبندیِ دهها هزار کارمندِ حرفهایِ دولت را تغییر دهد؛ کسانی که دههها بهعنوان کارکنانِ «غیرسیاسی» و حرفهایِ خدماتِ کشوری شناخته میشدند، ناگهان به «کارکنانِ سیاسی» تغییر وضعیت میدادند.
معنایِ این کار ساده بود: «اخراجِ آسان». ترامپ میتوانست با یک امضا، هر کسی را که در برابر خواستههایش مقاومت میکرد یا حتی تخصصِ لازم برای ردِ درخواستهایِ غیرقانونیاش را داشت، اخراج کند. ترس و وحشت در تمامیِ ساختمانهایِ دولتیِ واشینگتن سایه افکنده بود. کارشناسانِ باسابقه، که عمری را در خدمت به دولت گذرانده بودند، حالا باید بین «وجدانِ حرفهای» و «امنیتِ شغلی» یکی را انتخاب میکردند.
آنها که به دنبالِ حفظِ استانداردهایِ قانونی بودند، بهسرعت در لیستِ سیاه قرار میگرفتند. ترامپ در جلساتش با مشاورانِ وفادارش، راسل ووت و استفان میلر، مدام از آنها میخواست که فهرستهای بیشتری تهیه کنند. آنها «بانکِ اطلاعاتیِ وفاداران» را ایجاد کرده بودند؛ فهرستی از افرادِ مطیع که منتظر بودند تا به محضِ پاکسازیِ پستهایِ کلیدی، جایگزینِ مدیرانِ حرفهای شوند.
تأثیر این اقدامات بهسرعت در فرهنگِ کاریِ واشینگتن نمایان شد. «سکوت» به استراتژیِ بقا بدل گشت. در جلساتِ بینسازمانی، دیگر کسی جرئت نداشت به پیامدهایِ فاجعهبارِ برخی سیاستها اشاره کند. وقتی ترامپ ایدهای را مطرح میکرد—حتی ایدهای که با عقل سلیم یا قوانینِ موجود در تضاد بود—بهجایِ مخالفت، تنها سکوت یا تأیید شنیده میشد.
خروجِ دستهجمعیِ استعدادها آغاز شده بود. دانشمندان، اقتصاددانان، دیپلماتها و افسرانِ اطلاعاتی که سالها تجربهٔ اندوخته بودند، ترجیح دادند دولت را ترک کنند تا اینکه بخشی از دستگاهِ مطیعِ ترامپ باشند. این «فرارِ مغزها»، نه یک اتفاق ناخواسته، بلکه بخشی از پروژهٔ «ویرانیِ نهادین» بود. ترامپ میخواست دولتی بسازد که در آن «تفکرِ انتقادی» به مثابه «خیانت» تلقی شود.
این فضای ترس، به بیرون از دیوارهایِ واشینگتن نیز سرایت کرده بود. پیمانکارانِ دولتی، دانشگاهیان و حتی سازمانهایِ مردمنهاد، همگی خود را با فضایِ جدید تطبیق میدادند. هیچکس نمیخواست هدفِ «خشمِ توییتری» یا «تحقیقاتِ فدرال» قرار گیرد. این یک «خودسانسوریِ جمعی» بود که بسیار مؤثرتر از هر قانونِ سرکوبگر عمل میکرد.
در این میان، قوهٔ قضاییه (Judiciary) نیز از دستانِ ترامپ در امان نماند. ترامپ که در دورهٔ اولِ خود با انتصابِ بیش از دویست قاضیِ فدرال و سه قاضیِ دیوانِ عالی، ساختارِ قضاییِ کشور را به سمتِ راستِ افراطی متمایل کرده بود، اکنون در دورهٔ دوم به دنبالِ تکمیلِ این پروژه بود. او به دنبالِ قضاتی بود که نه تنها «محافظهکار»، بلکه «مریدِ» او باشند.
دیوانِ عالیِ ایالات متحده، که ترامپ آن را بهعنوانِ «سپرِ دفاعیِ» خود میدید، با صدورِ احکامی که به رئیسجمهور «مصونیتِ گسترده در برابر تعقیب قضایی» برای اقداماتِ دورانِ تصدیاش اعطا میکرد، عملاً راه را برایِ دیکتاتوریِ اجرایی هموار کرده بود. برایِ ترامپ، این بزرگترین پیروزیِ حقوقیِ عمرش بود. حالا او میدانست که میتواند دستوراتی بدهد که هیچ دادگاهی جرئتِ لغوِ آنها را نخواهد داشت.
او با اعتمادبهنفسِ حاصل از این مصونیت، گامهایِ جسورانهتری برمیداشت. او تهدید میکرد که «وزارت دادگستری را بازسازی خواهد کرد» تا به یک «سلاحِ قانونی» علیه دشمنانش بدل شود. قضاتی که در برابر دستوراتِ او مقاومت میکردند، بهطورِ سیستماتیک در رسانههایِ هوادارِ ترامپ، «قضاتِ فاسد» خوانده میشدند و با کمپینهایِ سازمانیافتهٔ فشار روبهرو میگشتند.
با گذشتِ یک سال از دومین دورهٔ ریاستجمهوری، ماشینی که ترامپ ساخته بود بهخوبی کار میکرد. برخلافِ دورهٔ اول که با هرجومرج و ناهماهنگی همراه بود، این بار همه چیز با «نظمِ آهنین» پیش میرفت. حذفِ مخالفان، جایگزینیِ وفاداران، سرکوبِ رسانههایِ مستقل و مطیعسازیِ بخشِ خصوصی، همه و همه بخشهایی از یک استراتژیِ کلان بودند که تحتِ نظارتِ دقیقِ سوزی وایلز و تیمی از وفادارانِ ایدئولوژیک اجرا میشد.
برخی ناظران، این وضعیت را با «دورانِ گذار» در کشورهایِ در حالِ توسعه مقایسه میکردند؛ دورانی که در آن نهادهایِ دموکراتیک باقی میمانند، اما «روحِ دموکراسی» از درون تهی میشود. ترامپ، استادِ بازی با «نمادها»، همچنان در برابرِ دوربینها از «عظمتِ آمریکا» سخن میگفت، در حالی که در پسِ صحنه، آجر به آجرِ دیوارهایِ دموکراسی را برمیداشت.
او دیگر نگرانِ «نتیجهٔ بعدی» نبود. او «امروز» را فتح کرده بود. ایالات متحده، با همان سرعتی که ترامپ میخواست، در حالِ تغییرِ ماهیت بود. و آنچه برای ناظرانِ بیرونی «غیرممکن» به نظر میرسید، در دفترِ بیضی، تنها یک «پروژهٔ اجرایی» بود که باید با موفقیت به پایان میرسید. این «گردباد» تازه آغاز شده بود، و هیچکس، نه در واشینگتن و نه در جهان، نمیدانست که در نهایت چه چیزی از پسِ این طوفان باقی خواهد ماند.
گفتوگو در «اتاق چای» به پنتاگون کشیده شد. پیت هگسِت، کهنهسرباز ارتش و مجری برنامهٔ صبحگاهی شبکهٔ فاکسنیوز، انتخابی بهشدت نامتعارف برای ادارهٔ وزارت دفاع بود؛ وزارتخانهای با نزدیک به سه میلیون پرسنل و شبکهای جهانی از فرماندهیهای رزمی. اما او صاحب بالاترین درجه از تمجید و تحسینی بود که ترامپ میتوانست نثار کسی کند: اینکه «جلوی دوربین عالی به نظر میرسد.»
رئیسجمهور منتخب با تأمل گفت: «هیچکس تا به حال بهتر از این مرد جلوی دوربین ظاهر نشده است. او همیشه با من خیلی خوب بوده.»
ترامپ ادامه داد: «میدانی چه کار کرد؟ آنها سه نظامی داشتند که کارشان فقط کشتن بود. راست و چپ میرفتند و آدم میکشتند. معلوم نیست چند نفر را کشتهاند. مردهای سرسختی هستند. و ارتش آنها را تحت پیگرد قرار داد. پیت از آنها دفاع کرد. ما به کسی نیاز داریم که حاضر باشد از مردهای سرسختمان دفاع کند.»
منظور از «مردهای سرسخت»، کلینت لورِنس، متیو گلستین و اِدی گالاگر بودند؛ کهنهسربازان جنگهای عراق و افغانستان. هر سه نفر با اتهامات یا محکومیتهای سنگین مرتبط با جنایات جنگی روبهرو شده بودند، اما در دور نخست ریاستجمهوری ترامپ و به لطف لابیگریها و کارزار رسانهای پیگیرِ هگست، نجات یافته بودند. ترامپ در سال ۲۰۱۹ لورنس و گلستین را عفو کرده و درجهٔ نظامی و مزایای گالاگر را بازگردانده بود.
بدنهٔ فرماندهی و نهاد دفاعی آمریکا از مداخلهٔ ترامپ در نظام عدالت نظامی وحشتزده شده بود و عمیقاً نگران بود که این اقدام چه پیامی برای متحدان بینالمللی مخابره میکند. اما ترامپ این افراد را «قهرمان» میدید و حالا آماده بود سکان هدایت کل تشکیلات نظامی کشور را به حامی سرسخت آنها، یعنی مجری برنامهٔ فاکس اند فرندز ویکاند، بسپارد.
هنگامی که بعداً هگست بهدلیل اتهام تعرض جنسی—که خود آن را تکذیب میکرد—با خطر رد صلاحیت در مجلس سنا روبهرو شد، ترامپ برای مدتی کوتاه به فکر جایگزین کردن او با یکی از رقبای سرسخت پیشین خود، یعنی ران دسانتیس، فرماندار فلوریدا افتاد.
ترامپ پیش از آنکه این ایده را کنار بگذارد، به یکی از متحدان بهتزدهاش گفت: «ما به پیچشهای داستانی نیاز داریم.»
سپس ترامپ، جیدی ونس، پسرش دان جونیور، و چارلی کِرک (فعال سیاسی جوان و پادکستساز) را مأمور کرد تا هر سناتور جمهوریخواهی را که ممکن بود ساز مخالف بزند، زیر ضرب و فشار بگذارند تا تسلیم شود. این جدیدترین نمونه از اجرای همان درسی بود که ترامپ از استادان خود، روی کوهن و راجر استون، آموخته بود: «هرگز نپذیر که اشتباه کردهای.»
هنگامی که بحث به وزارت امنیت داخلی رسید، نگاه همه به سوی استیون میلر چرخید. هیچکس در آن تشکیلات به اندازهٔ میلر هویتش با برنامهٔ مهاجرتی ترامپ گره نخورده بود. او طراح و معمار جنجالیترین سیاستهای مرزی در دورهٔ نخست بود و انتظار میرفت این بار با جسارت و اختیارات بسیار بیشتری وارد میدان شود. اگر قرار بود کسی نظر نهایی ترامپ را دربارهٔ ریاست وزارت امنیت داخلی تعیین کند، آن شخص قطعاً میلر بود.
نامی که بر روی صفحهٔ نمایشگر نقش بست، کریستی نوم، فرماندار داکوتای جنوبی بود.
میلر بیدرنگ مخالفت کرد. او صریحاً به حاضران در اتاق گفت که نوم «بدترین مصاحبهٔ تمام تاریخ» را انجام داده است؛ تمام. و حالا چطور میشد از چنین فردی انتظار داشت که در برابر رسانهها بایستد و از بحثبرانگیزترین تصمیمات دولت در موضوع مرز و اخراج مهاجران دفاع کند؟ میلر استدلال کرد که نوم قدرت بیان و مهارت ارتباطی لازم برای ادارهٔ چنین بحرانی را ندارد. هرچند دقیقاً مشخص نبود میلر به کدام مصاحبه اشاره میکند، اما نوم پس از انتشار کتاب خاطراتش—که بازتاب رسانهای فاجعهباری بههمراه داشت—مصاحبههای متعددی انجام داده بود.
گفتوگو میان افراد حاضر در اتاق چرخید تا اینکه سرانجام ترامپ دهان گشود.
او گفت: «او همیشه با من خیلی خوب بوده. کوری هم واقعاً با من خوب بوده است.»
منظور ترامپ از کوری، کوری لواندوفسکی بود؛ نخستین مدیر کارزار انتخاباتیاش در سال ۲۰۱۶ و مشاور ارشد و همراه همیشگیِ نوم. لواندوفسکی علیرغم موجی از رسواییها—که زمانی منجر به اخراجش از کارزار انتخاباتی شده بود، از جمله اتهام درگیری فیزیکی با یک خبرنگار زن، و بعدها متهم شدن به آزار جنسی همسر یکی از حامیان مالی حزب جمهوریخواه در یک ضیافت خیریه—همچنان جایگاه خود را در حلقهٔ امن ترامپ حفظ کرده بود.
لواندوفسکی تمامی اتهامات را رد کرده بود، هرچند پس از طرح آن پرونده پذیرفته بود در دورههای رواندرمانیِ کنترل خشم و رفتار تکانشی شرکت کند. او حتی در میان وفاداران دیرین ترامپ نیز چهرهای بهشدت تفرقهافکن بود؛ با این وجود، هرگز محبت و التفات ترامپ را از دست نداده بود.
پیام ترامپ روشن و صریح بود: او خود را مدیون نوم میدانست.
ترامپ تکرار کرد: «بسیار وفادار است. بینهایت وفادار.»
میلر آن روز دیگر کلمهای در مخالفت با نوم به زبان نیاورد. وقتی ترامپ تصمیمش را روی گزینهای نهایی میکرد، پافشاری هیچ فایدهای نداشت؛ حداقل در حضور شخص او. دربارهٔ نوم، تصمیم اتخاذ شده بود. وفاداری—چه از سوی خود نوم و چه از کانال لواندوفسکی—معامله را جوش داده بود.
هنگامی که ترامپ در دور نخست اعضای کابینه را برمیگزید، حتی با اینکه برخی را صرفاً بر مبنای چهره و هیبت فیزیکی انتخاب میکرد، اما بارها در برابر نظر کارشناسان و مصلحتاندیشی سنتی عقب نشسته بود. در آن روزها، هرچند تظاهر به جسارت و اعتمادبهنفس میکرد، اما سنگینی بار مسئولیت او را تحت فشار قرار داده بود؛ واشینگتن را خوب نمیشناخت و با بیشتر مقامات برای اولین بار روبهرو میشد.
در نتیجه، مناصب کلیدی امنیت ملی و سیاست خارجی را به چهرههای سنتی و معتمدان ساختار قدرت واگذار کرده بود.
اما این بار، ترامپ احساس میکرد زیروبم همهچیز و همهکس را میشناسد. او حالا خود را متخصص نهایی میدید؛ کسی که از تمام آن «احمقهایی» که دههها کشور را در واشینگتن به لجن کشیده بودند، بسیار باهوشتر و کاربلدتر است. اما مؤلفهٔ تعیینکنندهٔ دیگری نیز وجود داشت: جلوهٔ خوب در برابر دوربین و تلویزیون همچنان شرطی حیاتی بود و هیچگاه تغییر نمیکرد.
اما تصاحب یک سمت کلیدی در دور دوم ریاستجمهوری ترامپ، نیازمند آزمونی بسیار سنگینتر بود: «آزمون ششم ژانویه».
در جریان مصاحبههای استخدامی در مقر انتقال قدرت در وستپالمبیچ، از متقاضیانِ پستهای ارشد پرسیده میشد که دیدگاهشان درباره وقایع ششم ژانویه چیست و به نظر آنها، چه کسی واقعاً در انتخابات ۲۰۲۰ پیروز شده است. تیم گزینش ترامپ از قبل تمام حسابهای کاربری نامزدها در شبکههای اجتماعی را زیرورو کرده بود تا هرگونه اظهارنظر یا نشانی از محکومیت ترامپ پس از یورش به کنگره را کشف کند. دستیاران و مقامات پیشینی که در کمیتهٔ حقیقتیاب مجلس نمایندگان درباره وقایع ششم ژانویه شهادت داده بودند، به دو دستهٔ تفکیکناپذیر تقسیم شدند: آنهایی که وفاداری خود به ترامپ را اثبات کرده بودند، و خائنان.
با این همه، خود ترامپ هر زمان که به سودش بود، معیارها را تغییر میداد. ششم ژانویه اگرچه خطکشی جدید بود، اما تفسیر نهایی آن تماماً در اختیار ترامپ قرار داشت. او میتوانست توهینها و لگدپرانیهای گذشتهٔ برخی چهرهها را ببخشد، در حالی که دیگران را تا ابد به برزخ انزوای سیاسی میفرستاد.
مارکو روبیو زمانی وقایع ششم ژانویه را «مایهٔ سرافکندگی ملی» خوانده بود؛ اما حالا قرار بود بر صندلی وزارت امور خارجه تکیه بزند.
دیگران از چنین اقبال و لطفی برخوردار نبودند.
در همان «اتاق چای» در مار-ئه-لاگو، واکنش ترامپ به تصویر یکی از مشاوران امنیت ملی دورهٔ اولش، حاضران را غافلگیر کرد. بسیاری تصور میکردند رابرت اوبراین همچنان از معتمدان ترامپ است؛ او حتی برای تصدی یک منصب کلیدی در دیپلماسی یا سازمانهای اطلاعاتی مورد مصاحبه قرار گرفته بود و بعدها نیز به یک کمیتهٔ مشورتی ریاستجمهوری منصوب شد.
اوبراین بر خلاف بسیاری از همتایانش، هرگز علناً به ترامپ نتاخته بود؛ برعکس، در حضور رسانهها همواره از اقدامات او تمجید میکرد. اما حافظهٔ کینهتوزانهٔ ترامپ حدومرزی نداشت. از دیدگاه او، اوبراین پس از آشوب کنگره مرتکب گناهی نابخشودنی شده بود: تمجید از مایک پنس پس از آنکه پنس ریاست جلسهٔ تأیید نتایج پیروزی جو بایدن را به انجام رساند.
اوبراین دقیقاً در همان روز گفته بود: «همین حالا با مایک پنس، معاون رئیسجمهور، تلفنی صحبت کردم. او مردی بهغایت شریف، درستکار و شجاع است. او امروز همان دلاوری و شجاعتی را نشان داد که در یازدهم سپتامبر بهعنوان نمایندهٔ کنگره در کپیتول از خود نشان داده بود. من به خدمت در کنار او افتخار میکنم.»
اکنون ترامپ با چشمانی پر از تمسخر و خشم به تصویر اوبراین بر روی صفحه خیره شده بود.
ترامپ گفت: «هوم… چه خوشتیپی! میدانید، او در ششم ژانویه کم آورد. روز هفتم ژانویه داشت مثل بید از ترس میلرزید؛ به خودش میلرزید. اصلاً یک بلایی سر این آدم آمده. اخیراً در تلویزیون دیدمش؛ اصلاً خشکش زده بود، انگار فلج شده باشد و نتواند تکان بخورد.»
یکی از دستیاران ترامپ بهتفصیل توضیح داد که شنیده است اوبراین به یک بیماری جسمی دچار شده است.
ترامپ بلافاصله پاسخ داد: «میدانستم یک ریگی به کفش دارد!» سپس با دست به صفحهٔ تلویزیون اشاره کرد و فریاد زد: «این را بردارید. بیندازیدش دور! این هم یکی است لنگهٔ پومپئو. فقط تصویرش را ببرید!»
برای ترامپ هیچ توهین و تحقیری زنندهتر از این نبود که کسی را با مایک پومپئو مقایسه کند. پومپئو، وزیر خارجهٔ سابق، زمانی نورچشمی و امین مطلق ترامپ به شمار میرفت؛ اما در سال ۲۰۲۴ برای مدت کوتاهی سودای نامزدی در انتخابات ریاستجمهوری را در سر پروراند و در طول آن، انتقادی بسیار ملایم از ولخرجیها و فقدان انضباط مالی در دورهٔ اول ترامپ مطرح کرد. در دستگاه قضاییِ ذهنی ترامپ، همین خطای کوچک جرمی نابخشودنی و مستوجب لعنت ابدی بود.
پس به راستی تعریف «وفاداری» چه بود؟ چه مدت باید میگذشت تا جرم مقایسه کردن ترامپ با آدولف هیتلر—آنگونه که جیدی ونس، معاون رئیسجمهورش کرده بود—یا شیاد و حقهباز خواندن او توسط وزیر خارجهاش، یا مسخره کردنش بهعنوان یک «قلدر و هفتخطِ بزدل» توسط وزیر دفاعش مشمول مرور زمان شود؟
مرز این خطوط قرمز هرگز شفاف نبود، اما برای حلقهٔ نزدیکان ترامپ مسلم شده بود که آزمون نهاییِ پذیرش، موضعگیری نامزدها در ماههای سیاه اوایل سال ۲۰۲۱ است؛ روزهایی که ترامپ در انزوا و خشم فرو رفته بود. ترامپ که از خیانت ادعایی دستیاران دورهٔ نخست خود زخم خورده بود، دچار نوعی پارانویای مزمن شده بود؛ سوءظنی شدید که با کماهمیتترین اتهام یا نجوا شعلهور میشد.
برخی از گزینهها حتی چمدانهای خود را برای استقرار در واشینگتن بسته بودند، اما ناگهان با کشف یک پست قدیمیِ انتقادی در اینترنت یا یافتن ارتباطی دور با فردی نامطلوب، پیشنهاد سمتِ دولتیشان در یک لحظه لغو میشد.
بسیاری دیگر حتی شانس ورود به این مرحله را هم پیدا نمیکردند. برای نمونه، جمعی از نزدیکان ترامپ رایان مککارتی، تکاور سابق ارتش را برای معاونت وزارت دفاع پیشنهاد داده بودند. اما این پیشنهاد در همان نطفه خفه شد؛ زمانی که پیت هگست با خونسردی به ترامپ اطلاع داد که عدهای مککارتی را «مهرهٔ ژنرال میلی» میدانند.
اشاره به ژنرال مارک میلی، رئیس سابق ستاد مشترک ارتش بود؛ ژنرالی که با صراحتِ تمام، ترامپ را تهدیدی وجودی علیه قانون اساسی و بقای جمهوری دانسته بود.
صرفِ به زبان آمدنِ نام میلی کافی بود تا پروندهٔ مککارتی برای همیشه بسته شود.
ترامپ به هگست گفت: «ابداً نباید چنین چیزی رخ دهد. حتی اگر او فقط یک درصد هم آدمِ میلی باشد، راهش نمیدهیم.»
در میان تمامی مناصب حکومتی، هیچ سنگری برای ترامپ به اندازهٔ وزارت دادگستری حیاتی و حیثیتی نبود. او سرسختانه باور داشت که دورهٔ اول ریاستجمهوریاش توسط دو دادستان کل خودش، یعنی جف سشنز و ویلیام بار، به لجن کشیده شده است؛ سشنز بهخاطر کنارهگیری از نظارت بر پروندهٔ دخالت روسیه، و بار بهخاطر زیر بار نرفتن در برابر فرضیهٔ ترامپ مبنی بر دزدیده شدن انتخابات.
ترامپ در اقدامی شوکهکننده، نخست مت گِیتس، نمایندهٔ جنجالی کنگره را برای دادستانی کل کشور معرفی کرد. ترامپ بهخوبی میدانست گیتس زیر بار اتهامات سنگین اخلاقی، از جمله سوءرفتار جنسی است؛ با این وجود، معرفی او حربهای بود برای محک زدن مرزهای سنا. ترامپ در خلوت به مشاورانش گفته بود شانس تأیید گیتس بیشتر از سی درصد نیست.
اما پس از هشت روز جنجال رسانهای بیامان و افشاگریهای ویرانگر، ترامپ عقب نشست. گیتس انصراف داد، و این یکی از معدود مواردی بود که ترامپ ناگزیر شد گزینهٔ خود برای کابینه را فدا کند.
اما ترامپ بلافاصله لایههای ارشد وزارت دادگستری را با معتمدترین هواداران و وکلای وفادار خود پر کرد؛ اقدامی که سنت دیرینهٔ استقلال این نهاد پس از رسوایی واترگیت را به باد داد و ساختار وزارت دادگستری را رسماً به یک شرکت وکالت خصوصی در خدمت شخص رئیسجمهور بدل ساخت.
او در نهایت چندین وکیل را منصوب کرد که در پروندههای حقوقی شخصی یا دولتیاش نمایندهٔ او بودند؛ از جمله پَم باندی در جایگاه دادستان کل کشور، و تاد بلانش بهعنوان معاون اول دادستان کل.
چینش ارکان دولت بهنحوی سامان یافت که با ارادهای یکدست و انگیزهای انتقامجویانه، مطیعتر و بیمهاباتر از هر ساختار دیگری در تاریخ معاصر آمریکا به پیش برود.
بخش دوم
دو ماه بعد، در ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۲۵، دونالد ترامپ با همان هیبت همیشگی ظاهر شد. برای مراسم تحلیف بهعنوان چهلوهفتمین رئیسجمهور ایالات متحده، کتوشلواری فاخر بر تن داشت که مطابق با خیاطی برند محبوبش، بریونی (Brioni)، دوخته شده بود؛ پیراهنی با نشان بروکس برادرز و ادواتِ همیشگی، از دکمهسردستهای درخشان گرفته تا کرم برنزهکنندهٔ نارنجیرنگ صورتش. پالتوی تیره و موهایی که با وسواس شانه شده و زیر تافت و اسپری مو بیحرکت مانده بودند، استایل نمادین او را تکمیل میکردند.
روز تحلیف بر اساس تشریفاتی کهن و دقیق آغاز شد. صبح زود، اندکی پس از پایان مراسم دعا در کلیسای اسقفی سنت جان، رئیسجمهور منتخب و بانوی اول راهی کاخ سفید شدند تا در ضیافت سنتی چای در «اتاق آبی» حاضر شوند. هنگامی که ترامپ از خودرو پیاده شد، جو بایدن با پایبندی کامل به نزاکت دیپلماتیک با آغوش باز به پیشواز او رفت و گفت: «به خانه خوش آمدید.»
بیست دقیقهٔ نخست سخنرانی تحلیف ترامپ، تصویری از آن چیزی بود که کشور در چهار سال آینده با آن روبهرو میشد؛ نسخهای خشنتر و تاریکتر از رویاهای محافظهکارانهٔ او.
ترامپ با صدایی رسا اعلام کرد: «جهان بار دیگر در برابر ما سر فرود خواهد آورد و به ما غبطه خواهد خورد. بحرانها و چالشهایی را که بر سر راهمان قرار گیرند نیست و نابود خواهیم کرد. در این کشور تنها دو جنسیت وجود خواهد داشت! و سلاحسازیِ سیاسی از وزارت دادگستری برای همیشه پایان خواهد یافت!»
تیم مشاوران ترامپ، همانند بسیاری از کارگزاران گذشته، ادعا کرده بودند که متن سخنرانی حامل پیامی امیدوارکننده و وحدتبخش برای ملت است؛ اما آنچه از تریبون کنگره طنین انداخت، بازتولید سخنرانی خونین «کشتار آمریکایی» در سال ۲۰۱۷ بود: سرزمینی سقوطکرده، بحرانزده، غرق در جنایت و آشوب. او اصرار داشت که تنها بازگشت منجیگونهاش به قدرت، میتواند طلوع «عصر طلایی» جدیدی را رقم بزند.
این نطق، نمایشی کامل از ادبیات ترامپیستی بود، اما با آرامترین و کنترلشدهترین لحنی که ترامپ میتوانست در چنته داشته باشد ادا شد. اگر رئیسجمهور دیگری در تاریخ آمریکا چنین نطقی ارائه میکرد—و در پیشگاه سلفِ خود و جهانیان به کارنامهٔ او یورش میبرد، اعلام وضعیت اضطراری ملی میکرد و دستور اعزام ارتش به مرزها را میداد—هرگز نام این لحن را «محترمانه» نمیگذاشتند. با این حال ترامپ مدتها پیش، بهشکلی بنیادین و شاید
خطکشیها و هنجارهای حاکم بر رفتار سیاسیِ زمامداران آمریکا را از نو تعریف کرده بود.
با تمام این اوصاف، او به قولی که در خفا به دستیارانش داده بود وفا کرد و در صحن کنگره با اعلام عفو عمومی برای «گروگانهای ششم ژانویه» غوغا به پا نکرد. تنها گروگانهایی که او در سخنانش از آنها یاد کرد، اسیران اسرائیلی در بند حماس در غزه بودند؛ فرازی که تمامی حضار از هر دو حزب را به تشویقی ایستاده واداشت.
بخش سوم
در نخستین بعدازظهر دوران جدید، ترامپ خبرنگاران مستقر در کاخ سفید را به اتاق بیضی فراخواند تا شاهد امضای نخستین احکام و فرمانهای اجرایی ریاستجمهوری باشند.
هنگامی که خبرنگاران با عجله از اتاق بیرون رانده شدند، رئیسجمهور سرانجام با حلقهٔ معتمدان و مشاوران ارشدش تنها ماند. او با غرور پشت میز کار ریاستجمهوری (Resolute desk) تکیه زد و دستیاران ارشدش در نیمدایرهای در برابر او صف کشیدند.
ترامپ ناگهان نگاهش را بالا آورد و به اطرافیانش گفت: «باور میکنید بایدن چه غلطی کرد؟ باور میکنید آن شیاد دقیقاً وسط سخنرانی من این کار را کرد؟»
اشارهٔ خشمگینانهٔ او به سیل عفوهای دقیقهٔ نودی بایدن برای اعضای خانوادهاش بود؛ فرمانهایی که درست در همان لحظاتی صادر شده بودند که ترامپ، بیخبر از همهجا، در حال ادای سوگند بود. بایدن هفتهها بر سر تصمیمگیری پیرامون این عفوها در عذاب روحی و تردید به سر برده بود. برخی از مشاوران حقوقی کاخ سفید توصیه کرده بودند که فرمانی کلی برای عفو پیشگیرانهٔ تمامی کارمندان سیاسی دولت بایدن صادر شود؛ اما عدهای هشدار داده بودند که چنین تصمیمی به معنای اعتراف ضمنی به جرم و فساد کل سیستم تعبیر خواهد شد.
هانتر بایدن، پس از آنکه حکم عفو شخصیاش را دریافت کرد، با تمام وجود تلاش کرد مطمئن شود که سایر اعضای خانواده نیز از شمشیر انتقام دولت ترامپ در امان خواهند بود. هانتر که در هفتههای پایانی در کاخ سفید اسکان یافته بود، بارها در جلسات محرمانهٔ اتاق بیضی و اقامتگاه شخصی پدرش شرکت کرده بود تا بر صدور این احکام پافشاری کند؛ حضوری که حتی از دید برخی از کارکنان خود بایدن نامتعارف و زننده بود.
دستیاران بایدن بعدها فاش کردند که آنچه رئیسجمهور سابق را وحشتزده کرد، انتصابات تهاجمی و کینهتوزانهٔ ترامپ در وزارت دادگستری و افبیآی بود؛ افرادی چون مت گیتس (که نهایتاً حذف شد) و کش پاتل، چهرهٔ افراطی دورهٔ اول و پادکستساز تندرو. بایدن احساس کرده بود هیچ راهی جز بستن پروندهها ندارد.
ترامپ با تلخی، خاطرهٔ دیدار نوامبر با بایدن را پیش کشید و گفت: «من آمدم کاخ سفید و او مثل یک قدیس با من رفتار کرد؛ بعد، درست وسط سخنرانی تحلیف من، میرود و کل خانوادهاش را عفو میکند!»
ترامپ با ناباوری به کارمندانش گفت که اصلاً نمیتواند هضم کند چطور جو و جیل بایدن در آن صبحگاه با او و ملانیا آنقدر گرم و صمیمی برخورد کرده بودند. به روایت ترامپ، تنها با نیروی شخصیت و ارادهٔ چنین فردی بود که میشد «محافظهکاران دلسوز» دورهٔ بوش و «مرددان و وادادگان» حوزهٔ مهاجرت را برای همیشه از حزب جمهوریخواه بیرون انداخت. میلر بهخوبی میدانست که رئیس آن زمانش، یعنی سناتور جف سشنز از آلاباما، فاقد فرّه و جذبهٔ لازم برای رقابتی جدی در انتخابات ریاستجمهوری است. ترامپ به میلر این فرصت طلایی را داد تا مهرهٔ کلیدی و بیبدیل او شود.
خبرنگارانی که میلر را از روزهای حضورش بهعنوان دستیاری جوان و تا حدی حاشیهای در کنگره میشناختند، بارها او را دستکم گرفته بودند؛ و البته برای این کار دلیل هم داشتند. هرگاه نام او برده میشد، با تمسخر چشم برمیگرداندند و کراواتهای باریک و انگشتر نقرهٔ بندانگشتیاش را که نگینهای ریز الماس سیاه داشت مسخره میکردند. میلر در نوجوانی شیفتهٔ فیلم «کازینو» ساختهٔ مارتین اسکورسیزی بود؛ در دورهمیها با دوستانش گاهوبیگاه شبیه شخصیت رابرت دنیرو، یعنی سام «ایس» روتستین گانگستر، لباس میپوشید—عشقی غریب و تصنعی که بعدها در توصیف آن برای دیگران، صرفاً آن را «شور و حال جوانی» قلمداد میکرد. او در دل شب با انبوهی از ایمیلها و تماسهای تلفنی خبرنگاران را بمباران میکرد و اصرار میورزید که اخبار جنایات مهاجران را بازتاب دهند؛ هرچه فجیعتر و زنندهتر، بهتر. میلر طوری به آنها دستور میداد گویی سردبیرشان است، و انزجار عمیق خود را از نحوهٔ پوشش اخبار مهاجرت توسط رسانههای جریان اصلی پنهان نمیکرد. بسیاری از روزنامهنگارانی که در آن سالها با او سر و کار داشتند، از صعود برقآسای او به کاخ سفید انگشتبهدهان ماندند.
با افزایش قدرتش، میلر در رفتارهای فردی خود محتاطتر شد. او در قامت دستیار سنا، بیمهابا به رسانهها ایمیل میفرستاد؛ اما بعدها به ندرت نکتهای بااهمیت را روی کاغذ یا در قالب متن مکتوب میآورد. یکی از نزدیکانش خاطرنشان کرد که تا کنون هیچکس را به اندازهٔ میلر در ارتباطات الکترونیکیاش تا این حد محتاط و حسابگر ندیده است. او ظاهری آراستهتر نیز برای خود دستوپا کرد. در دورهٔ اول، او یک بار تلاش کرده بود خط موی در حال عقبنشینیاش را با اسپری پرپشتکنندهٔ مو در برنامهٔ «فیس د نیشن» شبکهٔ سیبیاس بپوشاند که سوژهٔ تمسخر گسترده قرار گرفت. او سرانجام با تراشیدن کامل سرش، ظاهری تمیزتر، قاطعانهتر و مصممتر در پیش گرفت. کتوشلوارهایش را از مدتها پیش ارتقا بخشیده و انگشتر بندانگشتیاش را همان زمان که به نخستین ستاد ترامپ پیوست، دور انداخته بود. علاقهٔ دیرپای او به مد و پوشاک مردانه در بحثهای مکرر و جزئینگرانهاش دربارهٔ پارچهها، طرحها، یقهها و برگردان یقهها نمود مییافت.
میلر خود حقوقدان نبود، اما با کسانی که در دولتهای فدرال و ایالتیِ دورهٔ نخست ترامپ دستی در وکالت داشتند، پیوندهای نزدیکی ساخت. مدت کوتاهی پس از ترک کاخ سفید توسط ترامپ در سال ۲۰۲۱، میلر یک سازمان غیرانتفاعی به نام «حقوقیهای اول آمریکا» (America First Legal) تأسیس کرد؛ او روابطش را با دادستانهای کل ایالتی همفکر در حزب جمهوریخواه گسترش داد و به بررسی مدل حقوقدانانی پرداخت که برای دولت دوم ترامپ بهکار میآمدند. او از تجربهٔ دورهٔ اول آموخته بود که یافتن حقوقدانان مناسب، کلید تمامی قفلهاست. او در خفا از استخدام و ترفیع وکلایی سخن میگفت که «سرسختترین ستون فقرات» را داشته باشند؛ نه از آن دست آدمهای بزدل و ترسویی که بلافاصله اعلام میکردند دستورات رئیسجمهور غیرقانونی است یا حاضر نبودند برای پیشبرد اهداف ترامپ، کشسانی قانون را تا نهایت ممکن امتحان کنند.
از همان بهار ۲۰۲۲، میلر به همپیمانان و همراهانش گفت که قصد دارد علیه آنچه قدرت خودپایدار و تا حد زیادی دستنیافتنیِ «دولت پنهان» (Deep State) میخواند، اعلام جنگ کند.
میلر مدام به نزدیکانش میگفت: «دیوانسالارها دهههاست مشغول این کارند. آنها ترفندهای بیشماری برای زمین زدن شما در آستین دارند؛ از پروندهسازی دروغین بر سر نقض قوانین منابع انسانی و طرح شکایتهای افشاگرانه گرفته، تا تنظیم گزارشهای حاوی مخالفت اداری صرفاً با هدف درز دادن آنها به رسانهها.»
استدلال او این بود: اگر این نظام دیوانی را رام و تسلیم کنید، دیگر توان سرپیچی از شما را نخواهد داشت. و وقتی دیگر نتواند نافرمانی کند، دولت میتواند کانون قدرت را دوباره در اتاق بیضی مستقر سازد. سیاستمداران هر دو حزب مدتها بود که از مانعتراشیهای یک دیوانسالاریِ فدرالِ سرکش و یکدنده در برابر ارادهٔ رهبر منتخب مردم گلایه داشتند. هری ترومن خطابه و توبیخهای تندی علیه کارمندان رسمی وزارت خارجه به راه انداخته بود و او تنها رئیسجمهوری نبود که چنین احساسی را بر زبان میآورد.
اما کینه و خصومت درونی ترامپ با خدمات کشوری و نظام اداری، از تمام رؤسای جمهور معاصر بیشتر بود. او اعتقاد داشت که ساختار دولت فدرال در تسخیر دشمنان دوآتشهٔ ترامپ و مارکسیستهایی است که آمریکا را از درون به نابودی میکشانند. میلر نیز در این دیدگاه پارانوئیک شریک بود و به بازوی اجرایی و جلاد ترامپ در این مأموریت تبدیل شد. در نخستین روزهای انتقال قدرت، میلر وارد عمل شد تا اطمینان یابد که منصوبان نهادهای کلیدی مورد تأیید او هستند—و آنها نیز این پیام را دریافته بودند که یا باید با میل و رغبت با او همکاری کنند، یا از درافتادن با او وحشت داشته باشند. این حلقه افرادی چون هگست، کش پاتل، تاد بلانش و دیگران را شامل میشد. او متحد دیرین خود، چاد میزل را به ریاست دفتر دادستان کل کشور گماشت. میلر بعدها به اطرافیانش گفت: «من به اندازهٔ همهٔ شما ایدئولوژی در چنته دارم. نیازی ندارم بقیه به من ایدئولوژی تحویل دهند؛ من آدمهایی میخواهم که کار را عملی کنند و پیش ببرند.»
علیرغم نگرانیهای پیشین میلر مبنی بر اینکه کریستی نوم فاقد متانت، وزن سیاسی و تسلط لازم برای ادارهٔ وزارتخانهای است که در کانون برنامهٔ داخلی ترامپ قرار داشت، او نهایتاً از تصمیم رئیسجمهور تمکین کرد. او بعدها دربارهٔ انتصاب نوم توسط ترامپ به نزدیکانش گفت: «اگر در وجود من چیزی جز وفاداری نباشد، همان بس است که مطیع باشم.» خیلی زود، نهادهای انتظامی و پلیسی حمایت گستردهای از نوم به عمل آوردند و میلر تمام توانش را بهکار بست تا نوم در پست جدیدش موفق عمل کند. اما ظرف چند ماه، او به همکارانش میگفت تکتک مشکلاتی که پیشبینی کرده بود، یکی پس از دیگری در حال وقوع هستند.
حوزهٔ اختیارات میلر در دور دوم بهسرعت در سراسر ارکان دولت گسترش یافت، اما حیاتیترین مؤلفهٔ این نفوذ، نظارت مستقیم بر دهها فرمان اجرایی ریاستجمهوری بود که کاخ سفید قصد داشت در نخستین هفته، در تندبادی از تصمیمات پیدرپی صادر کند. این فرامین شامل حکمی مبنی بر پایان دادن به «حق شهروندی بر اساس خاک» بود؛ طرحی که وکلای دورهٔ اول ترامپ آن را نقض آشکار و مسلم قانون اساسی خوانده و رد کرده بودند. اما این بار، این احکام اجرایی قرار بود به تأیید کادری نوین از حقوقدانان برسد؛ وکلایی که برخی از آنها را شخص میلر به خدمت گرفته بود.
میلر در دوران انتقال قدرت، هر روز با دستیاران ارشد در یکی از اتاقهای کنفرانس در مقر ستاد ترامپ در وستپالمبیچ جلسه تشکیل میداد. او مشاوران—از جمله مِی مِیلمن، دانشآموختهٔ حقوق هاروارد که در دورهٔ نخست در دفتر مشاور حقوقی کاخ سفید خدمت کرده بود—را برای اطلاع از آخرین پیشرفت دهها اقدام اجرایی که بنا بود حملهٔ برقآسای روزهای نخستین آنها به بروکراسی فدرال باشد، بهشدت استنطاق میکرد. این فرامین اولویت اول میلر بودند و او صراحتاً اعلام کرد که میخواهد رئیسجمهور تا جای ممکن تعداد بیشتری از آنها را در کوتاهترین زمان امضا کند تا جبههٔ مخالفان در برابر حجم و سرعت شلیک این دستورات زمینگیر شود. در جریان فرایند انتقال قدرت، میلر که هیچ اعتمادی به وزارت دادگستری دورهٔ بایدن نداشت، از ارسال پیشنویس این احکام اجرایی به «دفتر مشاورهٔ حقوقی» (OLC)—تیم حقوقی قدرتمند، کوچک و محرمانهای که نقش مشاور عالی حقوقی کل دولت فدرال را ایفا میکرد—سر باز زد. میلر اعتماد نداشت که آنها پیشنویسهای تیم ترامپ را عادلانه بررسی کنند. بهجای آن، تیم میلر هستهای مطمئن از وکلای وفادار به جنبش ماگا (MAGA) تشکیل داد که برخی کارمندان تیم انتقال قدرت به آنها «OLC جعلی» لقب داده بودند تا جایگزین دفتر مشاورهٔ حقوقی واقعی شود.
تیم میلر جدول اکسل عظیمی آماده کرده بود که بیش از صد فرمان اجرایی را ردگیری میکرد. هر فرمان به یکی از وعدههای انتخاباتی، بخشی از سخنرانیهای ترامپ، یا بیانیههای سیاستی او متصل شده بود. آنها در اتاق کنفرانس جلسات «خوانش متنی» برای این احکام اجرایی برگزار میکردند. میلر غالباً پیشنویسها را زیر تیغ تندترین نقدها میبرد و تمامی راههایی را که «دولت پنهان» میتوانست با سوءتعبیر از ادبیات نادقیق، در اجرای این فرامین اخلال ایجاد کند یا آنها را دچار فرسایش سازد، از پیش محاسبه میکرد. برای حاضران در اتاق مسلم بود که تا چه اندازه درسهای آموخته از دورهٔ اول، تاکتیکهای بهمراتب تهاجمیتر آنها را در دورهٔ جدید هدایت میکند.
با این حال، کنترل سفتوسختی که میلر بر نگارش فرامین اجرایی در دورهٔ انتقال داشت، به این معنا نبود که او میتواند خود ساختار دولت را با همان انضباط مدیریت کند. هنوز هفتهٔ نخست به پایان نرسیده بود که با وجود تمام برنامهریزیهای بلندمدت، نحوهٔ مدیریت یک موضوع محوری به چالش کشیده شد. مقامات کاخ سفید بعدها پی بردند که مِی مِیلمن بارها با مارک پائولتا تماس گرفته و او را تحت فشار گذاشته بود تا متن بخشنامهٔ دفتر مدیریت و بودجه (OMB) مبنی بر توقف بخشی از منابع مالی فدرال را هرچه سریعتر صادر کند؛ فشاری که ریشه در اشتیاق سوزان میلر برای اقدام ضربتی داشت. پائولتا چهرهای صریحاللهجه و محافظهکار بود که در دورهٔ اول، مشاور ارشد حقوقی دفتر مدیریت و بودجه بود. میلر بعدها به همکارانش گفت که آن پیشنویس هرگز برای بازبینی به تیم او فرستاده نشده بود و اگر فرستاده میشد، عبارات بیش از حد کلی و دردسرساز آن را اصلاح میکردند.
حالا این ترامپ بود که به نقطهٔ جوش رسیده بود. خشم او نه بهخاطر متن بخشنامه—که با اهدافش همخوانی داشت—بلکه ناشی از بازتاب منفی رسانهای فاجعهباری بود که با نگرانی از تلویزیون اتاق غذاخوریِ کنار دفتر بیضی آن را دنبال میکرد. او حتی پس از آنکه شنید کاخ سفید اقدام به ابطال این بخشنامه کرده، عصبانیتر شد. از دید ترامپ، لغو دستور نشانهٔ ضعف بود و اوضاع را آشفتهتر جلوه میداد.
ترامپ با فریاد از دستیارانش پرسید: «کدام احمقی تصمیم گرفت این بخشنامه را باطل کند؟ اصلاً برای چه باید دستور را پس بگیریم؟»
پائولتا اصرار داشت که بخشنامه حفظ شود، اما تیمهای حقوقی و سیاستی خواهان عقبنشینی بودند؛ برخی معتقد بودند که این اقدام میتواند جایگاه دولت را در برابر سیل دعاوی حقوقی در دادگاه تقویت کند. اما ترامپ هیچ علاقهای به شنیدن این قبیل ریزهکاریها نداشت.
کسی باید تاوان این فضاحت رسانهای را پس میداد و سرش زیر گیوتین میرفت. سوزی وایلز قصد داشت پائولتا را اخراج کند؛ فردی که گرچه متن بخشنامهٔ OMB را ننوشته بود، اما آن را ویرایش کرده بود. جیدی ونس استدلال میکرد که اخراج او اشتباه است و نباید ماجرا را به جنجالی بزرگتر از آنچه اکنون هست بدل کرد. موضع پائولتا زمانی تقویت شد که راسل ووت، که هنوز رأی اعتماد خود را در سنا کسب نکرده بود، تلفنی با ترامپ سخن گفت.
ترامپ پرسید: «آیا پائولتا سرخود عمل کرده؟»
ووت پاسخ منفی داد؛ و بیآنکه نامی از میلر ببرد، به رئیسجمهور گفت که جناح غربی کاخ سفید خودش تقاضای صدور چنین سندی را کرده بود.
ترامپ که از این نمایش منفی رسانهای به ستوه آمده بود، نیاز داشت که موضوع را فوراً و بدون اتلاف وقت عوض کند. مشاورانش از قبل گزینههای متعددی را در دست داشتند تا از آنها بهعنوان اهرم انحراف افکار عمومی بهره ببرند. یکی از گزینهها، انتشار فیلمهای بازجویی رابرت هور، بازپرس ویژه بود که سردرگمی ذهنی و فرسودگی شدید جو بایدن را به تصویر میکشید. گزینهٔ دیگر، اعلام راهاندازی اردوگاههایی در پایگاه خلیج گوانتانامو برای بازداشت مهاجران غیرقانونی بود. آنها گزینهٔ گوانتانامو را برگزیدند؛ چراکه در قاموس سیاسی ترامپ، هیچ پادزهری برای پوشاندن یک گاف مدیریتی، بهتر از خلق یک شوک و جنجال تازه نبود.
بخش سوم
در منظومهٔ فکری میلر، برجستهترین و نابخشودنیترین خطای دورهٔ نخست، همان معضل چرخش مداوم نیروها و تغییر پیدرپی مدیران بود. انتقال آشفتهٔ قدرت در سال ۲۰۱۶ باعث شده بود بدنهٔ دولت با کمبود نیرو مواجه شود و راهروهای کاخ سفید و کرسیهای عالی کابینه از اشخاصی پر شود که ترامپ را یا فردی خطرناک میدانستند، یا یک احمق، یا هر دو. در نتیجه، وزرایی که خواهان بیاثر کردن تصمیمات رئیسجمهور بودند، یا دستیارانی که پشتسرهم دست به درز اطلاعات و اسناد به رسانهها میزدند، برنامهٔ ترامپ را فلج کرده بودند. و تصفیهها و جابهجاییهای بیپایان کارمندان، توان دولت اول را برای ادارهٔ کشور تحلیل برده بود.
داشتن تیمی پایدار از افراد مورد اعتماد، نیازی حیاتی بود. و ترامپ اکنون رئیس دفتری در کنار خود داشت که توانسته بود ثبات نسبی را به دنیای پرآشوب او بیاورد. سوزی وایلز ویژگیهایی کاملاً متفاوت از میلر با خود بههمراه داشت؛ مهمتر از همه، آسودگیِ حیرتآور و سازگاری عمیق با روحیات ترامپ—تضادی فاحش با صف طویل رؤسای دفتری که ترامپ در دورهٔ اول یکی پس از دیگری آنها را سوزانده و کنار گذاشته بود.
او شصتوهفتساله بود؛ زنی با هیبتی اثرگذار و قدی معادل پنج فوت و شش اینچ (حدود ۱۶۸ سانتیمتر)، موهایی پرپشت به رنگ نقرهای-بلوند، و با ظاهری که همواره بینهایت آراسته و شستهرفته بود. وایلز، نخستین زنی که سکان ریاست دفتر کاخ سفید را به دست میگرفت، از نخستین ثانیههای دولت جدید به کانون تمرکزی بدل شد که کلاف سردرگم مشاوران چنددستگی و جناحهای متعارض را یکپارچه میساخت و نگاه همه را بر هدفی بزرگتر متمرکز نگه میداشت. اگر ترامپ نماد هیاهو، غوغا و کشمکش دائمی بود، وایلز در حکم نگاتیو عکاسی او عمل میکرد؛ بازتابدهندهٔ همان میزان آرامش و طمأنینهای که ترامپ در غوغایش بر باد میداد.
او مدارج قدرت را با صبوری در حلقههای سیاسی جمهوریخواهان فلوریدا طی کرده بود و سالها ادارهٔ امور سیاسی جان دیلینی، شهردار جکسونویل را بر عهده داشت. او با کسب شهرت بهعنوان عملگرایی کاربلد و زیرک، کارزار پیروزی غیرمنتظرهٔ ریک اسکات در انتخابات فرمانداری سال ۲۰۱۰ را هدایت کرد؛ سالی که موج خروشان جنبش «تیپارتی» به راه افتاد و بذرهای همان جریانی کاشته شد که ترامپ بعدها آن را در خود بلعید و وسعت بخشید. در سال ۲۰۱۶، ترامپ هدایت عملیات فلوریدای خود را در ماههای پایانی رقابت به او سپرد، و پس از پیروزی چشمگیر در آن ایالت، از سپاسگزاری بیپایان از او دست نکشید. هر جمهوریخواهی در فلوریدا که آرزوهای بزرگی در سر داشت، یا وایلز را میشناخت، یا ناچار بود دیر یا زود کارش به او گره بخورد. فعالیتهای لابیگریِ وایلز او را مدام میان فلوریدا و واشینگتن در رفتوآمد نگه میداشت. با تمام اینها، حتی در میان سرسختترین هوادارانش نیز کمتر کسی پیشبینی میکرد که او روزی بهعنوان رئیس دفتر کاخ سفید سوگند یاد کند.
در سال ۲۰۱۸، وایلز به درخواست ترامپ به نجات کارزار متزلزل ران دسانتیس—نمایندهٔ وقت کنگره که برای فرمانداری خیز برداشته بود—شتافت؛ هرچند رابطهٔ میان وایلز و دسانتیس در نهایت به تیرگی و گسست انجامید. این جدایی چنان تلخ و کینهتوزانه بود که دسانتیس ترامپ را قانع کرد تا وایلز را برای انتخابات ۲۰۲۰ بهکار نگیرد. اما وقتی برخی مشاوران اعتراض کردند، ترامپ نظرش را تغییر داد و او را بازگرداند. و در اوایل سال ۲۰۲۱، در روزهای نخست تبعید خودخواسته در مار-ئه-لاگو، ترامپ یک بار دیگر وایلز را فراخواند تا به روزهای بینظم، شلخته و بیساختارِ پساریاستجمهوری ترامپ در پالمبیچ سروسامان دهد.
در آن روزهای نخست، حتی مبلمان و صندلی کافی در مار-ئه-لاگو برای کارمندانی که وایلز برای رتقوفتق امور رئیسجمهور سابق آورده بود وجود نداشت؛ تنها چند میز و صندلی ساده. روزها هیچ نظم و ریتم مشخصی نداشتند، و نه هیچ تصویری از آینده در ذهن کسی بود و نه افقی از جایگاه دونالد ترامپ در آن روزگار. نخستین روزهای پس از پایان دورهٔ اول ترامپ، عمدتاً حول محور بازی گلف و صرف شام در ایوان مار-ئه-لاگو میگذشت؛ جایی که اعضای باشگاه به محض ورود ترامپ از جای برمیخاستند و برایش کف میزدند. پس از چند ماه، زنی به نام ناتالی هارپ در زمین گلف به جمع همراهان ترامپ پیوست؛ دستیاری که وظیفه داشت جریانی بیپایان از اخبار تمجیدآمیز و نظرهای شبکههای اجتماعی را برایش فراهم کند و غالباً آنها را با صدای بلند بخواند و سپس با چاپگر قابلحمل که همیشه بههمراه داشت، نسخهای چاپی از آنها را تحویلش دهد. هارپ نامههایی سراسر ستایش و شیفتگی برای ترامپ مینوشت و آنها را در جاهای مختلف اتاق شخصیاش میگذاشت، از جمله نامهای با این مضمون: «تو تنها چیزی هستی که در دنیا برایم اهمیت دارد.»
وایلز بعدها به دیگران گفت که یادش میآید در آن لحظات با بهت از خود میپرسید: «من کجای این دنیا گیر افتادهام؟»


















