مقالات

بیگانگی جهانی

تصویر مقالهٔ بیگانگی جهانی از دیوید هاروی
تصویر مقالهٔ بیگانگی جهانی از دیوید هاروی

چکیده

این مقاله دویستمین سالگرد تولد کارل مارکس را فرصتی برای بازنگری و به‌روزرسانی مفهوم «بیگانگی» در اندیشهٔ او قرار می‌دهد. در کتاب هفده تناقض و پایان سرمایه‌داری، بیگانگی جهانی در کنار تخریب محیط‌زیست و رشد تصاعدی و بی‌پایان سرمایه، یکی از سه تهدید اساسی علیه بقای سرمایه‌داری برشمرده شده است. مقاله استدلال می‌کند که بازفرمول‌بندی علمی مفهوم بیگانگی در کتاب گروندریسه (برخلاف مفهوم انسان‌گرایانه و فلسفی آن در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴) چارچوبی ساختاری فراهم می‌آورد تا بفهمیم چگونه کار گذشتهٔ طبقه‌کارگر، در هیبت «سرمایه» تجسم یافته و به قدرتی بیگانه و سرکوب‌گر بر علیه خود کارگران بدل می‌شود. امروز بیگانگی دیگر محدود به کارخانه نیست، بلکه در تمامی حوزه‌های زندگی روزمره، از فرایند کار معاصر و مصرف‌گرایی جبرانی گرفته تا دیوان‌سالاری‌های دولتی و شرکتی نفوذ کرده است. این بیگانگی مزمن ساختاری، خود را در قالب سرخوردگی سیاسی، اپیدمی مرگ‌های ناشی از یأس، و خیزش پوپولیسم راست‌گرا و اقتدارگرا (با تجسم چهره‌هایی همچون ترامپ) نشان می‌دهد؛ وضعیتی که با اتوماسیون، هوش مصنوعی، زنجیره‌های ارزش جهانی و استخراج ارزش از طریق بدهی و مالی‌سازی تشدید شده است.

۱مقدمه

این جستار، دویستمین سالگرد تولد مارکس را بهانه‌ای برای بازبینی و به‌روزرسانی مفهوم «بیگانگی» در تفکر او قرار می‌دهد. من در کتاب هفده تناقض و پایان سرمایه‌داری (Harvey 2014) سه تهدید عمده را برای آیندهٔ سرمایه‌داری جهانی برشمردم:

۱. رابطه با طبیعت: که به دگرگونی‌های اقلیمی، نابودی زیستگاه‌ها و شتاب فزایندهٔ فرسایش بوم‌شناختی مربوط می‌شود.

۲. رشد مرکب (انباشت بی‌پایان سرمایه): نرخ رشد فرضیِ سالانهٔ سه درصدی که همگام با جهش رو به بالای منحنی رشد نمایی، هر روز فشارزاتر و پرآشوب‌تر می‌گردد.

۳. بیگانگی جهانی: این وضعیتِ پایانی، که پیوندی اندام‌وار با دو تهدید نخست دارد، بی‌ثباتی‌های سیاسی و ژئوپلیتیکیِ حادی را در درون و میان مرزهای نظام‌های دولتی دامن می‌زند. آشکارترین جلوهٔ آن، برآمدن احزاب ملی‌گرای راست‌افراطی و پوپولیسم اقتدارگرایی است که امثال اردوغان، مودی، سیسی، اوربان، ترامپ و پوتین نمایندگی می‌کنند. بیگانگی جهانی بنیاد تراژدی‌های شخصیِ فراوانی را نیز می‌سازد؛ از جمله بحران اپیدمیِ سوءمصرف اوپیوئیدها (مسکن‌های افیونی) همراه با مرگ‌ومیر ناشی از الکلیسم مزمن در بسیاری از مناطق «فراموش‌شده» ایالات متحده (جایی که امید به زندگی در آن آشکارا رو به کاهش است). بازتاب این بیگانگی را در خودکشی شالی‌کاران کرهٔ جنوبی، دهقانان خرده‌پای هند، دامداران ارتفاعات بریتانیا، کارگران شرکت فاکس‌کان در شنژن چین و مالکان بیکارشده و خانه‌باخته در یونان نیز می‌توان دید.

حال چگونه باید بیگانگی جهانی را تبیین کرد و سرچشمهٔ آن کجاست؟ «بیگانگی جهانی» در تفکر مارکس دارای تاریخی پیچیده و غریب است (Mészáros 1970). درحالی‌که مفهوم بیگانگی در آثار آغازین او، مانند دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ نقشی اساسی دارد، در اواخر دههٔ ۱۸۴۰—زمانی که مارکس در آثاری چون ایدئولوژی آلمانی به بسط اصول ماتریالیسم تاریخی می‌پردازد—ناپدید می‌گردد، تنها برای آن‌که دوباره به‌عنوان مفهومی کلیدی در گروندریسه (Marx 1973/1857) ظاهر شود. این مفهوم پس از آن گویی در متن کاپیتال (Marx 1976/1867) به پس‌زمینه رانده می‌شود و در آثار متأخر و یادداشت‌های بعدی او تقریباً به‌طور کامل محو می‌گردد. بخش اعظم تلاش‌های انتقادیِ پسین برای احیای این مفهوم بر آثار جوانیِ مارکس متمرکز مانده و توجه اندکی به بازتعریف رادیکال آن در گروندریسه شده است. بازخوانی ژانگ ای‌بینگ (Zhang Yibing 2014, 481) در این میان استثنایی درخشان است. به تعبیر او، شیوهٔ ارائهٔ «علمیِ» این مفهوم در گروندریسه:

«بنیاداً با کاربرد پیشین او از مفهومِ اومانیستیِ بیگانگی متفاوت بود […] در واقع این‌ها دو درک کاملاً مجزا از بیگانگی بودند؛ بیگانگی کار در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ نوعی فرض ارزشیِ انسان‌گرایانه بود؛ ذات آرمانی‌شده‌ای که او ترسیم می‌کرد با واقعیت تطابق نداشت؛ این تناقضی میان امر خیالی و امر انضمامی بود […] خودبیگانگیِ کار، بازتابی منطقی بود که در جهان مفاهیم بنا شده بود […] در مقابل، بیگانگی کار در گروندریسه اساساً تأمل مارکس بر تاریخ واقعی بود. نتایجِ عینیت‌یافتهٔ کارِ گذشتهٔ کارگران، در عمل به حاکمان و استثمارگرانِ کارگرانِ امروز بدل می‌شدند. “گذشته‌ای” که خود کارگران ساخته بودند، به حاکم بر “اکنون” تغییر نقش می‌داد […] کار مزدی ضرورتاً قدرتی مسلط را از درون خود خلق می‌کرد: سرمایه. این همان بیگانگی واقعیِ پیوند سرمایه و کار است که مارکس تشریح می‌کند.»

۲بیگانگی در گروندریسه

گروندریسه با کاربست روش‌شناسی ماتریالیسم تاریخی بر همان مضامینی که در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی طرح شده بود، مفهوم بیگانگی را بازصورت‌بندی می‌کند. تلاش‌های پسینی همچون بازسازی راهِل یاگی (Rahel Jaeggi) از ایده‌آل‌های خودبیگانگیِ کارل مارکس جوان، ناگزیر باید از سد مخالفت‌ها با «ذات‌گرایی و کمال‌گراییِ» نهفته در مفهوم اومانسیتیِ “نوع‌بودگی انسان” (Species-being) عبور می‌کردند. یاگی (Jaeggi 2014, 32) می‌پرسد:

«آیا ممکن است بدون تکیه بر قطعیتِ یک هماهنگی یا آشتیِ نهایی، بدون اتکا به ایدهٔ یک فردِ کاملاً شفاف، یا بدون توهم تسلط و اختیارِ مطلقِ آدمی بر خویشتن و جهان، از بار انتقادی مفهوم بیگانگی بهره جست؟»

پاسخ او به این پرسش هرچند مثبت است، اما این کار را با نادیده انگاشتنِ تحول انقلابی رخ‌داده در گروندریسه انجام می‌دهد. من تمرکزم را بر گروندریسه معطوف خواهم کرد، با این استدلال که تحول موجود در گروندریسه بیش از آنکه یک گسست معرفت‌شناختی باشد، نوعی بازفرمول‌بندی بنیادین بود. انسان‌گراییِ مارکسِ جوان را (به‌ویژه با صورتی که یاگی پیشنهاد می‌دهد) می‌توان مجدداً در ساختار علمیِ ارائه‌شده در گروندریسه بازتعریف کرد و ریشه دواند. تا حدی چنین آشتی و توافقی در کار برتل اولمن (Bertell Ollman 1971) نیز مشهود است؛ جایی که نظریه ارزش مارکس به‌عنوان نظریهٔ کار بیگانه فهمیده می‌شود. این مقصود من نیز در پایان‌بندی هفده تناقض برای احیای مفهوم «انسان‌گرایی انقلابی» بود.

حال در پرتو این دو تقریرِ متضاد، «بیگانگی جهانی» چه معنایی خواهد داشت؟

در مارکس متقدم، جهان‌شمولی در کیفیات ذاتی و مفروض «نوع‌بودگی انسان» ریشه دارد که ظرفیت شکوفایی آن توسط سرمایه سرکوب می‌شود. به کارگرانی که سرمایه را می‌آفرینند، ثمرهٔ کارشان داده نمی‌شود (آنان نسبتی بیگانه با محصول خود، با ارزشی که تولید کرده‌اند و با فرایند کاری که درگیرش هستند دارند). بیگانگی در تولید با رشد یک مصرف‌گراییِ بیگانه اما ظاهراً جبران‌کننده همراه است (Gorz 1989). امکان فردی برای دستیابی به کمال خود (در روابط اجتماعی، در ارتباط با طبیعت و در تجربه فرایند کار) سلب می‌گردد. حُسن این قرائت در چشم‌انداز آینده‌نگر و آرمان‌گرایانهٔ آن نهفته است. احساسات و تجارب اگزیستانسیالیستیِ طرح‌شده در آثار آغازین، همواره موضوعاتی مهم باقی می‌مانند. جدایی کارگر از محصول، از ارزش آن و از طرح کلی فرایند تولید، هم در دست‌نوشته‌های ۱۸۴۴ و هم در کاپیتال مشترک است. ایراد دیدگاه اولیه این بود که بیگانگی در واقعیات روزمرهٔ زندگی و رنج کارگران، آن‌گونه که درون یک شیوهٔ تولید سرمایه‌داری شکل می‌گیرد، ریشه ندوانده بود.

اما در گروندریسه، جهان‌شمولیِ بیگانگی حاصل گرایش درونی و تاریخی سرمایه به ایجاد «بازار جهانی»، تثبیت روابط اجتماعی (طبقاتی) و دگرگشتِ زیستیِ (سوخت‌وساز) خود در سراسر گیتی، و تثبیت قوانین حرکتی خاص در تاریخ بشر تحت انقیادِ قوانین قهرآمیز رقابت است. این «جهان‌شمولی» برآمده از تکامل تاریخی سرمایه‌داری است. سرمایه‌ای که خودِ کارگر آن را می‌آفریند، در قامت قوانین ارزش و قوانین حرکت سرمایه بازمی‌گردد تا به شیوه‌های مستقیم و غیرمستقیم بر خود کارگران سلطه یابد. بنابراین مسئله از گروندریسه تا کاپیتال این است که قوانین حرکت سرمایه و ارزش شناسایی شوند و فهمیده شود چگونه این قوانین، شرایط زندگی روزمره و رنج تودهٔ کارگران را کنترل می‌کنند. پروژهٔ سیاسی عبارت است از رهایی خویشتن—چه در ساحت فکر و چه در اعمال سیاسی و اقتصادی—از بندهای تحمیل‌شده توسط این قوانین ارزش و قوانین حرکت.

بیگانگی فقط به طبقهٔ کارگر محدود نمی‌شود. در کاپیتال مشاهده می‌کنیم که خود سرمایه‌دار نیز بر اثر قوانین قهرآمیز رقابت ناگزیر است که:

  • الف) طول روز کاری را به هر شکل ممکن تا سر حد امکان افزایش دهد؛
  • ب) مازاد را به‌جای حظ‌بردن از لذت‌های مصرفی، دوباره بازسرمایه‌گذاری کند؛
  • ج) ارزش اضافیِ نسبی را با پی‌گیری و اعمال فناوری‌های جدید به چنگ آورد؛
  • د) نابرابری روزافزون اجتماعی و یک ارتش ذخیرهٔ صنعتی پدید آورد؛ و موارد دیگر.

این‌ها انتخاب‌هایی آزادانه نیستند. قوانین قهرآمیز رقابت، فارغ از خوش‌نیتی یا بدطینتی شخصی، سرمایه‌داران را وادار می‌سازد که روزِ کاری را کش دهند و فرایند کار را تشدید کنند. پس از آن، سرمایه‌دار ناگزیر است روش‌های سبعانهٔ خود را توجیه کند، بدان مشروعیت بخشد یا صرفاً با آن‌ها هم‌زیستی گزیند. شخصیت بسیاری از سرمایه‌داران عمیقاً تحت‌تأثیر کارکردهایی است که مجبور به انجام آن هستند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از آنان رگه‌های سادیسمی می‌یابند و برخی دیگر خودشیفته‌هایی می‌شوند که باور دارند حقی خدادادی برای بازآفرینی جهان به تمثال خود دارند، بی‌آنکه به سرنوشت مزدبگیران خویش اهمیتی دهند. از نظر آنان ثروت و رفاه خودشان سنگ‌بنای رفاه کل جامعه است. شرایط عینی پیامدهای ذهنی در پی دارد (Zhang 2011).

فعل «بیگانه ساختن» (Alienate) در اصل واجد معانی متفاوتی است. در زبان حقوقی به معنای انتقال حق مالکیت به دیگری است؛ وقتی قطعه‌زمینی را می‌فروشم یا حق بهره‌برداری از آن را به شخص دیگر واگذار می‌کنم، در واقع آن را واگذار/بیگانه کرده‌ام. هر مبادله‌ای همواره متضمن بیگانگی است (Harvey 2014, 267). این همان نکته‌ای است که در گروندریسه تأکید فوق‌العاده‌ای روی آن قرار می‌گیرد. کارگران وقتی وارد کارخانه می‌شوند تا اوامر سرمایه‌دار را بی‌چون‌وچرا به جا آورند، نیروی کار خود را واگذار و بیگانه می‌کنند. اما بیگانگی معنایی فراگیرتر دارد که متضمن گسست از اعتماد، انصاف یا دوسویگی است که اغلب در برخی مبادلات پنهان می‌ماند. کارگران «آزادانه» نیروی کار خود را تسلیم می‌کنند، اما تحت شرایطی از اجبار یا رضایت که تضمین می‌کند ارزشی که تولید کرده‌اند به خودشان بازنگردد، بلکه توسط سرمایه تصاحب شود. مبادله از دیدگاه حقوقی قانونی است، اما اگر از چشم‌انداز کلیت زندگی روزمره درون نظام سرمایه‌داری به آن نگریسته شود، ماهیتی فریب‌کارانه دارد. سرمایه‌دار هوش، مهارت، توانایی همیاری، ابتکار عمل و نوآوریِ کارگر را غصب می‌کند و در ازای آن تنها ارزش نیروی کار را به‌مثابه یک کالا می‌پردازد. با توجه به قوانین قهرآمیز رقابت، سرمایه‌دار چاره‌ای جز این ندارد. واکنش کارگران به این رخداد، حس خسران و بی‌عدالتی، بی‌پناهی و تباهیِ کرامت انسانی است که زمینه‌ساز خشم، انزجار و ناکامی مداوم می‌شود. سرمایه بیگانگی را در هر دو جامهٔ عینی و ذهنی خود تولید می‌کند.

هنگامی که مارکس می‌نوشت، مناسبات اجتماعی سرمایه‌داری و قوانین حرکت آن تنها بر گوشهٔ نسبتاً کوچکی از گیتی (بریتانیا، اروپای غربی و سواحل شرقی آمریکا) استیلا داشت. انباشت بی‌پایان و دگرگونی‌های اقلیمیِ سراسری در آن روزگار تهدیدی حیاتی به شمار نمی‌رفتند. اما امروز قوانین و روابط اجتماعی سرمایه (کالایی‌شدن و پولی‌شدن همه‌جانبه) کم‌وبیش بر تمام پهنهٔ زمین چنگ انداخته است. با این حال، همان‌گونه که مارکس از همان سال ۱۸۴۸ در مانیفست کمونیست نوشت، ایجاد بازار جهانی، نابودی مکان به‌وسیله زمان، ورود به مارپیچ پایان‌ناپذیر انباشت و دگرگون‌سازیِ مداوم نیروهای بارآور بخشی از سرشت ذاتی سرمایه است. سرمایه اگر مهار نشود، ناگزیر از منظر جغرافیایی گسترش می‌یابد و چنگال‌هایش را این‌جا و در نهایت در همه‌جا بر ما محکم‌تر می‌سازد. این فی‌نفسه یک گزارهٔ اخلاقی نیست، بلکه یافته‌ای علمی است که دلالت‌های اخلاقی مهیبی در پی دارد؛ امری که از خشم اخلاقیِ موج‌زننده در صفحات جلد نخست کاپیتال آشکار است. در روزگار ما نیز انباشت بی‌پایان به ویرانیِ محیط‌زیست می‌انجامد و برانگیزانندهٔ خشم اخلاقیِ طرفداران محیط‌زیست می‌گردد.

با این همه، مارکس سرشت تناقض‌آمیز بیگانگیِ ملازم با سرمایه را بازمی‌شناسد. سرمایه تنها نیرویی ویرانگر نیست؛ قدرتی سازنده و آفرینش‌گر است که جهان را به هر دو شکل مثبت و منفی دگرگون می‌سازد. مارکس در گروندریسه (Marx 1973/1857, 409-410) بدون ذره‌ای کنایه به تمجید از موارد زیر می‌پردازد:

«اثر تمدن‌سازِ سترگِ سرمایه؛ آفرینش مرحله‌ای از جامعه که در مقایسه با آن، همهٔ ادوار پیشین صرفاً به‌مثابه تکامل‌های محلی بشریت و به‌سان طبیعت‌پرستی نمودار می‌شوند […] سرمایه از مرزها و پیش‌داوری‌های ملی، از طبیعت‌پرستی و از تمایلات سنتی، محدود، ازخودراضی و دلمُرده برای ارضای نیازهای کنونی و بازتولید شیوه‌های کهن زیست فراتر می‌رود. سرمایه همهٔ این‌ها را در هم می‌شکند و مدام منقلب می‌کند، و هر مانعی را که سد راه بالندگی نیروهای تولید، گسترش نیازها، توسعهٔ همه‌جانبهٔ تولید و بهره‌برداری و مبادلهٔ قوای طبیعی و فکری باشد، ویران می‌سازد.»

مارکس در فرازهایی از این دست، بیگانگی‌های فردی و در برخی موارد جمعی را پیش‌شرطی لازم برای رسیدن به نظامی اجتماعی در سطحی بالاتر می‌داند؛ نظامی که در آن شرایط مادیِ تکامل‌یافته بتواند نویدبخش یک زندگیِ ناباورانه و خالی از بیگانگی باشد. مارکس در پذیرش این که فداکاری‌ها و زیان‌ها (بیگانگی‌ها) برای دستیابی به خیر برتر لازم است تنها نیست. برای نمونه، آدام اسمیت نیز می‌کوشید تنش میان احساسات اخلاقی و محاسبات سرد مبادلات رقابتی را با نشان دادن اینکه چگونه رهایی دست نامرئی بازار از کنترل‌های دولتی رفاه مادی همگانی به بار می‌آورد، حل‌وفصل کند؛ امری که وعدهٔ محقق‌نشدهٔ لیبرالیسم باقی ماند. کارل پولانی (Polanyi 1957, 256-258) نیز چشم‌پوشی از برخی آزادی‌های فردی را به نفع شالوده‌ریزی آزادی‌های جمعی (مثلاً دولت رفاه) برای انتفاع همگان ضروری می‌دید. این نزاع‌ها همچنان با ماست. مخالفت جمهوری‌خواهان با اجباری‌شدن بیمه در قانون مراقبت مقرون‌به‌صرفهٔ اوباما، نقض آزادی‌های فردی قلمداد می‌شد، درحالی‌که استدلال متقابل این بود که در جامعه‌ای با دسترسی همگانی به بهداشت، کیفیت زندگی همه ارتقا می‌یابد. بدین‌ترتیب، «استعلا بر بیگانگی» (نه رد صِرف آن) به ترجیع‌بند سیاست سوسیالیستی بدل می‌شود.

۳بیگانگی در روزگار ما

مسئلهٔ بزرگ این است که افراد و جنبش‌های اجتماعی چگونه با این تناقضات مواجه می‌شوند. در این نقطه، بیگانگی فردی و روان‌شناختی‌شده (اگزیستانسیل) در دست‌نوشته‌های اولیهٔ مارکس با نقد بیگانگی عینی ناشی از بازتولید سرمایه در بازار جهانی تلاقی می‌یابد. کارگران ممکن است بیگانگی کار مزدی را در ازای دسترسی کافی به کالاهایی که امیال و نیازهای فردی‌شان را ارضا می‌کند پذیرا شوند؛ کاری ازخودبیگانه که توسط مصرف‌گرایی جبرانی خنثی می‌شود. مارکس در گروندریسه و کاپیتال اشاره می‌کند که چگونه انباشت پایان‌ناپذیر بر خلق مداوم نیازها و امیال نو با پشتوانهٔ توان مالی استوار است. در دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی، مارکس (Marx 1964, 147-8) خاطرنشان می‌سازد:

«گسترش کالاها و نیازها در چاه تسلیم و خادمیِ زیرکانه و مدام حسابگرانه در برابر اشتهاهای غیرانسانی، غیرطبیعی و موهوم سقوط می‌کند […] این بیگانگی […] از سویی ظرافت‌بخشیِ مفرط به نیازها و از سوی دیگر بربریت وحشیانه و ساده‌سازیِ محض و حیوانیِ نیازها را به بار می‌آورد.»

این تضادها در ابعاد خرد و کلان جریان دارند. رنج و بیگانگیِ فردی در یک مکان خاص، در دل بیگانگی ساختاریِ حاصل از جهانی‌سازی سرمایه‌داری، فشردگی زمان-مکان، انباشت از طریق سلب مالکیت، تصرف اراضی و استثمار سراسری میلیاردها کارگر زن و مرد در گوشه و کنار گیتی رخ می‌دهد (Harvey 2003, Chapter 4).

با تأمل در سرزمین‌هایی که طی سال‌های اخیر بدان‌ها سفر کرده و مردمی که با آنان گفتگو کرده‌ام، ناممکن است به این جمع‌بندی نرسم که بیگانگی اکنون در همه‌جا حاضر است. شواهد پرشماری از بیگانگی ژرف نسبت به اَشکال امروزی فرایند کار وجود دارد. درد کارگران امروز صرفاً نبود شغل‌هایی با درآمد خوب نیست، بلکه بحران، فقدان «کار معنادار» است. صنعتی‌زدایی گسترده، شغل‌هایی را که با وجود استثمارگرانه بودن «معنادار» احساس می‌شدند (مانند فولادکاری در کارخانه‌ای پرتحرک) ریشه‌کن کرده و به‌جای آن شغل‌هایی نشانده که استثمارگرانه‌اند و در عین حال کاملاً بی‌معنا احساس می‌شوند (مانند نگهبانی در یک مجتمع تجاری).

سرخوردگی از فرایندهای سیاسی (به‌ویژه از احزاب سنتی) در همه‌جا پیداست. انزجار از دستگاه دولتی که نه‌تنها امنیتی به بار نمی‌آورد و آزادی‌ها را توسعه نمی‌دهد، بلکه بارهای سنگینی بر دوش حقوق فردی می‌نهد، روزافزون است. رژیم‌های تنظیمی و سرکوب‌گر به شکلی پارادوکسیکال در حال زایش جریان‌های مخالف در قالب لیبرتارینیسم یا نوعی آنارشیسم فرهنگیِ فاقد ایدئولوژی هستند. حجم کاغذبازی‌های پوچ و مقررات تحمیلی به شکلی انفجاری افزایش یافته است. در همین اثنا، زندگی روزمره ملال‌آورتر و کابوس‌وارتر می‌شود: ساعت‌ها جنگیدن با شرکت‌های مخابراتی برای هزینه‌های اضافه روی قبض‌ها، پی‌گیری کارت‌های اعتباری و چانه‌زنی برای بازپرداخت‌های بیمهٔ درمانی، سهم هنگفتی از وقت مردم در آمریکا را تلف می‌کند. ابرشرکت‌های دیوان‌سالار نیز دست‌کمی از دولت ندارند و با مشتریان به همان شیوه یا حتی بدتر تا می‌کنند؛ راهبرد آن‌ها منحرف کردن یا فرسوده ساختن شاکیان است، نه حل مشکلاتشان. پیامد تجمیعی این وضعیت این است که علی‌رغم انواع و اقسام فناوری‌های صرفه‌جویی در وقت خانگی، ما هر روز زمان کمتری برای خود داریم. این پرسش مدام بزرگ‌تر می‌شود: کجاست آن تعالی و رهایی موعود؟

در سازوکار دستگاه دولتی خطایی فاحش رخ داده است. فیلم «من، دانیل بلیک» ساختهٔ کن لوچ، آسیب روانیِ رویاروییِ فردی سالخورده با نهادهای رفاهی در بریتانیا را نشان می‌دهد. در فیلم عیان است که این سازمان‌ها برای یاری‌رساندن به نیازمندان تأسیس نشده‌اند، بلکه آمده‌اند تا انسان‌ها را به جرم نیازمند بودن مجازات کنند؛ زیرا شهروند خوب، نباید نیازمند باشد. نظیر چنین مسئله‌ای در خدمات انتظامی نیز پیداست: آیا پلیس در خیابان است تا امنیت آورد یا برای آن است که ما را زیر نظر بگیرد، سرکوب و انضباطی کند؟

بیگانگی در تمام شوؤن زیست ما نفوذ کرده است: در ساحت کار و تولید، در خانه و مصرف، و در سپهر سیاست و روزمرگی (Lefebvre 1981). پس چرا جنبش‌های اعتراضی فراگیر رخ نمی‌دهد؟ وقتی پلیس لندن مرد سیاه‌پوست غیرمسلحی را می‌کشد، شورش شهری درمی‌گیرد و فروشگاه‌ها به آتش کشیده می‌شوند. حوادث مشابهی در استکهلم و پاریس رخ می‌دهد. در پارک گزی استانبول، تصمیمی مستبدانه برای تبدیل پارک عمومی به مرکز خرید، به انفجار خشم عمومی و در پی آن خشونت پلیس منجر می‌شود؛ اعتراضی که طی چند روز سرتاسر شهرهای ترکیه را فرامی‌گیرد، چراکه مسئله صرفاً درختان پارک نبود، بلکه خشم از نبود دموکراسی در سازمان‌دهی زندگی روزمره بود. این مبارزات دیگر نبردهای سنتی طبقه کارگر نیستند (Keller 2013)، بلکه انفجار ناخشنودی همگانی همهٔ کسانی است که زندگی روزمره‌شان دستخوش بیگانگی شده است.

اندکی پس از ماجرای پارک گزی، در تابستان ۲۰۱۳ در برزیل، جرقه‌ای ناشی از گران‌شدن کرایه اتوبوس‌ها به آتشی بدل شد که شهر به شهر سرایت کرد. میلیون‌ها نفر به خیابان آمدند و با مشت آهنین پلیس و بی‌اعتنایی حاکمان روبرو شدند. واکنش غالب توده‌ها در مواجهه با بیگانگی مزمن معمولاً انفعال، کینه‌توزی، افسردگی و غرق‌شدن در الکل و مواد مخدر است، اما این بغض گاه به گاه در فوران‌های ویرانگر خشم عیان می‌گردد. در این لحظات توده‌ها می‌خواهند نظم موجود را ویران کنند و در پی یافتن مقصر هستند. طبقه سرمایه‌دار نیز با زیرکی، اقلیت‌های نژادی، زنان و مهاجران را به‌عنوان قربانیان دم‌دست به مسلخ افکار عمومی می‌فرستد.

همین وضعیت روانی در تابستان ۲۰۱۶ بر بخش وسیعی از مردم آمریکا حاکم بود؛ آتشی زیر خاکستر که پس از تظاهرات جهانی‌سازیِ سیاتل در ۱۹۹۹ و جنبش اشغال وال‌استریت در ۲۰۱۱ انباشته شده بود؛ جنبشی که بر وال‌استریت و «یک درصدی‌ها» انگشت نهاد و با سرکوب شدید پلیس به دستور «حزب وال‌استریت» مواجه شد، و به دنبال آن پروژهٔ فرافکنی گناهان بر گردن بیگانگان و اقلیت‌ها کلید خورد.

در چنین اقلیمی ظهور و رونق پوپولیسم راست‌گرا، تعصبات نژادی و ملی‌گرایی افراطی عجیب نیست. در بستری از بیگانگی انبوه بود که فردی مانند دونالد ترامپ توانست شتابان بر اریکه قدرت تکیه زند. اما چرا مشخصاً ترامپ؟ او در تابستان ۲۰۱۶ کارزار خود را بر یک استدلال برندهٔ ساده بنا کرد:

«من بازرگانی فوق‌العاده موفقم. ثروت هنگفتی دارم و دارم از جیب خودم در انتخابات خرج می‌کنم تا صدای اعتراض شما باشم.»

او رو به جمعیت شیفته فریاد می‌زد: «من صدای شما هستم!» و بلافاصله به هیلاری کلینتون اشاره می‌کرد:

«او وارد سیاست شد تا جیب‌هایش را پر کند. نگاه کنید به دستمزدهای ۲۵۰ هزار دلاری‌اش از گلدمن ساکس برای یک سخنرانی!»

کارگران ناامید و فراموش‌شده در بارهای اوهایو با خود می‌گفتند: «آری، کلینتون‌ها دنبال کاسبی‌اند، ولی ترامپ پول خودش را خرج می‌کند تا صدای ما باشد. او نخبه‌ها را مسخره می‌کند و علیه مهاجران موضع می‌گیرد؛ پس حرف دل ما را می‌زند». ترامپ دقیقاً «رئیس‌جمهور بیگانگی» است.

ریشهٔ گسترش این بیگانگی کجاست؟ پیش از هرچیز، دگرگونی در سازمان تولید و صنعتی‌زدایی در چهل سال گذشته نقشی بنیادین داشته است. مشاغل معنادار و پیوندهای همبستگی کارگری (در شهرهایی مانند دیترویت یا شفیلد) یک‌شبه محو شدند. کارخانه خودروسازی در شرق آکسفورد (بلک‌برد لِیز) در دهه ۱۹۶۰ بیش از ۲۰ هزار کارگر داشت، اما در میانه دهه ۱۹۹۰ به ۲۰۰۰ نفر تقلیل یافت. جوانان این منطقه که از ساخت خودرو محروم شده بودند، هیجان خود را در دزدیدن ماشین‌ها و شورش‌های خیابانی علیه پلیس در سال‌های ۹۲–۱۹۹۱ تخلیه کردند (Hayter and Harvey 1993). هم‌زمان، تغییر بستر مبارزه از کارخانه به خیابان، به چرخش ایدئولوژیک از آرمان‌های سوسیالیستی به تمایلات آنارشیستیِ فرهنگی انجامید.

صنعتی‌شدن کشاورزی نیز پایه‌های زیست دهقانی را متلاشی کرد. خودکشی شالیکاران کره‌ای، فروپاشی خرده‌فرهنگ‌های روستایی و افول شهرهای کوچک کشاورزی از نتایج آن بود. پایگاه اصلی رأی ترامپ و آرای حامیان برگزیت در بریتانیا، برخاسته از همین مناطق و شهرهای کوچک بود که در برابر زوال اقتصادی راهی جز مهاجرت جوانان به کلان‌شهرهای گران‌قیمت باقی نگذاشت.

انقلاب ارتباطات و حمل‌ونقل نیز سیمای تولید را دگرگون کرد. اینک طراحی، مهندسی و بازاریابی کالا در آمریکا متمرکز است، درحالی‌که خط مونتاژ به شهر مرزی سیوداد خوارس مکزیک واگذار می‌شود. سرمایه‌دار، تخصص آمریکایی را با کار ارزان مکزیکی درهم می‌آمیزد و دست طبقه کارگر آمریکا را خالی می‌گذارد. استدلال‌های ترامپ دربارهٔ پیمان نفتا (NAFTA) تا حدی بازتاب این حقیقت بود؛ پدیده‌ای که مختص آمریکا نیست و شرکت‌های آلمانی نیز با لهستان چنین رابطه‌ای دارند (Baldwin 2016).

سود حاصل از این وضعیت به جیب نخبگان شرکتی سرازیر شد و انسجام طبقه کارگر را فروپاشید. کارگران در اوهایو، بارهای ساندرلند بریتانیا، میخانه‌های مونیخ و کافه‌های فرانسه این تلخی را با گوشت و پوست خود لمس می‌کنند. فناوری اطلاعات و هوش مصنوعی این رقابت بی‌رحمانهٔ جهانی میان کارگران را سرعت بخشیده‌اند. تخمین زده می‌شود دوسوم مشاغل ازدست‌رفته در ۴۰ سال گذشته نتیجهٔ تحولات فناورانه بوده است. برخلاف دهه ۱۹۶۰ که قوانین ملی حامی کارگران بود، جهانی‌سازی نئولیبرال این امتیازات را جارو کرد و مشاغل برای همیشه محو شدند (McKinsey Global Institute 2012).

توافق‌نامه‌هایی مانند نفتا یا پیمان تجاری ترنس-پاسیفیک (TPP) ابداً ارتباطی با تجارت آزاد نداشتند؛ بلکه تلاشی از جانب نخبگان تجاری آمریکا برای ساختن بلوک‌های اقتصادی انحصاری جهت رقابت با چین و اروپا بودند. نفع این بازی‌ها هرگز به مردم عادی نمی‌رسد، بلکه سرمایه‌داران از فضاهای منطقه‌ای بهره‌برداری اختصاصی می‌کنند. همان‌طور که سرمایه مالی آلمان و فرانسه با برپایی حوزه یورو، ارزش و رمق اقتصاد یونان را مکید، سرمایه آمریکا نیز در پی تکرار آن در حوزه اقیانوس آرام بود. ترامپ TPP را لغو کرد و بلافاصله چین برای پر کردن این خلأ خیز برداشت.

این شتاب سرسام‌آور ناشی از تناقض دوم، یعنی رشد نمایی سرمایه است. کارخانه‌های نساجی بالتیمور که در دهه ۱۹۲۰ در اوج بودند، نیم‌قرن بعد بسته شدند، اما امروزه کارگران در عرض چند سال مزیت‌های خود را از دست می‌دهند. نیروی کار مزدی جهان از سال ۱۹۸۰ با پیوستن کارگران چین، هند و اندونزی از ۲ میلیارد به ۳ میلیارد نفر رسید (McKinsey Global Institute 2012). اما برعکسِ گذشته، صنعتی‌شدن دیگر متضمن رفاه و رشد سرانهٔ پایدار نیست، بلکه تضمین‌کنندهٔ گسترش نابرابری است؛ چراکه شرکتی چون اپل در آمریکا حاشیه سود ۲۸ درصدی می‌برد، اما شرکت فاکس‌کان در شنژن چین که کالا را با زحمت عرق‌ریزان تولید می‌کند، سودی در حدود ۳ درصد دارد. شکاف عظیمی دهان گشوده است میان جایی که ارزش خلق می‌شود (شنژن) و جایی که ارزش تحقق می‌یابد و جذب می‌شود (ایالات متحده).

بازار کار به‌شدت متزلزل و موقتی (پریماریازه‌شده) است. کارفرمایان اصلی در آمریکا از غول‌های صنعتی چون جنرال موتورز و یو‌اس‌استیل، به هلدینگ‌های مک‌دونالد و والمارت تغییر یافته‌اند. فرهنگ اشتغال جوانان دگرگون شده و به مشاغل ناپایدار چندماهه خو گرفته‌اند. برای برخی، این سبک زندگی سیار و ناامن توهمی از آزادی در برابر ساختار سنتی تقسیم کار مادام‌العمر ایجاد می‌کند؛ امری که به تعبیری تحقق کج‌ومعوج همان چشم‌اندازی است که مارکس در کاپیتال پیش‌بینی می‌کرد:

«صنعت در مقیاس بزرگ، بنا به ماهیت خود، تنوع در کار، روانیِ وظایف، و پویایی و تحرک همه‌سویهٔ کارگر را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد […] فردی که به‌طور ناقص تکامل یافته و حامل تنها یک کارکرد اجتماعی تخصصی است، باید جای خود را به فردی با تکامل همه‌جانبه بسپارد؛ انسانی که کارکردهای اجتماعی گوناگون برای او شیوه‌هایی از فعالیت باشند که یک‌به‌یک بدان‌ها می‌پردازد» (Marx 1976/1867, 617-618).

۴گردش سرمایه به‌مثابه یک کلیت

برای درک عمیق‌تر چرایی و چگونگی تحول بیگانگی در روزگار ما، باید به تحلیلی کلیت‌محور از گردش سرمایه روی آوریم. در خوانش سنتی از مارکس، تمرکز بیش از حد بر فرایند تولید بوده است؛ جایی که ارزش و اضافه ارزش از طریق استثمار نیروی کار و بیگانگی آن در محل کار آفریده می‌شود. اما مارکس در جلد دوم کاپیتال و در بخش‌هایی از گروندریسه تأکید می‌کند که سرمایه یک «حرکت مداوم» و زنجیره‌ای پیوسته است. همان‌طور که در نمودار گردش سرمایه (شکل ۱) نشان داده شده است، گردش سرمایه را می‌توان در سه لحظه یا حوزهٔ اساسی بازشناخت:

تولید (Production): جایی که نیروی کار و ابزار تولید گردهم می‌آیند تا کالا تولید کنند و در این فرایند ارزش و ارزش اضافی خلق شود.

تحقق (Realization): جایی که کالاها برای تبدیل شدن به شکل پولی ارزش (Money form of value) وارد بازار می‌شوند. ارزش اگر فروخته نشود، تحقق نمی‌یابد و از بین می‌رود.

توزیع (Distribution): جایی که ارزش محقق‌شده در قالب پول میان طبقات مختلف (دستمزد برای کارگران، سود صنعتی برای کارآفرینان، بهره برای سرمایهٔ مالی و بانکداران، اجاره‌بها برای زمین‌داران و مالکان مستغلات، و مالیات برای دولت) توزیع می‌گردد.

  1. ارزش و ارزش اضافیخلق‌شده در تولید
  2. تحقق در بازارفروش کالا و پولی‌شدن
  3. توزیعدستمزد، سود، بهره، اجاره و مالیات
  4. نظام مالی و انباشت بدهیبازگشت و تزریق به تولید و مصرف
شکل ۱ ـ کلیت گردش سرمایه؛ پیوند میان تولید، تحقق، توزیع و مالیه‌سازی

مارکس استدلال می‌کند که تناقضات در هر یک از این گره‌گاه‌ها می‌توانند سرباز کنند. برای نمونه، مهار کردن دستمزدها در حوزهٔ تولید به‌منظور استخراج هرچه بیشتر ارزش اضافی، مستقیماً به بحران در حوزهٔ تحقق دامن می‌زند؛ زیرا کارگرانی که دستمزد پایینی دارند، توان خرید کالاهای تولیدشده را در بازار نخواهند داشت. سرمایه‌داری در قرن بیستم، به‌ویژه در عصر فوردیستی و با سیاست‌های کینزی، کوشید تا توازن میان این دو حوزه را با مدیریت تقاضا و بالا بردن نسبی قدرت خرید کارگران حفظ کند. اما با بحران دههٔ ۱۹۷۰، سرمایه راه فرار دیگری برگزید: مالی‌سازی و گسترش افسارگسیختهٔ بدهی.

توزیع ارزش امروزه بیش از هر زمان دیگر تحت سلطهٔ سرمایهٔ مالی و وام‌دهندگان قرار گرفته است. انباشت بی‌پایان سرمایه در شرایطی که فرصت‌های سودآورِ سرمایه‌گذاری مولد کاهش یافته، به سوی ایجاد ابزارهای اعتباری و مالی حرکت کرده است. اعطای وام و گسترش کارت‌های اعتباری، وام‌های مسکن و بدهی‌های دانشجویی روشی شد تا شکاف میان دستمزدهای راکد و لزوم مصرف کالاها برای تحقق ارزش پر شود. در نتیجه، شیوهٔ انقیاد طبقهٔ کارگر دگرگون شده است: کارگران امروز نه‌فقط در جایگاه تولیدکننده در کارخانه، بلکه در قامت بدهکار در زندگی روزمره استثمار و بیگانه‌سازی می‌شوند.

این همان پدیده‌ای است که می‌توان آن را «بردگی ناشی از بدهی» (Debt Peonage) نامید. بیگانگیِ پیشین که بیشتر به عدم کنترل بر محصول کار در کارخانه محدود بود، اکنون به تصاحب درآمد آیندهٔ فرد توسط نظام بانکی و ساختارهای اعتباری تسری یافته است. فرد پیشاپیش آیندهٔ خود، زمان خود و آزادی عمل خویش را برای بازپرداخت بهره و اصل وام‌ها پیش‌فروش کرده است.

علاوه بر این، قدرت طبقهٔ سرمایه‌دار مالی به حاکمیت مطلق بر سیاست‌های دولتی انجامیده است. نمونهٔ نمادین آن سخن مشهور جیمز کارویل (مشاور انتخاباتی بیل کلینتون) است که گفت:

«قبلاً فکر می‌کردم اگر تناسخی در کار باشد دوست دارم در زندگی بعدی رئیس‌جمهور، پاپ یا یک ستارهٔ بیسبال شوم؛ اما حالا می‌خواهم در قالب “بازار اوراق قرضه” بازگردم! چون در این صورت می‌توانید همه را بترسانید و به هر کاری وادارید.»

این سلطهٔ بازار اوراق قرضه و سرمایهٔ مالی به معنای خلع ید شهروندان از هرگونه حق تعیین سرنوشت دموکراتیک است. فرقی نمی‌کند مردم یونان در همه‌پرسی به ریاضت اقتصادی «نه» بگویند یا دولتی با وعدهٔ خدمات رفاهی روی کار بیاید؛ بازارهای مالی و نهادهایی چون صندوق بین‌المللی پول و بانک مرکزی اروپا ارادهٔ خود را تحمیل می‌کنند. پیوند ارگانیک میان دستگاه دولت و ساختار مالی (State-Finance Nexus) سنگر اصلی و به تعبیری «باستیلِ» سرمایه‌داریِ معاصر است.

بحران سال ۲۰۰۷–۲۰۰۸ این واقعیت را برملا کرد. هنگامی که حباب اعتبارات ترکید، دولت‌ها برای نجات بانک‌ها وارد میدان شدند و با پول عمومی مؤسسات مالیِ «بیش‌ازحد بزرگ برای ورشکستگی» را نجات دادند، درحالی‌که میلیون‌ها شهروند خانه‌های خود را از دست دادند و به ورطهٔ بی‌خانمانی و بدهی پرتاب شدند. حتی کشوری مانند چین نیز برای مهار پیامدهای بحران ۲۰۰۸، به پروژه‌های عمرانی عظیم با تزریق سرسام‌آور اعتبارات دولتی روی آورد و کوه‌هایی از بدهی انباشت کرد تا موتور رشد اقتصادی متوقف نشود. این مالیه‌سازیِ همه‌جانبه، چرخهٔ بیگانگی عینی را تکمیل کرده و توده‌ها را در موقعیتی قرار داده که حس می‌کنند هیچ کنترلی بر سرنوشت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود ندارند.

۵نتیجه‌گیری

بیگانگی در قرن بیست و یکم دیگر تنها یک حس روان‌شناختی، یک مفهوم انتزاعی اگزیستانسیالیستی یا حتی تجربهٔ انزوای کارگر پای نوار نقاله نیست. بیگانگیِ امروز، «بیگانگی جهانی» است؛ کلیتی ساختاری، عینی و چندبُعدی که برآمده از استیلای قوانین حرکت سرمایه بر تمام تاروپود جامعهٔ بشری است. این بیگانگی از فرایند خردکننده و بی‌معنای کار معاصر آغاز می‌شود، در مصرف‌گرایی اجباری و ملال‌آور تداوم می‌یابد، از طریق شبکهٔ عنکبوتیِ بدهی‌ها فرد را به اسارت می‌کشد و با دیوان‌سالاری‌های سرکوب‌گر دولتی و شرکتی تثبیت می‌گردد.

پیامد روانی و اجتماعی این وضعیت، گسترش احساس ناتوانی، خشم فروخورده و بی‌پناهی است. هنگامی که سازوکارهای سنتی چپ و احزاب مدعی سوسیال‌دموکراسی خود به کارگزاران این نظم نئولیبرال و مالی بدل شدند، این خشم نهفته به بیراهه رفت. پوپولیسم راست‌افراطی، شوونیسم، بیگانه‌هراسی و ظهور پدیده‌هایی چون ترامپ حاصلِ مستقیم این خلأ سیاسی و مصادرهٔ خشم ناشی از بیگانگی هستند؛ چهره‌هایی که با سوءاستفاده از سرخوردگی توده‌ها، قربانیان فرعی (مهاجران، اقلیت‌ها و ملت‌های دیگر) را مقصر جلوه می‌دهند تا شالودهٔ نظم سرمایه‌دارانه دست‌نخورده باقی بماند.

در مواجهه با این بحران تمدنی، پناه بردن به راهکارهای موضعی و خُرد، مانند ایجاد تعاونی‌های منزوی، پول‌های محلی یا فضاهای خودمختار آنارشیستی اگرچه در جای خود قابل احترامند، اما در برابر قدرت عظیم پیوندِ «دولت–مالیه» ناتوان و شکننده‌اند. سرمایه یک کلیت است و مبارزه با آن نیز نیازمند رویارویی با این کلیت است. باستیلِ سرمایهٔ مالی باید تسخیر شود و ابزارهای اعتباری و تولیدی باید از انحصارِ منطق سودِ فردی خارج گردند تا در خدمت رفاه همگانی، توقف تخریب زیست‌محیطی و احیای کار معنادار قرار گیرند.

دویستمین سالگرد تولد کارل مارکس بیش از هر چیز یادآور این آموزهٔ بنیادی اوست: رهایی راستین نه در انکار بیگانگی از طریق عقب‌نشینی نوستالژیک به گذشته، بلکه در گذر از تناقضات درونی سرمایه و گسستن زنجیرهای قوانین ارزش نهفته است. همان‌طور که مارکس در تز یازدهم دربارهٔ فوئرباخ نوشت، فلاسفه تا کنون جهان را به شیوه‌های گوناگون تعبیر کرده‌اند، اما نکته بر سر تغییر آن است؛ و ما تا زمانی که سازوکارهای بیگانگی جهانی را به‌درستی درنیابیم، قادر به گشودن راهی به سوی رهایی نخواهیم بود.

منابع (References)

Baldwin, Richard. 2016. The Great Convergence: Information Technology and the New Globalization. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Gorz, André. 1989. Critique of Economic Reason. London: Verso.

Harvey, David. 2003. The New Imperialism. Oxford: Oxford University Press.

Harvey, David. 2014. Seventeen Contradictions and the End of Capitalism. London: Profile Books.

Hayter, Teresa, and David Harvey (eds.). 1993. The Factory and the City: The Story of the Cowley Automobile Workers in Oxford. London: Mansell.

Jaeggi, Rahel. 2014. Alienation. New York: Columbia University Press.

Keller, Christoph. 2013. Gezi Park: Die Revolution der Träume. Zürich: Rotpunktverlag.

Lefebvre, Henri. 1981. Critique de la vie quotidienne III: De la modernité au modernisme (Pour une métaphilosophie du quotidien). Paris: L’Arche.

Marx, Karl. 1964. The Economic and Philosophic Manuscripts of 1844, edited by Dirk J. Struik. New York: International Publishers.

Marx, Karl. 1973 [1857]. Grundrisse: Foundations of the Critique of Political Economy. Translated by Martin Nicolaus. London: Penguin Books.

Marx, Karl. 1976 [1867]. Capital: A Critique of Political Economy, Volume 1. Translated by Ben Fowkes. London: Penguin Books.

McKinsey Global Institute. 2012. The World at Work: Jobs, Pay, and Skills for 3.5 Billion People. New York: McKinsey & Company.

Mészáros, István. 1970. Marx’s Theory of Alienation. London: Merlin Press.

Ollman, Bertell. 1971. Alienation: Marx’s Conception of Man in Capitalist Society. Cambridge: Cambridge University Press.

Polanyi, Karl. 1957. The Great Transformation: The Political and Economic Origins of Our Time. Boston: Beacon Press.

Zhang, Yibing. 2011. Back to Marx: Changes of Philosophical Discourse in the Context of Economics. Göttingen: Universitätsverlag Göttingen.

Zhang, Yibing. 2014. Marx Beyond Marx: An Exploration of the Marxian Philosophical Logic in the Context of Economics. Beijing: China Social Sciences Press.

دربارهٔ نویسنده (About the Author)

دیوید هاروی (David Harvey) استاد برجستهٔ انسان‌شناسی و جغرافیا در مرکز تحصیلات تکمیلی دانشگاه سیتی نیویورک (CUNY) است. او یکی از اثرگذارترین نظریه‌پردازان و جغرافیدانان مارکسیست معاصر و از پیشگامان بازخوانی انتقادی سرمایه و جغرافیای تاریخی ماتریالیستی در جهان به شمار می‌رود.