
همهی ما عبارت نامآشنای «صلح از موضع قدرت» را شنیدهایم. منطق آن روشن است: کشوری قدرتمند میتواند دیگران را از فکر جنگ منصرف کند، هزینههای بازسازی پس از جنگ را بر دوش بکشد، متحدان را گرد خود جمع کند و در صورت ناگزیری، در جنگ پیروز شود. اما ایالات متحده در دوران دونالد ترامپ، با هیچیک از این معیارها ــ و در واقع، با هیچ معیار معقول دیگری ــ کشوری قدرتمند نیست. برعکس، اکنون به نیرویی بدل شده است که از سر ضعف بذر جنگ میپاشد و آن را طولانیتر میکند.
دونالد ترامپ با ژستی زننده و اغراقآمیز که هر روز مضحکتر میشود، نقاب «مرد پولادین» بر چهره میزند. اما در هیچجای جهان او را چنین نمیبینند؛ آن هم به دلیلی کاملاً موجه: او در یک سالونیم زمامداری خود پدیدهای را رقم زده است که وصفی جز «خودکشی یک ابرقدرت» بر آن نمیتوان گذاشت. هنگامی که نخستینبار، در آوریل گذشته، از خودکشی یک ابرقدرت سخن گفتم، شکست شتابان و آشکار ترامپ در ایران، زبونی و کرنش مداومش در برابر ولادیمیر پوتین و سیاستهای داخلی ویرانگری را در نظر داشتم که پایههای اقتدار آیندهی آمریکا را میفرسایند. با گذشت شش ماه، این روند خودتخریبی نمایانتر و رسواتر شده است؛ ناکامی در کارزار ایران چنان آشکار است که دستاویزی تازه به ترامپ داده تا در پروندهی روسیه نیز شکستی مضاعف رقم بزند. ضعف، انگیزه و مجالِ زایش ضعفی دیگر شده است.
جنگ ایران؛ هزینههای عظیم و دستاورد نامشخص
جنگ در ایران فاجعهای راهبردی است. ایالات متحده از هزاران کشته و میلیاردها دلار هزینهی سرسامآور هیچ دستاوردی نداشته است. آمریکاییها ظرف چند روز چنان حجم عظیمی از مهمات ــ از جمله موشکهای رهگیر حیاتیِ پدافند ــ را مصرف کردند که هر کشور دوراندیشی میتوانست با اتکا به آنها سرنوشت یک نبرد واقعی را تعیین کند یا از حریم خود دفاع کند. کار به جایی رسید که واشنگتن ناگزیر شد حضور خود در پایگاههای خاورمیانه را کاهش دهد و حتی بمبافکنهای راهبردیاش را از بریتانیا فرا بخواند؛ اقدامی که در جنگهای پیشین خاورمیانه و حتی در تاریکترین روزهای جنگ سرد، تصورش دشوار بود. تنگهی هرمز به اهرمی راهبردی در دست ایران بدل شده است؛ آن هم در شرایطی که ایالات متحده از بازگشایی امن همان شریان نفتی ناتوان مانده که پیش از جنگِ خودسرانه و هوسبازانهی ترامپ، روان و بیاختلال کار میکرد. متحدان منطقهای ایران نیز اکنون بیواهمه از پیامدها، در سراسر منطقه به متحدان آمریکا حمله میکنند؛ حوثیها فرودگاه ریاض را زیر آتش میگیرند و کسی توان مهارشان را ندارد.
از همان آغاز، هیچ احتمال واقعبینانهای برای پیروزی ترامپ در این جنگ وجود نداشت. هرچند ایالات متحده از نظر تسلیحاتی برتری داشت، فرماندهی آن به دست کسانی افتاده بود که درکی از اصول و پویایی واقعی جنگ نداشتند. رهبران واشنگتن ظاهراً خود را قانع کرده بودند که طرف مقابل در برابر ترکیبی از حملات موشکی و لفاظیهای توخالی زانو خواهد زد؛ اما وقتی چنین نشد، هیچ نقشهی دومی در کار نبود. حقیقت آن است که نقشهی اولی هم وجود نداشت: فقط رگباری از پرتابهها برای نمایش قدرت و انبوهی از خودستاییهای بیپایه به راه افتاد.
جنگ به نقشه و برنامه نیاز دارد، زیرا ماهیت آن تحمیل تغییر بر رفتار سیاسی طرف مقابل است. ورود به جنگ بهندرت تصمیمی خردمندانه است؛ اما اگر جنگی ناگزیر شود، باید آن را جدی گرفت و با تمام توان برای پیامدهایش آماده بود. بااینحال، آنچه کاخ سفید در چنته داشت چیزی جز سطحینگری و سبکسری نبود. ترامپ و وزیر دفاعش، پیت هگست، پیوسته از عظمت اهدافشان در قبال ایران سخن میگفتند؛ اما هیچگاه احتمال واقعیِ اعزام نیروی زمینی برای حمله به ایران وجود نداشت. تهران از همان آغاز این را میدانست و در نتیجه، «برتری در تشدید تنش» (escalation dominance) را در دست داشت؛ یعنی میتوانست هزینهها و سطح بحران را افزایش دهد ــ برای مثال، با بستن گلوگاههای انرژی جهان یا حمله به پایگاههای آمریکا ــ بیآنکه نگران پاسخی قاطع و سرنوشتساز باشد. برای رفع هرگونه ابهام، تأکید میکنم که منظورم این نیست که ایالات متحده باید به ایران حملهی زمینی میکرد؛ نکته این است که آغاز جنگی بدون داشتن نقشهای برای پیروزی، عین زبونی است و جهان نیز آن را دقیقاً چنین میبیند.
بنبست جنگ و سیاست داخلی آمریکا
اکنون جنگ در ایران تنها به این دلیل ادامه دارد که ترامپ ناتوان و ضعیف است. او نه راهی برای خروج از بنبست پیش رو دارد و نه در شرایط کنونی نشانی از تمایل به پایاندادن آن بروز میدهد. این کارزار در افکار عمومی آمریکا عمیقاً نامحبوب است و پیامد مستقیم آن، جهش بهای بنزین و افزایش نارضایتی عمومی بوده است. در این آرایش راهبردی، که ترامپ ابزار تغییرش را ندارد، دستیابی به صلح با ایران بدون پذیرش شرایطی تحقیرآمیز ناممکن مینماید. ازاینرو، او حتی نمیتواند ضعف واقعی خود را چنان بازنمایی کند که شکل اقتدار به خود بگیرد.
چنین به نظر میرسد که آخرین امید ترامپ این است که درگیری به خاک آمریکا کشیده شود تا بتواند با تجربهی رویدادی در مقیاس ۱۱ سپتامبر، موجی از محبوبیت و همبستگی برای خود ایجاد کند. اما او از دل این بحران چه دستاوردی میتواند انتظار داشته باشد؟ آنچه در اختیار دارد، زنجیرهای از تحقیرهاست که میکوشد در میانهی مصیبتی خودساخته، آنها را در برابر مخاطبان داخلی به نمایشِ اقتدار و شجاعت بدل کند. او در سخنرانی خود در سازمان ملل پیوسته جنگ ایران را به انتخابات پیوند میزد و در کارزارهای تبلیغاتی اخیرش، با هیجان از اصابت ضربات و ویرانی شهرهای آمریکا سخن میگفت. گمان نمیکنم چنین سناریوی خامی تحقق یابد؛ ایران دلیلی ندارد چنین پیشکش گرانبهایی را به ترامپ تقدیم کند. بااینحال، این مواضع بهخوبی وضعیت ذهنی او را نشان میدهند: ناتوانی در جنگی ازدسترفته را میتوان به ناتوانی در دفع خطر تروریستی تعبیر کرد تا او از این نمد، ردای قهرمانیِ بحران را برای خود بدوزد.
ضعف خطرزاست و ترامپ بهشکلی هشداردهنده ضعیف است. او نیز مانند همهی آدمهای زبون، مسئولیت شکستهای خود را به گردن دیگران میاندازد و بدینسان، اوضاع را چندین برابر وخیمتر میکند.
پیامدهای منطقهای؛ اوکراین و بازار انرژی
بهای جهانی نفت در پی ماجراجویی نابخردانهی ترامپ در ایران و شکست راهبردی او افزایش یافته است؛ بااینحال، او به پیروی از طبع سرکش خود و بیاعتنا به واقعیتها، اوکراین را آماج سرزنش قرار میدهد. من بخش عمدهی ماه گذشته را در آن کشور گذراندم؛ جایی که بیعدالتیِ نهفته در این اتهامها عمیقاً آزاردهنده است.
روسیه با موشکهای بالستیک زیرساختهای برق اوکراین را درهم میکوبد و با پهپاد، پمپبنزینهای این کشور را هدف میگیرد. اکنون موشکهای روسی به اهداف خود میرسند، زیرا آمریکا دیگر موشکهای رهگیر در اختیار کییف نمیگذارد؛ زرادخانهای که بخش عمدهای از آن بیحاصل در کارزار ایران مصرف شد یا واشنگتن از ارسال و فروش آن خودداری میکند. شهروندان اوکراینی برای دسترسی به اندکی سوخت جان خود را به خطر میاندازند؛ در همان حال، شهروندان آمریکایی در پمپبنزینها بهای بیشتری میپردازند، فقط به این دلیل که رئیسجمهورشان تصمیم گرفت جنگی فرسایشی و احمقانه را با ایران آغاز کند و در آن شکست بخورد.
ترامپ مردمی را که برای دسترسی به اندکی بنزین با مرگ روبهرو میشوند، مسئول افزایش هزینهی سوخت برای آمریکاییها معرفی میکند؛ حال آنکه هر دو مصیبت مستقیماً و منحصراً از تصمیمهای نابخردانهی خود او ناشی شدهاند. اگر او بهجای پذیرفتن شکستی پرهزینه و سوزاندن ذخایر مهمات در ایران، به یاری اوکراین میشتافت ــ تصمیمی که پشتوانهی استدلالهای راهبردی فراوانی داشت ــ امروز آسمان اوکراین سپری مطمئنتر در برابر حملات داشت و آمریکاییها نیز ناچار نبودند چنین هزینهی گزافی برای سوخت بپردازند. در عوض، ترامپ ترجیح میدهد شکست در جنگ هوسبازانهاش را به گردن اوکراین بیندازد و این کشور را نیز به قعر گرداب بکشاند. او با مقصر جلوهدادن اوکراینیها بابت خطاهایی که مرتکب نشدهاند، برای یاریرساندن به ارباب خود، پوتین، بهانه میتراشد؛ و به نظر میرسد این تنها اولویت واقعی اوست.
ترامپ و پوتین؛ پیوندی فراتر از یک معامله
در یک دههی گذشته، از همان روزهای نخست، بارزترین نشانهی سستی ترامپ عطش پایانناپذیر او برای کرنش در برابر پوتین بوده است. این شیفتگی در نخستین کارزار انتخاباتیاش در سال ۲۰۱۶ آشکار شد و از آن زمان تاکنون تغییری نکرده است. به هر دلیلی که باشد، او کمتر فرصتی را برای گرهگشایی از کار دیکتاتور روسیه از دست میدهد.
از زمان بازگشت ترامپ به کاخ سفید در ژانویهی ۲۰۲۵، رویکرد آمریکا در قبال جنگ روسیه و اوکراین دگرگونی بنیادینی یافته است. ترامپ میتوانست به صلح در اوکراین یاری برساند؛ کافی بود سیاست دولت بایدن در ارسال سلاح و پایبندی به تحریمها را ادامه دهد. سیاست خارجی بایدن شاید کامل و بینقص نبود، اما دستکم بر این پیشفرض درست استوار بود که پایاندادن به تهاجم، تنها با ایستادگی در برابر متجاوز امکانپذیر است. ادامهی آن مسیر برای یکیدو سال دیگر کافی بود؛ زیرا تنها امید مسکو این بود که دوستی در کاخ سفید به قدرت برسد و حمایتها را متوقف کند.
ترامپ همان یار غار بود. در کارزار ریاستجمهوری سال ۲۰۲۴، دستگاه تبلیغاتی روسیه اشتیاق خود به «ترامپوشکای ما» را حتی پنهان هم نمیکرد؛ زیرا ضعف او را تنها شانس خود برای بقا و پیروزی در جنگ میدانست. ترامپ نیز موبهمو خواستههای پوتین را اجرا کرد: نهتنها ارسال، بلکه حتی فروش سلاح به اوکراین را متوقف ساخت و اکنون با خرید سوخت دیزل از روسیه، میکوشد به اقتصاد جنگی کرملین تنفس مصنوعی بدهد.
خرید دیزل روسیه و تضعیف سیاست تحریمها
این اقدام شرمآور ریشه در لایههای متعدد ضعف و تباهی دارد. در نگاه نخست، به نظر میرسد ترامپ در داخل کشور چنان گرفتار تنگنا شده که برای جلب رضایت مستبدان خارجی به آنان متوسل میشود؛ گویی پیش از انتخابات، برای مهار بهای سوخت به دنبال راهحلی معجزهآساست. اما چنین فرضی فقط در صورتی منطقی به نظر میرسد که ترامپ را کاملاً فاقد خرد اقتصادی بدانیم؛ فرضی که تجربه نشان داده چندان هم دور از ذهن نیست. خرید گازوئیل از مسکو بهای جهانی دیزل را تغییر نخواهد داد. افزون بر این، معلوم نیست روسیه با توجه به کسریهای داخلی خود، اصولاً توان تأمین چنین حجمی را داشته باشد یا نه. این معامله نیز، مانند دیگر معاملات ترامپ، احتمالاً به تحمیل هزینههایی چندبرابری بر دوش مالیاتدهندگان آمریکایی، زیر عنوان امتیازهای اقتصادی، خواهد انجامید. حتی اگر نفتکشهای روسی وارد بندرهای آمریکا شوند، معنایش ممکن است این باشد که مسکو تعهدات پیشین خود به شرکای دیگر را نقض کرده تا ترامپ را وامدار خویش سازد؛ در این صورت، عرضهی کل در بازار جهانی ثابت میماند و قیمتها کاهش نمییابند.
این اقدام پیش از هر چیز وجهی نمادین دارد؛ نمادی بسیار تکاندهنده: ترامپ آشکارا ایالات متحده را در جبههی روسیه قرار میدهد. او به نام خدمت به آمریکاییها، اما در عمل برای آسیبزدن به اوکراین و تقویت پوتین، این بازی را پیش میبرد. تنها کارکرد زیرپاگذاشتن تحریمها، تقویت موضع متجاوز است. بهای چنین تسلیمی بسیار سنگین خواهد بود؛ و نخستین پیامد آن، نقض مستقیم قوانین داخلی آمریکا به دست قوهی مجریه است. هنگامی که حاکمیت آمریکا به قوانین تنبیهی خود علیه متجاوز پایبند نماند، راه برای دیگر کشورهای جهان نیز باز میشود تا تحریمها را کنار بگذارند.
همراهی ترامپ با روسیه، بیآنکه سودی برای مردم آمریکا داشته باشد، واقعیتی انکارناپذیر است. حتی خود او نیز از این سیاست دستاوردی نداشته است؛ مگر آنکه بدهبستانهای مالی پنهان را به حساب آوریم. حاصل این سیاست صرفاً تثبیت موقعیت پوتین از طریق نقض این اصل بینالمللی بوده است که «نباید به تجاوز پاداش داد».
سیاست ترامپ در قبال روسیه چیزی جز تسلیم محض نیست. این سیاست نهفقط نشانهی ضعفی است که از عقبنشینی در برابر متجاوز ناشی میشود ــ و بهتنهایی فاجعهبار است ــ و نهفقط بیانگر سرسپردگی به خواستههای پوتین ــ که بهشدت شرمآور است ــ بلکه به این معناست که ترامپ خواستههای پوتین را بیآنکه حتی سودی شخصی نصیبش شود، محقق میکند؛ مگر آنکه معاملات غیررسمی و منافع مالی شخصی را در نظر بگیریم. با توجه به اینکه روسها مشوقها و قراردادهای نفتی وسوسهانگیزی پیش پای فرستادگان صلح گذاشتهاند ــ کسانی که از قضا داماد و دوست نزدیک ترامپ نیز در میانشان هستند ــ پذیرفتن این احتمال چندان دشوار نیست. در چنین وضعی، با سیاست خارجی متعارف روبهرو نیستیم؛ بلکه شاهد فعالیت شبکههایی هستیم که پیرامون فجایع ساختهوپرداختهی ترامپ شکل گرفتهاند و میکوشند از دل هر مصیبت، منفعتی مادی به جیب بزنند.
حاکمیت قانون و فرسایش قدرت آمریکا
این آمیزهی ناتوانی و تباهی، ضربهای راهبردی بر ستون فقرات آمریکا و نشانهای آشکار از خودکشی این ابرقدرت است. اعتبار ملی ما همواره بر قانونگذاری و حاکمیت قانون استوار بوده است. خرید گازوئیل از مسکو نقض آشکار تحریمهای الزامآور جاری است. ایالات متحده از آغاز تهاجم گستردهی روسیه در سال ۲۰۲۲ حتی یک بشکه سوخت از این کشور وارد نکرده است. بنا بر نص صریح قانون، واردات هیدروکربن از روسیه تا خروج کامل نیروهای این کشور از اوکراین ممنوع است. تناقض زمانی آشکارتر میشود که به یاد آوریم ترامپ تنها چند هفته پیش قانونی را امضا کرد که نهتنها تحریم منابع انرژی روسیه، بلکه مجازات کشورهای خریدار نفت و گاز این کشور را نیز الزامی میکرد. این تناقض، صحنه را به کمدیِ پوچی بدل میکند؛ اما در پسِ این مضحکه مسئلهای عمیقاً نگرانکننده نهفته است: وقتی توان اجرای قوانین خود را از دست میدهیم و به دنبالهرویِ مردی پوشالی تن میدهیم که میخواهد راه را برای باجدادن به مستبدی واقعی باز کند، بنیان کشور رو به فرسایش میگذارد. فرقی نمیکند رئیسجمهور چه کسی باشد؛ تهیکردن قانون از معنا، ریشههای اقتدار را میخشکاند.
ضعف آمریکا در کارزار ایران، ضعف این کشور در برابر روسیه را تشدید میکند و آن ضعف نیز به نوبهی خود زمینهساز شکستهای سنگینتری در پروندهی ایران خواهد شد. حتی اگر بکوشیم از منظر هواداران «ماگا» (MAGA) به مسئله بنگریم و فرض کنیم اهداف اعلامشدهی ترامپ در سیاست خارجی همانهایی هستند که بر زبان میآورد، باز هم این اقدامات سراسر تناقض و بیمعنا هستند. در روایت تبلیغاتی آنان، جنگی برحق و تاریخی علیه ایران در جریان است؛ جنگی چنان حیاتی که ترامپ میگوید حتی ارزش دارد شهرهای آمریکا در معرض حمله قرار گیرند. اما واقعیت روشن این است که روسیه و ایران متحدان راهبردی یکدیگرند. این دو کشور جنگافزار و اطلاعات حیاتی ــ از جمله دادههای مربوط به هدفگیری در میدان نبرد ــ مبادله میکنند. تهران پهپادهای روسیه را تأمین کرده و در مراحل اولیه، حتی مربیان خود را به مناطق اشغالی اوکراین فرستاده است. هماکنون نیز کارشناسان هستهای روسیه در قلب ایران فعالیت میکنند و مسکو در این منازعه آشکارا در کنار تهران ایستاده است. بنابراین، ترامپ با تزریق دلار به خزانهی کرملین، منابع متحد اصلیِ دشمن منطقهای خود را تقویت میکند. تلاش برای دوستی با پوتین به معنای پیمانبستن با همان بازیگری است که پشت سر خصم واشنگتن ایستاده است. او در حقیقت هزینهی شلیک به سربازان آمریکایی را تأمین میکند.
ترامپ با سوقدادن علنی سیاست خارجی آمریکا به سوی حمایت از روسیه، جهان را به پرتگاهی بهمراتب خطرناکتر رانده است. اگر روسیه در این جنگ پیروز شود، متجاوزان در سراسر جهان جسورتر خواهند شد. اظهارنظر تازهی ترامپ مبنی بر اینکه اوکراین باید از شر رئیسجمهور منتخب خود خلاص شود، نهایت وقاحت و بازتاب تبلیغات مسموم کرملین است؛ گویی حاکمیت کشورها نه با رأی شهروندان، بلکه به ارادهی متجاوزان تعیین میشود. از نظر ترامپ، اوکراین باید از مقاومت مشروع در برابر حملات روسیه دست بکشد، بیآنکه روسیه ماشین جنگی خود را متوقف کند یا حتی پیشنهاد کوچکی برای صلح روی میز بگذارد؛ آن هم در شرایطی که کرملین آشکارا هرگونه تمایل به مذاکره را رد میکند.
پوتین به این دلیل تمایلی به مذاکره ندارد که ایالات متحده در دوران ترامپ تا این اندازه واداده، تسلیم و زبون ظاهر شده است. تصمیم به خرید دیزل از روسیه پس از تماس تلفنی ترامپ با پوتین گرفته شد؛ تماسی که قرار بود در آن، ترامپ دربارهی گزارشهای مربوط به نشت طاعون ریوی از آزمایشگاهی در روسیه توضیح بخواهد؛ موضوعی مهم که البته نمیتوان انتظار داشت ترامپ آن را با پیگیری کارشناسانه دنبال کند. اما ناگهان مسیر گفتوگو تغییر کرد. چنین به نظر میرسد که ترامپ در برابر پوتین حتی زبان گفتوگو را نمییابد؛ گویی مومی در مشت اوست. طنز تلخ ماجرا آن است که پوتین خود در جنگ اوکراین در موقعیتی بسیار شکننده گرفتار شده است؛ او فقط بهواسطهی ضعف ترامپ است که تظاهر به قدرت میکند.
ترامپ که از پسِ جنگ بیپایه و ناشیانهاش با ایران برنیامده است، پیامدهای شوم آن را به گردن اوکراین میاندازد و با تکیه بر این دروغ، لغو تحریمهای روسیه را توجیه میکند تا منازعهی اوکراین را نیز طولانیتر سازد. این نمود آشکار دکترین «جنگ از سر ضعف» است؛ نه صرفاً رویدادی مقطعی، بلکه باوری ریشهدار و رویکردی ثابت. آمریکا باید پیدرپی هزینه بدهد، شکست بخورد و فرسوده شود؛ جنگها نیز باید آغاز، تمدید و گسترش یابند تا مشتی کاسبکار در حلقهی معتمدان ترامپ به آلاف و الوف برسند. هنگامی که توجیهگران اقدامات او برای این افتضاحها عذرتراشی میکنند، فقط بر ضعف موجود میافزایند و گره را کورتر میسازند. نمیتوان عنان حتی ذرهای از قدرت را با آسودگی خاطر به ترامپ سپرد؛ چشمپوشی از این حقیقت تلخ، چیزی جز همدستی در فرایند خودکشیِ بیوقفهی این ابرقدرت نیست.
تیترهای میانمتنی را تحریریهٔ کوهران برای خوانایی افزوده است.