نشریه کوه رانشمشیر آزادی؛ اسرائیل، موساد و جنگ پنهان / فهرست کتاب
شمشیر آزادی؛ اسرائیل، موساد و جنگ پنهان / فصل ۱۸

فصل ۱۸ ـ ما را ببُرند، خون می‌آید

ما را ببُرند، خون می‌آید بیست‌و‌پنج هزار و چهل مرد و زن در دفاع از کشورمان، از مردممان، جان باخته‌اند. هر یک جهانی کامل، که زندگی‌اش را برای جهانی کامل داد.

هر یک قهرمانی. هر یک ستاره‌ی راهنمایی که راه ما را روشن می‌کند. چهره‌هایشان را می‌بینیم. نام‌هایشان را به‌یاد می‌آوریم. یادشان را عزیز می‌داریم.

تلفات اسرائیل در نبرد از زمانی که آن سخنرانی را ایراد کردم، در شب یوم هَزیکارون، روز یادبود ملی ما، که در ۲۰۲۴ بین غروب ۱۲ مه و شامگاه ۱۳ مه قرار گرفت، فزونی یافته است. صندلی‌ای تک و خالی روی صحنه‌ی موزه‌ی تساهل در اورشلیم نگهبانی می‌داد، نمادی از اشتیاق برای بازگشت گروگان‌هایی که در غزه در رنج‌اند.

یادآوری غم‌انگیزی بود از فقدان جمعی و فداکاری فردی، یادآور بهای انسانی ملیت در زمان جنگ. خانواده‌هایی که از پدران، پسران، مادران و دختران محروم شدند. جوامعی که از بهترین و درخشان‌ترین‌ها بی‌بهره شدند. کشوری نسبتاً کوچک، بی‌کس و درگیر. ما را ببُرند، خون می‌آید. بیدارمان کن، پاسخ می‌دهیم.

در تامل بر این مضامین، به‌عنوان رئیس سازمان دوستان بیوه‌ها و یتیمان ارتش اسرائیل، وظیفه‌ای مقدس را در ادای احترام به جان‌باختگان انجام می‌دادم. فرایندی بسیار عمومی بود که آیین‌های خصوصی‌تر و دردناک‌تر تسلی‌بخشی به داغداران را بازتاب می‌داد.

هنگام سخن‌گفتن، همچون مخاطبان، غم شخصی را تقطیر می‌کردم. صمیمیت آن عمل، پاسخی یگانه را برانگیخت. در مورد من، تصاویری از مجموعه‌ای از عکس‌ها را فرا خواندم که، در توالی تصور می‌شدند، داستان خانواده‌ام، و آزمون‌های کشورم را روایت می‌کردند.

نخستین عکس، که گرامی می‌دارم، دو پسر را با همه‌چیز برای زندگی ثبت می‌کند. پسر‌عمویم میکا و من به‌شکل خودمانی به هم نگاه می‌کنیم.

بچه‌های خوبی بودیم، مذهبی. من کمی بزرگ‌تر بودم؛ او نمی‌توانست بیش از هشت سال داشته باشد. دنیایمان زیبا بود. لبخندهایمان نشان می‌دهد شوخی کودکانه‌ای را به اشتراک می‌گذاشتیم. چهره‌ی نرم میکا و چشمان روشن و گرمش برجسته‌اند. او کودکی شیرین و عزیز بود.

برخلاف من، او انتظارات خانوادگی را برآورده کرد و ربی شد. ده فرزند — شلومو، پدایا، شیرا، نتانیل، یهوشوا، میریام، اوریت، تهیلا، رینات و استر — را در شهرک اوتنییل در کرانه‌ی باختری بزرگ کرد. او به‌عنوان چترباز، سرهنگی در ارتش اسرائیل خدمت کرد، و به‌عنوان مدیر اجرایی یک یشیوا، مدرسه‌ای دینی، عزیز بود.

مردی بزرگ با ریشی انبوه، چشمانش هرگز درخشش‌شان را از دست ندادند، هرچند عینک می‌زد. توسط هم‌شهرک‌نشینانش دوست داشته، تحسین و احترام می‌شد. هرچند با فاجعه برخورد کرده بود، چون چهار دانش‌آموز مدرسه‌اش در ۲۰۲۲ توسط تروریست‌ها به قتل رسیده بودند، هیچ‌کس واقعاً انتظار نداشت هدف باشد. قطب‌نمای اخلاقی محکمی‌داشت اما نفوذی خیرخواهانه بود.

با این حال، در بعدازظهر اوایل تابستانی ۲۰۱۶، بی‌درنگ جان باخت هنگامی که خودروی خانوادگی‌ای که در جاده‌ی ۶۰ کوه حبرون می‌راند زیر آتش تفنگدار تروریست حماس در خودرویی سبقت‌گیرنده با پلاک فلسطینی قرار گرفت. بازرسان ارتش که خودرو را، که پس از منحرف‌شدن از جاده واژگون شده بود، جستجو کردند، بیش از بیست پوکه‌ی فشنگ از یک تفنگ کلاشنیکف یافتند.

همسرش، حوا، در کنارش در صندلی جلو، به‌شدت مجروح شد، در چشم گلوله خورد هنگامی که چرخید تا از دو فرزندش در صندلی عقب مراقبت کند. دخترش تهیلا، چهارده ساله، از ناحیه‌ی شکم گلوله خورد اما بهبود یافت. پسرش پدایا، که آن زمان پانزده ساله بود، آسیب روانی دید اما فقط به‌طور سبک مجروح شد.

تفنگدار یک ماه بعد در درگیری با نیروهای ارتش اسرائیل کشته شد. همدست اصلی او به دو دوره‌ی متوالی حبس ابد محکوم شد. چرخه‌ی خشونت، که از نظر خانوادگی سال‌ها به عقب کشیده می‌شد، تا قتل پدر عروسشان توسط نسل پیشین تروریست‌های حماس، شکسته نشد.

خیلی آسان است به خشم بازگشت، به‌دنبال انتقام. بسیار بهتر است که در ویرانه‌ی امیدها و رویاها بگردی تا تکه‌های انسانیت را بیابی. در این مورد، امید در قالب یک پزشک فلسطینی، علی ابوشرخ، که نخستین کسی بود در صحنه، رسید. او جان حوا را با آزاد کردن راه‌های هوایی‌اش، که با کمربند ایمنی‌اش بسته شده بودند، نجات داد، او را از خودرو بیرون کشید و در کنار جاده درمان اضطراری‌اش کرد.

عکس بعدی در چشم ذهنم در تشییع‌جنازه‌ی میکا گرفته شد، که حدود چهار هزار نفر در آن شرکت کردند و توسط خاخام ارشد اسرائیل نظارت می‌شد. آن صبح از ماموریتی به مسکو بازگشته بودم، و مراقبت ویژه‌ای از پدایا، پسر میکا، به عمل آوردم.

من او را در تصویر در آغوش گرفته‌ام. او تونیک زیتونی، یارمولکه‌ی راه‌راه سیاه و سفید پوشیده، و پِیوت بلند مشکی دارد، همان گیس‌های کناری که ایمان ارتدکسش را اعلام می‌کنند. بدنش در آغوش من فرو می‌ریزد. سرش چرخیده و چشمانش بسته است، در حالی که خواهر و برادرانش او را می‌بوسند.

سخنرانی سوگواری من برای پدرش، پسرعمویم، در مغزم پژواک می‌یابد: «به‌نام نهاد دفاعی اسرائیل سوگند می‌خورم که دولت اسرائیل، که تو این‌قدر دوست داشتی، را در درون متحد و از بیرون محافظت‌شده نگه دارم. بدرود، عزیزترین میکا. تو مرد صلح بودی، و من با تمام روحم دوستت داشتم.»

آن روز، هنگامی که حوا هنوز برای زندگی می‌جنگید، صحنه‌های اندوه بسیاری بود. در عکسی دیگر، شلومو، بزرگ‌ترین پسر میکا، پدایا و خواهرش تهیلا را در آغوش می‌گیرد، که، هرچند ویلچرنشین، از بیمارستان برای شرکت در مراسم آزاد شده بود. شلومو ناگهان مرد خانه شد؛ آن زمان به‌عنوان سروان، فرمانده‌ی جوخه خدمت می‌کرد، و از ارتش استعفا داد تا از خانواده‌ی مجروحش مراقبت کند.

شلومو تیپش را ترک کرد تا به موساد بپیوندد، جایی که در بخش امنیت درخشید. تنها بیست‌و‌نُه ساله بود که سه سال بعد در تصادف موتورسیکلت، در راه کار، کشته شد. پزشکان دو روز برای نجاتش جنگیدند، اما او تسلیم زخم‌هایش شد، و همسرش ییسکا، که پدرش الیاهو بن‌آمی را هم در یک حمله‌ی تروریستی از دست داده بود، و سه فرزندشان را رها کرد.

ضربه تقریباً بیش از تحمل بود، اما تنگی پیوندهای خانوادگی نیرویی درونی پرورد. پدایا به جوانی شایسته، اصولی و مصمم بالغ شد. او به‌شدت تحت تاثیر مرگ پدرش و خدمت ارتش شلومی بود، اما همان‌طور که در مصاحبه‌ای در ژوین ۲۰۲۲ توضیح داد: «دریافتم که یا باید اجازه دهم زندگی از کنارم بگذرد یا آن را زندگی کنم، و زندگی را انتخاب کردم. شروع کردم به بازگشت به مسیر.»

او خدمت در ارتش اسرائیل را دعوتی می‌دید، و پس از آنکه مادرش با اکراه برگه‌ای امضا کرد که او را از معافیت از وظیفه‌ی نظامی مستثنا می‌کرد، به یگان رزمی قدیمی شلومو، تیپ گیواتی، پیوست. آخرین عکسش، که دقایقی پیش از مرگش در شمال غزه گرفته شد، او را در حال لبخند زدن به یک کودک محلی نشان می‌دهد. آخرین پیامش به خانواده‌اش این بود: «من از شما محافظت می‌کنم و قلبم برای شما قوی است.»

او بیست‌و‌دو ساله بود، فرمانده‌ی جوخه در گردان تسابار، هنگامی که در ۳۱ اکتبر ۲۰۲۴، با ده نفر از مردانش، سقوط کرد. روز بعد در دامنه‌ی تپه‌ای در بخش نظامی گورستان هار همنوحوت در اورشلیم به خاک سپرده شد. عکس دیگری، که آن روز از من گرفته شد، وهم‌آور است. در آن، چهره‌ام خاکستری، خالی و رنج‌کشیده است. لبه را می‌نگرئیستم و در درون مرده حس می‌کردم.

پریشانی اطرافم را اوریت، خواهر پدایا، خلاصه کرد: «دری غیرقابل‌توصیف است. نمی‌توانستیم باور کنیم که این دوباره برای ما رخ داد. پدرم را ندارم و بازنمی‌گردد. بزرگ‌ترین برادرم را ندارم و بازنمی‌گردد. و برادر کوچک‌ترم را ندارم و بازنمی‌گردد.»

فقط دو روز پیش‌تر، پسر‌عموی پدایا، الچانان کالمانسون، به خاک سپرده شده بود. او در صبح هشتم اکتبر قهرمانانه جان باخته بود، صد کیلومتر به‌سوی مرز رانده بود زیر آتش سنگین راکت برای دفاع از کیبوتص بیری، صحنه‌ی کشتار توسط تروریست‌های حماس در ساعات اولیه‌ی درگیری. همراه با برادرش مناخیم و برادرزاده‌اش ایتیل، که زنده ماند، او جان بیش از صد ساکن را در عملیات نجاتی چهارده‌ساعته، که خانه‌به‌خانه اجرا می‌شد، نجات داد.

او می‌توانست هنگام تخلیه‌ی خانواده‌ها، که در اتاق‌های امن خم شده بودند در حالی که خانه‌هایشان اطرافشان می‌سوخت، خود را نجات دهد. او ده تا دوازده نفر را در کامیونی که برای چهار نفر طراحی شده بود جا می‌داد اما همیشه برای کمک به دیگران بازمی‌گشت. سرانجام توسط تروریستی، که در اتاقی تاریک پنهان شده بود، به گلوله بسته شد و در آغوش برادرش جان باخت.

فداکاری او چیزی عمیق درباره‌ی ماهیت وحدت‌بخش آرمان ملیت که عزیز می‌داشت می‌گوید. او به‌ابتکار خود از یک جامعه‌ی صهیونیست دینی به کمک شتافت، و در حال محافظت از یک کیبوتص سکولار سقوط کرد. مردمی که نجات داد از او به‌لحاظ سیاسی و فرهنگی بسیار دور بودند، اما چنین تفاوت‌هایی در نهایت بی‌ربط بودند. یهودی حاضر بود جانش را برای هم‌یهودی فدا کند.

آن اندیشه در طول سخنرانی‌ام برای داغداران در پیشاپیش ذهنم بود:

امشب، به‌ویژه، صدای سربازان شجاعی را می‌شنویم که به نبرد رفتند.

پیام‌های پر مهر پسران و دختران شجاعمان را می‌خوانیم

همان‌گاه که به خط مقدم شتافتند تا از مردممان محافظت و دفاع کنند.

نسلی از شیرها و شیرزن‌ها که نشان دادند، و همچنان نشان می‌دهند

که ردای مدافعان تاریخی اسرائیل را بر دوش می‌کشند.

امشب به پسرعموهای عزیزم فکر می‌کنم، دو جوان مهربان و شجاع.

یک خانواده، که تجسم فداکاری‌ای است که می‌پردازیم.

یک خانواده که همه ما به آن تعلق داریم. اغلب گفته می‌شود که اسرائیل با اختلاف شکل گرفت. ممکن است به‌لحاظ ایدئولوژیک نزدیک باشیم، اما به‌لحاظ سیاسی از هم جدا. در سال‌های اخیر، به‌ویژه در تظاهرات انبوه طرفدار دموکراسی که شنبه‌شب‌های ۲۰۲۳ تل‌آویو را فلج کرد، به ملتی شبیه شده که علیه خودش برخاسته است. من مخالف تظاهرات نیستم — پسر و همسرش و دوستان و بسیاری از دوستان نزدیکم پیوستند — به‌شرطی که معترضان علیه کشورشان برنخیزند.

هرطور که باشد، علیه وضع موجود استدلال کن، برای آنچه باور داری درست است حرف بزن. اما کار را متوقف نکن. به داوطلبی ادامه بده. آنچه برای ملتت باید بکنی را بکن. از ازخودگذشتگی دیگران سپاسگزار باش.

شاید آنگاه بفهمی که چرا این‌قدر افتخار می‌کنم که، علاوه بر نشان ارتش اسرائیل، سنگ قبر الچانان نشان موساد را نیز دارد. خدمتش ممکن است پنهانی بوده باشد، اما منش او برای همه دیده می‌شود. او میهن‌پرست بود، و یادش مبارک. تیم الچانان، شامل برادر و برادرزاده‌اش، جایزه‌ی اسرائیل را برای شجاعتشان دریافت کردند.

هنگامی که به شیوه‌ای می‌اندیشیم که روان یهودی با فداکاری پیوسته شکل می‌گیرد، به‌طور طبیعی به تراژدی بی‌زمان هولوکاست بازمی‌گردیم. اما مرگ از دوران رومیان همه‌جا حاضر بوده؛ زندگی ما همیشه به حسن نیت کسی دیگر بستگی داشته. تاریخ خانواده‌ی من، که در آن پدرم در ارتش خدمت کرد، پدربزرگ‌هایم با اعراب جنگیدند و به مقاومت خدمت کردند، نمونه‌وار است چون همه مصمم بودند که ملت زنده بماند.

من در ۱۹۶۱ به دنیا آمدم، هنگامی که اورشلیم هنوز تقسیم شده بود. خانه و پناهگاه ما توسط اردنی‌ها در جنگ ۱۹۶۷ بمباران شد. ما جنگ را حس کردیم. در ۱۹۷۳، خیابان‌های شهر پر از سربازان کشته بود. فهرست جان‌باختگان، روی طومارهای چرخان، هر شب در تلویزیون بود. پدر و مادرم هر دو روز یک بار در تشییع‌جنازه شرکت می‌کردند. در حالی که ما در خانه بودیم، پدرم در جبهه‌ی مصر در سینا بود. کشور به‌طور چشمگیر خونریزی می‌کرد.

من برای رفتن به تشییع‌جنازه‌ها خیلی جوان بودم، اما غم را حس کردم، اندوه را دریافتم. ما در سایه‌ی فاجعه زندگی می‌کردیم. مردگان را می‌شناختیم. بعضی شاگردان مادرم، معلم، بودند. پدرم خدمت کرد، تا مصر جنگید. به همین دلیل تردید نکردم، هنگامی که از من خواسته شد به سازمان یتیمان و بیوه‌ها بپیوندم. فقط نمی‌دانستم چقدر شخصی خواهد شد.

تلفات غیرنظامی، به‌ویژه در شمار حفظ‌شده در طول درگیری کنونی، فاجعه است. هر یک نشان‌دهنده‌ی شکست عملی بنیادین ایمان است، که بی‌گناهان در زمان خطر محافظت شوند. بنیادی‌ترین وظیفه‌ی هر دولتی این است که مطمئن شود مردم در خانه‌هایشان امن‌اند.

برای سرباز متفاوت است، که باید واقعیتی وجودی را بپذیرد، که مرگ همراه قلمروش می‌آید. ما باید خدمت کنیم و، اگر سرنوشت مقرر کند، باید فدا شویم.

هیچ‌کس مرا مجبور نکرد در ۱۹۷۹ به ارتش بپیوندم. می‌توانستم ادعا کنم که در رویاهایم جادوگرهای صورتی می‌بینم، یا چنین خیالی، و استدلال کنم که برای خدمت فعال ناتوانم، اما در عوض داوطلبِ یک جوخه‌ی عملیاتی شدم. می‌خواستم بجنگم چون به آرمان باور داشتم، و این کار را با دانستن کامل اینکه به‌سادگی می‌توانم کشته شوم انجام دادم.

من دوستان و اعضای خانواده را در نبرد از دست داده‌ام. تراژیک است، اما این همان چیزی است که سربازان و افسرانشان برای آن ساخته شده‌اند. به‌عنوان ماموران موساد، ما با دقت برای ماموریت‌هایمان آماده می‌شدیم، اما فداکردن زندگی‌مان برای محافظت از یک شیوه‌ی زندگی عزیز را منطقی می‌کردیم. نمی‌گویم زندگی آن همکاران کمتر از کسانی است که روزهایشان را با نوشیدن اسپرسو در تل‌آویو و کار در دفاتر بلندمرتبه می‌گذرانند، اما این کار ماست.

من می‌توانم گریه کنم. می‌توانم سوگوار باشم. می‌توانم داغداران را در آغوش بگیرم. می‌توانم از ترحم و پشیمانی شکسته حس کنم. البته که مرگ بر من اثر می‌گذارد. اما چه کسی از ملت محافظت خواهد کرد اگر نه ما؟ هنگامی که بحران ملی داری، چه می‌کنیم؟ از هم می‌پاشیم؟ از اینکه زندگی به ما ظلم کرده شکایت می‌کنیم؟ تسلیم می‌شویم؟ نه. می‌جنگیم. تلاش می‌کنیم. تحمل می‌کنیم. باور داریم. این تنها زندگی‌ای است که داریم.

امیدوارم بیش از حد جسورانه نباشد که بگویم همیشه با حس وظیفه هدایت شده‌ام. این رشته‌ای است که زندگی‌ام را پیوند داده، از طریق خدمت نظامی، کار پنهانی، پیشرفت تا بالاترین رده‌های جامعه‌ی اطلاعاتی، یا فعالیت به‌عنوان مشاور امنیت ملی.

آن یک آیین گذار بود، از نظر ورود به عمل‌گرایی سیاسی، اما به همیشه استوار بودنم افتخار می‌کنم. می‌دانم بسیاری حس می‌کنند پیشرفت طبیعی من به سیاست است. دام‌هایش آشکارند، چون فصلی باز برای هر کسی با جسارت جاه‌طلبی در این حوزه است. برای استفاده از عبارتی رُک اسرائیلی، منتقدان و مخالفان کبدت را می‌خورند. جذابیت اصلی این شغل در فرصت به‌انجام‌رساندن کارهاست.

من از زندگی پس از موساد راضی‌ام، اما در خانه بحثی قریب‌الوقوع و پیوسته داریم، جایی که فرزندانم را آموزش داده‌ام با قدرت اما با احترام مناسب درباره‌ی مسائل مهم شخصی بحث کنند. یک خانه‌ی یهودی معمولی است؛ با چهار فرزند و همسرم شش نفریم، با حدود هجده نظر متفاوت.

همسرم رسانه‌ها را مطالعه می‌کند و از من می‌خواهد قول دهم هرگز وارد سیاست نشوم، چون غریبه‌ها به زندگی‌مان هجوم خواهند آورد. اما سه ساعت بعد، پس از تاملی بیشتر، از فقدان رهبری در کشور شکایت می‌کند، و اصرار می‌کند که چاره‌ای جز انداختن کلاهم به رینگ ندارم. به من می‌گوید باید این کار را به‌خاطر دولت اسرائیل بکنم. ممکن است بانجی‌جامپی بدون طناب باشد، اما سرنوشت من است.

در دو سال گذشته افراد بسیاری از من التماس کرده‌اند که برای انتخابات نامزد شوم. بعضی، مانند استاد دانشگاهی از شهر به‌طور چشمگیر مختلط حیفا که به من اطمینان داد از حمایت دانشجویانش برخوردار خواهم شد، اعرابی که باور داشتند به‌عنوان نخست‌وزیری اصلاح‌گر ادغامشان در جامعه‌ی اسرائیل را ترویج می‌کنم، به‌عنوان غافلگیری دلپذیری آمد.

دیگران، مانند خواننده‌ی اسرائیلی که در پروازی ملاقات کردم، به‌طرز چشمگیری پرشور بودند. «وضعیت هولناک است،» استدلال کرد. «ما می‌خواهیم نخست‌وزیر ما باشی، اگر فرصتی باشد. می‌خواهیم آستین‌هایت را بالا بزنی و به کار برگردی. این کشور را بهتر کن. هیچ‌کدام از ما فکر رفتن به جای دیگری را نداریم. این کشور را برای ما بازسازی کن.»

همچنین توسط کسانی در حوزه‌ی سیاسی نزدیک شده‌ام. بانویی دیگر، وزیر پیشین در دولت اسرائیل که متحد طبیعی نبود، التماس کرد نامزد شوم. جناحی دیگر به دفترم آمد و پیشنهاد کرد رهبریشان کنم. دو قدرت‌مدار از دو سوی مختلف طیف سیاسی، که در تل‌آویو و لندن ملاقاتشان کردم، بیشتر نماینده‌ی آنچه بریتانیایی‌ها حباب وستمینستر می‌نامند بودند.

ظاهراً یکی از معدود چیزهایی که دام کامینگز، مشاور جنجالی حزب محافظه‌کار، و لرد پیتر مندلسون، سفیر جدید بریتانیا در ایالات متحده، بر آن توافق دارند، شایستگی من برای رهبری کشورم است. تجربه‌ای متمایز بود، که به‌شکلی از پالایش مودبانه حس می‌شد.

مندلسون به‌ویژه در پیشقدمی عقب‌نشین نبود. او در ناهاری ده‌نفره در تل‌آویو حاضر شد، مسلح به دسته‌ای کاغذ مرتبط با کار من، و در طول غذا بازجوییم کرد. گمان می‌کنم باید احساس چاپلوسی کنم که او و دام حس می‌کردند انرژی، عزم و ظرفیت فکری لازم برای نخست‌وزیری را دارم.

واقعیت، با این حال، این است که این منصب حفاظت اندکی عرضه می‌کند. افراد خوب به یقین تهمت شخصی نیازی ندارند. آنان می‌پرسند چرا باید زندگی‌ای منظم را مختل کنند و خانواده‌شان را در خط آتش قرار دهند. همان‌طور که یک‌بار کسی گفت، روی زندگی هر کسی دو‌بار کلیک کن و چیزی پیدا خواهی کرد. اگر آلودگی را به دست نیاوری، به‌قدر کافی عمیق نمی‌کاوی.

در جهان امروز، کوچک‌ترین اثری از آلودگی برای سرنگونی‌ات از بلندترین منصب کافی است. بدبینی قابل‌درکی درباره‌ی حس هدف یک سیاستمدار وجود دارد. به من گفته شده که استثنا بر قاعده تلقی می‌شوم، که بیشتر اعضای کنست بیشتر به مزایای جانبی علاقه دارند تا پیچ و مهره‌های خدمت عمومی. من به خودرو و راننده نیاز ندارم که حسی نابجای از خودبزرگ‌بینی را توجیه کنم.

احتمالاً همان‌قدر خوب است که به قضاوت‌های غریزی درباره‌ی انگیزه‌ی فرد عادت دارم، چون ظرافت‌های نفوذ مدتی طول می‌کشد تا به آن خو کنی. چشم‌انداز قدرت، هر چقدر هم دور، یعنی دامنه‌ای از دوستان جدید به دست می‌آوری.

یک‌بار در گفتگویی درباره‌ی آینده‌ام با چهره‌ای برجسته از یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های رسانه‌ای افتادم. او روشن کرد که آماده است پشتیبانی عملی و فعال از نامزدی من ارایه دهد، اگر تصمیم بگیرم خودم را معرفی کنم. «بگذارید ما تماس بگیریم،» گفت. «هیچ‌چیز را آغاز نکنید. ما پیام را می‌فرستیم، 'بیا، رهبری کن.' این شیوه‌ی قوی انجام این کار است. مثل این است که ما تو را به خدمت فرامی‌خوانیم.»

ممکن است کمی دور از ذهن به‌نظر برسد، اما هنگامی که گزینه‌هایم را می‌سنجیدم، از خرد یکی از فیلسوفان محبوبم، اپیکتتوس رواقی یونانی، استفاده کردم، که مشهورترین مشاهده‌اش این بود: «هیچ انسانی آزاد نیست که بر خودش فرمانروا نیست.» همچنین موازی‌ای میان سیاست مدرن و مشاهداتش درباره‌ی بازی‌های المپیک باستان کشیدم:

نخست شرایط و پیامدها را در نظر بگیر. باید خودت را تحت انضباط بگذاری؛ طبق قاعده غذا بخوری، از کیک و شیرینی پرهیز کنی؛ در ساعت مقرر، خواه دوست داشته باشی خواه نه، در سرما و گرما ورزش کنی؛ به اراده‌ی خودت از نوشیدنی‌های سرد و شراب پرهیز کنی. آنگاه، در خودِ درگیری، احتمالاً به‌اندازه‌ی کافی مچ دستت را دررفته یا مچ پایت را پیچانده، گرد و خاک فراوان فرو خواهی برد، به‌شدت کتک خواهی خورد، و پس از همه‌ی این‌ها، شکست خواهی خورد.

به‌عبارت دیگر، باید همه‌چیزی که به آن خو گرفته‌ای را رها کنی و بپذیری که هنوز هیچ تضمینی برای موفقیت نداری. من با آن راحتم. از چشم‌انداز ورود به رقابتی که ممکن است نبَرم آسوده‌ام. همیشه رئیسک را پذیرفته‌ام، و فروتنی را عنصری اساسی از رهبری می‌دانم.

مسئولیت ممکن است با نخست‌وزیر بایستد، اما هیچ‌کس خطاناپذیر نیست. می‌خواهم اطرافیانم دیدگاه‌هایم را به چالش بکشند، استدلال‌هایم را بازپرسی کنند، پیش از آنکه تصمیمی نهایی بگیرم. این در موساد به‌طور عملیاتی خوب کار کرد، جایی که برای ماموریت‌ها با دو یگان جداگانه آماده می‌شدیم. تیم آبی مسئولیت سازماندهی و اجرای کار را بر عهده داشت.

تیم سرخ طرح‌هایشان را نقد می‌کرد، به هر فرضی حمله می‌کرد و در تحلیل موقعیتی‌شان روزنه می‌جست. این کار مردان بزرگ بود. درباره‌ی استدلال برای استدلال نبود. با تصمیم‌های بزرگ راحت بودم اما می‌خواستم مردم عمیقاً به اعمال و اصولم نگاه کنند. می‌خواستم درباره درست یا غلط بودنم به نتیجه‌گیری خودشان برسند. هر کسی محق به نظر است، به‌شرطی که بتواند به‌شکلی قانع‌کننده از آن دفاع کند، و همه ارج می‌نهند که تنها نظر یک نفر است.

چرا در سیاست باید متفاوت باشد؟ نمی‌توانم بگویم اختلاف را گرامی می‌دارم، اما می‌توانی پیامدهای داشتن پارلمانی یک‌طرفه را تصور کنی که در آن مخالفتی نباشد، و فداکاری برده‌وار به رهبر؟ آن یک دیکتاتوری است، خالص و ساده.

کیفیت تیم پیرامون یک رهبر باید برترین باشد. متاسفانه، در سیاست اسرائیل، اپوزیسیون با ترکیبی از استحقاق فردی و فقدان دقت چندپاره شده است. از گفتگوهایی که درباره‌ی شراکت‌های بالقوه در یک بلوک راست جدید با نخست‌وزیر پیشین نفتالی بنت و آویگدور لیبرمن، وزیر خارجه و دفاع پیشین، داشتم ناامید شدم.

در سطح شخصی، با بنت که پس از فروپاشی دولت ایتلافی‌اش در ۲۰۲۲ اعلام کرد سیاست را ترک می‌کند خوب کنار آمدم، اما به‌جز مخالفت شدید و طولانی‌مدتش با راه‌حل دو‌دولتی برای مسئله‌ی فلسطین، حس اندکی از هویت سیاسی‌اش گرفتم. وقتی از او خواستم آماده‌سازی‌هایش برای بازگشت به صحنه‌ی سیاسی را ترسیم کند، صرفاً اشاره کرد که نوجوانی را استخدام کرده تا انتقادات در شبکه‌های اجتماعی را رد کند.

حس کردم هیچ‌یک از دو مرد جدی درباره‌ی برهم‌زدن وضع موجود نیستند. حتی با در نظر گرفتن دوره‌ی بنت به‌عنوان نخست‌وزیر، متاسفانه می‌گویم آنان در حوزه‌های کلیدی چون روابط بین‌الملل و امنیت ملی تجربه و تخصص کمتری از من داشتند. اعتماد اندکی داشتم که قدرت را تحکیم کنند، اگر ممکن بود. بی‌بی نتانیاهو، در مقابل، یک مصالحه‌گر فوق‌العاده است. او می‌خواهد نخست‌وزیر باشد، و با هر کسی می‌نشیند تا در قدرت بماند.

بنت از اعلام من که در عوض قراردادم را با سافت‌بانک دو سال دیگر تمدید می‌کنم غافلگیر شد، و پیامی فرستاد که بازنگری کنم، اما در نهایت هر او و لیبرمن انتظار داشتند شریک کوچک‌تر در ترتیباتشان باشم. با احترام مناسب، من شماره‌ی سه‌ی هیچ‌کس نیستم.

من چیزی از آنان ندیدم یا نشنیدم که امید موردنیاز شدید ملت را عرضه کند. آنان عزم و شمول لازم را نداشتند. تکیه‌ی بی‌بی بر اعضای افراطی‌تر ایتلافش به‌طور بالقوه تفرقه‌افکن است، اما دولتش قوی است. کاملاً انتظار دارم تا انتخاباتی، به‌احتمال قوی اکتبر ۲۰۲۶، در موقعیتش قفل بماند.

من همچنان تمایل به مشارکت سیاسی دارم، اما چیزهای بسیاری برای یادگیری و بسیار برای در نظر گرفتن دارم. ممکن است روزی، وقتی زمان درست باشد، سرانجام حزب خودم را تشکیل دهم. با گذر زمان، امیدوارم، مردم بتوانند قضاوتی سنجیده درباره‌ی توانایی‌هایم بکنند. کار من این است که واقعیت دیدگاه‌هایم را، به‌جای برداشت از آن‌ها، منتقل کنم.

من دوستِ آفتاب‌پرست نیستم. هر کسی می‌تواند وقتی خورشید می‌درخشد و پرندگان آواز می‌خوانند بدرخشد، اما من برای فعالیت در شرایط ناخوشایند شرطی شده‌ام. به‌هر‌حال برای صلح مذاکره کن، اما هوشیار باش برای شیرهایی که در پشت بوته‌ها کمین کرده، آماده‌ی جستن. می‌دانم که، جایی که امنیت دولت در خطر است، باید در برخورد با دشمنانت بسیار سخت باشی.

من به کشورم باور دارم. به مردممان باور دارم. در سراسر آن سخنرانی در روز یادبود ملی از قلبم سخن گفتم، و امیدوارم پیامم فراتر از مرزهایمان شنیده شده باشد:

به‌عنوان کسی که زندگی‌اش را وقف امنیت مردممان کرده،

به همه‌تان اطمینان می‌دهم اسرائیل همچنان قوی است.

پایه‌های خانه‌مان نشکستنی می‌مانند.

امروز باید با هم غصه بخوریم، اما باید با هم بازسازی نیز بکنیم.

باید مطمئن شویم که وحدت‌مان را حفاظت می‌کنیم.

این بزرگ‌ترین قدرت و دارایی راهبردی ماست.

باید آن را حفظ و دفاع کنیم، همان‌گونه که از خود زندگی‌مان دفاع می‌کنیم.

باید از نفرت بی‌اساس پرهیز کنیم. ساده بگویم، متحد می‌ایستیم.