نشریه کوه رانهندسه تمنا / فهرست کتاب
هندسه تمنا / بخش 33

این گفت‌وگو درباره‌ی چیست؟

هندسه تمنا / آن کارسون

این گفت‌وگو درباره‌ی چیست؟

این گفت‌وگو درباره‌ی چیست؟

«برکه‌ی کهنه؛
قورباغه‌ای می‌پرد ــ
صدای پِلُپ.»
— باشو

فایدروس کاوشی است در پویایی و خطرهای زمانِ کنترل‌شده؛ خطرهایی که خوانندگان، نویسندگان و عاشقان می‌توانند تجربه کنند. از نظر سقراط، لوگوس راستین از این جهت با رابطه‌ی عاشقانه‌ی واقعی مشترک است که باید در زمان زیسته شود. اگر از عقب به جلو بروید همان نیست؛ نمی‌توان در هر نقطه‌ای واردش شد، آن را در اوج منجمد کرد یا وقتی شیفتگی فروکش کرد کنار گذاشت.

خواننده، مانند عاشقِ بد، ممکن است گمان کند می‌تواند از هر نقطه‌ای وارد متن شود و میوه‌ی خردش را بچیند. نویسنده نیز، مانند لیسیاس، ممکن است احساس کند می‌تواند اندام‌های داستانی را که دوستشان دارد، بی‌اعتنا به زندگیِ ارگانیکِ آن‌ها در زمان، جابه‌جا کند. بدین‌ترتیب، خوانندگان و نویسندگان در افسونِ گراماتا بازی می‌کنند، بی‌آنکه خود را به تصرفِ کاملِ اروتیک یا تغییرِ خودی که با آن همراه است بسپارند. مانند اودیسئوس که به دکل کشتی بسته شده، خواننده می‌تواند خود را با آواز دانشِ سیرن‌ها تحریک کند و بی‌خطر از کنارشان بگذرد.

این نوعی تماشای پنهانی است؛ چنان‌که وقتی می‌بینیم فایدروس با واژه‌های مکتوبِ لیسیاس اغوا می‌شود، متوجه آن می‌شویم. از نظر افلاطون، متن لیسیاس در مقایسه با لوگوس اروتیکِ سقراط، چیزی شبیه پورنوگرافیِ فلسفی است. اما افلاطون نمی‌تواند این نکته را صرفاً با قراردادنِ متنِ مرده‌ی لیسیاس در کنار متنِ مرده‌ی سقراط ثابت کند. اگر قرار است نمایش واقعاً تکان‌دهنده باشد، به نوعی نیرنگ نیاز دارد.

پس افلاطون لوگوس را بر لوگوس شناور می‌کند؛ آن‌ها نه بر هم منطبق می‌شوند و نه یکدیگر را خنثی می‌کنند. نویسندگان دیگری را هم دیده‌ایم که چنین تصویرهای برجسته‌نمایی می‌سازند. برای نمونه، سافو در پاره‌ی ۳۱ یک سطحِ میل را بر سطحی دیگر می‌افکند و امر واقعی را بر امر ممکن شناور می‌کند، به‌گونه‌ای که ادراک ما از یکی به دیگری می‌جهد، بی‌آنکه تفاوت میانشان را از دست بدهد. یا لونگوس، رمان‌نویس، سیبی را بر درختی شناور می‌کند که تمام میوه‌هایش چیده شده‌اند؛ کاری که منطق را به چالش می‌کشد و دافنیس را مسحور می‌سازد. زنون را هم در نظر بگیرید که در پارادوکس‌های مشهورش، اشیای متحرک را بر ناممکنیِ حرکت معلق می‌کند؛ به‌طوری‌که آشیل را می‌بینیم با تمام سرعت می‌دود و به هیچ‌جا نمی‌رسد.

این نویسندگان راهبردی مشترک دارند: می‌خواهند کنشی خاص از ذهن و قلب را در شما از نو بیافرینند؛ کنشِ دست‌یازیدن به سوی معنایی که هنوز شناخته نشده است. این دست‌یازیدن هرگز به‌تمامی به مقصد نمی‌رسد و تلخ‌وشیرین است. بازیِ لوگوسها در فایدروس همین کنشِ دست‌یازیدن را تقلید می‌کند.

وقتی فایدروس نوشته‌ی لیسیاس را می‌خواند و به سخنان سقراط گوش می‌دهد، چیزی کم‌کم به کانون می‌آید. آغاز می‌کنید به فهمیدنِ اینکه لوگوس چیست و چه چیزی نیست و تفاوت میان آن دو کجاست. اروس همان تفاوت است. مانند چهره‌ای که از برابر آینه‌ای در انتهای اتاق می‌گذرد، اروس حرکت می‌کند. دست دراز می‌کنید. اروس ناپدید می‌شود.

فایدروس گفت‌وگویی مکتوب است که در پایان، گفت‌وگوهای مکتوب را بی‌اعتبار می‌کند. این واقعیت برای خوانندگانش همچنان جذاب است؛ در واقع، ویژگیِ اروتیکِ بنیادیِ این لوگوس اروتیکوس همین است. هر بار که آن را می‌خوانید، به مکانی هدایت می‌شوید که در آن اتفاقی پارادوکسیکال رخ می‌دهد: شناختِ اروس که سقراط و فایدروس واژه‌به‌واژه در متن مکتوب می‌گشودند، ناگهان وارد نقطه‌ای کور می‌شود و ناپدید می‌گردد؛ و لوگوس را نیز با خود می‌کشد.

گفت‌وگوی آن‌ها درباره‌ی عشق (۲۲۷الف–۲۵۷ج) به گفت‌وگویی درباره‌ی نوشتن (۲۵۷ج–۲۷۹ج) تبدیل می‌شود و دیگر خبری از اروس دیده یا شنیده نمی‌شود. این تقاطعِ دیالکتیکی از روزگار باستان تا امروز کسانی را که می‌خواهند در چند جمله بگویند گفت‌وگو درباره‌ی چیست، سردرگم کرده است. اما هیچ چیز نامناسبی در کار نیست. اگر برای به‌چنگ‌آوردنِ اروس به درون فایدروس دست دراز کنید، ناگزیر از چنگتان می‌گریزد. او هرگز از همان جایی که شما می‌بینید، به شما نگاه نمی‌کند. چیزی در فضای میان حرکت می‌کند. اروتیک‌ترین ویژگیِ اروس همین است.

ترجمه‌ی فارسی: عباس دقیقینشریه کوه ران