نشریه کوه رانهندسه تمنا / فهرست کتاب
هندسه تمنا / بخش 24

آسیب به زندگان

هندسه تمنا / آن کارسون

آسیب به زندگان

آسیب به زندگان

آسیب، موضوعِ این گفت‌وگوست. افلاطون نگران دو نوع آسیب است: آسیبی که عاشقان به نام میل وارد می‌کنند و آسیبی که خواندن و نوشتن به نام ارتباط پدید می‌آورند. چرا این دو نوع آسیب را کنار هم می‌گذارد؟ به نظر می‌رسد افلاطون باور دارد که این دو به شیوه‌هایی مشابه بر جان اثر می‌گذارند و از راهِ نوعی بدفهمیِ یکسان به واقعیت صدمه می‌زنند.

اروس هنگامی به معشوق آسیب می‌رساند که عاشق نگرشی کنترلی در پیش بگیرد؛ ویژگیِ برجسته‌ی این نگرش، عزمِ منجمدکردنِ معشوق در زمان است. دشوار نیست ببینیم خواننده یا نویسنده نیز می‌تواند نگرشی کنترلی مشابه داشته باشد؛ او در متن مکتوب وسیله‌ای می‌بیند برای ثابت‌کردنِ واژه‌ها، بیرون از جریانِ زمان، به شکلی دائمی. سخنِ ایزوکراتس درباره‌ی یکسانیِ بی‌حرکتِ نامه‌ی مکتوب (بر ضد سوفسطاییان، ۱۲) نشان می‌دهد که این دیدگاه نزد نویسندگان باستان جذاب بوده است.

سقراط در بخش پایانیِ فایدروس مستقیماً به این دیدگاه و بدفهمیِ نهفته در آن می‌پردازد. در سراسر گفت‌وگو نیز به‌طور غیرمستقیم، با شگردهای زبانی و صحنه‌آرایی‌های گوناگون، به آن اشاره می‌کند. نخست ارزیابیِ صریحِ سقراط از ارزشِ واژه‌ی مکتوب را در نظر بگیریم.

در پایانِ فایدروس، او از سخنرانی‌های مشخص به پرسشی کلی‌تر می‌رسد:

«پس باید بررسی کنیم که نظریه‌ی لوگوس چیست: چه چیزی سخن‌گفتن یا نوشتن را خوب می‌کند و چه چیزی آن‌ها را بد می‌کند.»
(۲۵۹ه)

سپس واژه‌ی گفتاری و نوشتاری را مقایسه می‌کند و نتیجه می‌گیرد که فایده‌ی اصلیِ نوشتار، ابزارِ یادآوری‌بودن است:

«بسیار ساده‌لوح خواهد بود کسی که گمان کند واژه‌های مکتوب کاری بیش از یادآوریِ موضوع برای کسی انجام می‌دهند که از پیش درباره‌ی آن موضوع آگاهی دارد.»
(۲۷۵د)

متخصصانِ خواندن و نوشتن در حروف وسیله‌ای می‌بینند که اندیشه و خرد را یک‌بار برای همیشه در صورتی قابل‌استفاده و بازاستفاده تثبیت می‌کند. سقراط انکار می‌کند که خرد را بتوان ثابت نگه داشت. وقتی مردم کتاب می‌خوانند، «… به شاگردان ظاهرِ خرد را می‌دهی، نه حقیقت را؛ زیرا با شنیدنِ بسیار و بی‌آموزش، گمان می‌کنند چیزهای بسیاری می‌دانند، حال آنکه در بیشتر موارد نادان‌اند و معاشرت با آنان دشوار است؛ چراکه خردمند نیستند، بلکه فقط خردمند به نظر می‌رسند» (۲۷۵ب).

سقراط خرد را چیزی زنده می‌داند؛ «گفتاری زنده و جان‌دار» (تون لوگون زونتا کای اِمپسوخون، ۲۷۶الف) که هنگام گفت‌وگوی دو نفر رخ می‌دهد. تغییر برای آن ضروری است؛ نه به این دلیل که خرد تغییر می‌کند، بلکه چون انسان‌ها تغییر می‌کنند و باید تغییر کنند. در مقابل، سقراط بر ماهیتِ ایستای واژه‌ی مکتوب تأکید می‌کند:

«نوشتار، فایدروس، قدرتی عجیب دارد و در حقیقت بسیار به نقاشی می‌ماند؛ زیرا موجوداتِ نقاشی‌شده همچون جانداران زنده ایستاده‌اند، اما اگر چیزی از آن‌ها بپرسی، با سکوتی باشکوه پاسخ می‌دهند. واژه‌های مکتوب نیز همین‌طورند. ممکن است گمان کنی چنان سخن می‌گویند که انگار چیزی می‌اندیشند؛ اما اگر بخواهی از گفته‌شان چیزی بیاموزی و درباره‌اش پرسش کنی، همواره همان پیامِ واحد را تکرار می‌کنند.»
(۲۷۵د–ه)

واژه‌ی مکتوب، مانند نقاشی، موجودات زنده را در زمان و مکان ثابت می‌کند و ظاهری از جان‌داری به آن‌ها می‌دهد، هرچند از زندگی انتزاع شده‌اند و تواناییِ تغییر ندارند. لوگوس در صورتِ گفتاری، فرایندی زنده، متغیر و یگانه از اندیشه است؛ یک بار رخ می‌دهد و بازیافتنی نیست.

لوگوسی که نویسنده‌ی ماهر مکتوب می‌کند، با نظمِ ضروری و رابطه‌ی متقابلِ اجزایش به این موجودِ زنده نزدیک می‌شود:

«باید همچون موجودی زنده سامان یافته باشد و پیکری از آنِ خود داشته باشد؛ نه بی‌سر باشد و نه بی‌پا، بلکه میانه و پایان داشته باشد که با یکدیگر و با کل سازگار باشند.»
(۲۶۴ج)

لوگوس نویسنده‌ی بد، مثلاً لیسیاس، حتی نمی‌کوشد چنین شباهتی به زندگی پیدا کند؛ واژه‌ها را بی‌هیچ نظمی کنار هم می‌اندازد، شاید از جایی آغاز کند که باید پایان باشد و از توالیِ ارگانیک کاملاً بی‌خبر است. می‌توانید از هر نقطه‌ای وارد چنین گفتاری شوید و همان حرف را بشنوید. وقتی مکتوب شد، تا ابد همان چیز را درون خودش تکرار می‌کند؛ بارها و بارها در زمان. چنین متنی به‌عنوان وسیله‌ی ارتباط، نامه‌ای مرده است.

ترجمه‌ی فارسی: عباس دقیقینشریه کوه ران