گامِ کناری
گامِ کناری
سخنرانیِ لیسیاس برای برآشفتنِ احساساتِ رایج و جابهجاکردنِ پیشفرضها دربارهی عشق طراحی شده است. هدفش این است که به شکلی نیرومند و اغواگرانه براندازانه باشد. بااینحال، سخنرانی ساده است؛ تمام بینشها و نیروی شوکآورش از یک سازوکار سرچشمه میگیرد: لیسیاس از جایگاهی زمانیِ خاص به مسئله نگاه میکند.
همین دیدگاه زمانی است که همهی احساسها، اندیشهها و رفتارهای غیرعاشق را از آنچه عاشق احساس میکند، میاندیشد یا انجام میدهد، متمایز میسازد. هیچ عاشقی نمیتواند این جایگاه را تحمل کند. لیسیاس از نقطهی پایان به رابطهی عاشقانه مینگرد. هیچ عاشقی واقعاً باور ندارد عشق پایان خواهد یافت. عاشقان در آن «بخش نابِ اضطراب» شناورند؛ زمان حالِ اخباریِ میل. از عاشقشدن شگفتزده میشوند و به همان اندازه از پایانیافتنِ عشق نیز شگفتزدهاند.
از نظر لیسیاس، این نگرش صرفاً ابلهانه است و هرکس بخواهد تجربهی اروتیک را واقعبینانه ارزیابی کند باید آن را کنار بگذارد. لیسیاس بر یک واقعیت پافشاری میکند: میل اروتیک همیشه گذراست؛ نظریهی براندازانهی او از همین واقعیت سرچشمه میگیرد. بنابراین رابطهی میل با زمان تکیهگاهِ استدلالِ لیسیاس است.
او پیشبینی میکند بهمحض آنکه میلِ عاشق فروکش کند، عاشق علاقهاش را به پسر محبوب از دست خواهد داد و با درد و شرمندگی برای همه، رابطه را ترک خواهد کرد. رابطه را انکار میکند، از سرمایهگذاریاش در آن پشیمان میشود و به شیفتگیهای تازه رو میآورد. عشقی که بر شورِ جسمانیِ لحظه استوار باشد، وقتی آن هیجان از میان برود، ناگزیر سست خواهد شد (۲۳۳الف–ب).
در مقابل، غیرعاشق چون تعهد ویژهای به لذتِ اکنون ندارد، میتواند نسبت به موضوع عشق و رابطه، نگرشی پیوسته و بیزمان داشته باشد. «اکنون» و «آنگاه» برای غیرعاشق لحظههاییاند که ارزش یکسانی دارند. ازاینرو به پسری که از او خواستگاری میکند، چنین میگوید:
«وقتی با تو وقت میگذرانم، هدف اصلیام پرورشِ لذتِ لحظه نیست؛ بلکه سودی است که در آینده به دست میآید. زیرا میل مرا از پا درنمیآورد و من کنترلِ خودم را در دست دارم… اینها نشانههای دوستیایاند که مدت زیادی دوام خواهد آورد.»
(افلاطون، فایدروس، ۲۳۳ب–ج)
لیسیاس ادامه میدهد که نگرشِ باثباتِ غیرعاشق به او اجازه میدهد تغییراتِ معشوق را بپذیرد. وقتی ظاهر جسمانیِ پسر با افزایش سن تغییر کند، غیرعاشق وحشتزده نمیشود (۲۳۴ب) و نمیکوشد او را از تغییرهای دیگر ــ مانند پیدا کردن دوستان تازه، اندیشههای تازه یا داراییهای تازه ــ بازدارد (۲۳۲ب–د). وقتی شور فروکش کند، رابطه را ترک نمیکند و حتی پس از آنکه زیباییِ محبوب از اوج خود گذشته باشد، از هیچیک از مزایای دوستی دریغ نمیورزد (۲۳۴ب):
«عاشقان، بهمحض آنکه میلشان فروکش کند، از نیکیهایی که کردهاند پشیمان میشوند؛ اما برای غیرعاشقان هیچ زمانی نیست که پشیمانی در آن بجا باشد.»
(۲۳۱الف)
برای غیرعاشق، زمانی وجود ندارد که میل در آن دردآور باشد. «اکنون» و «آنگاه» برای او قابلجایگزینیاند: رابطهی عاشقانهاش مجموعهای از رویدادهای زمانی است که میتوان در هر نقطه واردش شد یا ترتیبش را تغییر داد، بیآنکه کلیتِ آن آسیب ببیند. اندیشهی لیسیاس از پایانِ میل آغاز میشود و متنش اروس را به عقب میبرد. یا به تعبیر سقراط:
«او از آغاز شروع نمیکند، بلکه میکوشد جریانِ گفتار را از پایان به عقب، خلاف جهت آب، طی کند؛ از آنجا آغاز میکند که عاشق، پس از پایانِ رابطه، به پسر محبوبش چه خواهد گفت.»
(۲۶۴الف)
لیسیاس با یک حرکت از کل معضلِ اروس کنار میکشد. این حرکت در زمان رخ میدهد: او بهسادگی از ورود به لحظهای که برای عاشق «اکنون» است، یعنی لحظهی حاضرِ میل، سر باز میزند. بهجای آن، با خیال آسوده در «آنگاه»ی فرضی مستقر میشود و از جایگاهِ گسستِ عاطفی به میل مینگرد. او میتواند در ارزیابیِ موقعیت اروتیکِ «اکنون»، همهی احتمالها و پیامدهای همان موقعیت در «آنگاه» را نیز بگنجاند.
لیسیاس از این دو نقطهی زمانی تصویری برجستهنما نمیسازد؛ کاری که سوفوکل در شعرِ یخِ در حال ذوب انجام میدهد و ادراک را از تعادل خارج میکند. «اکنون» و «آنگاه» نزد لیسیاس ناپیوسته یا ناسازگار نیستند و همگراییشان برای غیرعاشق دردناک یا پارادوکسیکال نیست؛ زیرا میل در هیچیک از این دو نقطه سرمایهگذاری نشده است. اما اروس بهطور سنتی عاشق را در موقعیتی میگذارد که واقعاً هر دو نقطه را همزمان میخواهد.
نظریهی اروتیکِ لیسیاس از این مشکل پیشگیری میکند. بعید است غیرعاشق هرگز خود را درمانده بر فراز تودهای یخِ در حال ذوب بیابد. وقتی چنین مردی یخ برمیدارد، کاملاً انتظار دارد بهزودی مشتی آب سرد در دست داشته باشد. آب سرد را هم بهاندازهی کافی دوست دارد. اما علاقهی ویژهای به یخ ندارد.
این جوهرِ سخنرانیِ لیسیاس است. وقتی فایدروس خواندنِ آن را با صدای بلند به پایان میرساند، نظر سقراط را میپرسد و سقراط اعتراف میکند که از سخنرانی بهعنوان اثری بلاغی تا اندازهای ناراضی است (۲۳۴ه). به نظر میرسد به یاد میآورد که همین موضوعها را پیشتر شنیده است:
«… از سافوی زیبا، گمان میکنم، یا آناکِرئونِ خردمند، یا حتی برخی نویسندگانِ نثر…»
(۲۳۵ج)
سپس خود دست به شرحِ صورتی از تزِ لیسیاس میزند. سخنرانیِ سقراط تأکید لیسیاس بر عاملِ زمان را میپذیرد و بازمیگوید. او با لیسیاس موافق است که در هر ارزیابی از تجربهی اروتیک، پرسشِ مهمی این است: «عاشق از زمان چه میخواهد؟» همچنین موافق است که عاشقِ متعارف میخواهد به هر قیمتی در «اکنونِ» میل بماند، حتی اگر برای این کار مجبور شود محبوبش را بهشکلی ریشهای آسیب بزند و دگرگون کند.
چنین عاشقی، به گفتهی سقراط، رشد محبوبش را در هر جهتی که او را از وابستگیِ مستقیم به اِراستِس، عاشقِ بزرگتر، دور کند متوقف میسازد. پسر را از رشد جسمانیِ طبیعی در زندگیِ بیرون محروم میکند؛ او را در سایه و میان لوازم آرایش نگه میدارد و از کارهای مردانه دور میسازد (۲۳۹ج–د). موانع مشابهی بر سر راه رشد فرهنگی و فکریِ پسر میگذارد تا پایدیکا، محبوبِ جوان، از نظر ذهنی از عاشقش فراتر نرود:
«عاشق ناگزیر حسود است و به محبوبش آسیبِ بزرگی میزند؛ او را از بسیاری معاشرتهای سودمند دور میکند، همانهایی که بیش از همه از او مردی میسازند، و بهویژه از چیزی که عقلش را به کمال میرساند: فلسفهی الهی. عاشق باید پسرش را از فلسفه دور نگه دارد، زیرا بهشدت میترسد که پسر تحقیرش کند. او میکوشد پسر را از هر چیز دیگری نیز ناآگاه نگه دارد، تا پسر برای همهچیز فقط به عاشقش نگاه کند.»
(۲۳۹ب–ج)
سرانجام، این عاشق پسرِ محبوبش را از رسیدن به زندگیِ بزرگسالی در جامعه بازمیدارد:
«عاشق مشتاقانه آرزو میکند محبوبش تا بیشترین زمانِ ممکن بیازدواج، بیفرزند و بیخانه بماند؛ زیرا میخواهد تا جایی که ممکن است میوهای را که برای خودش شیرین است بچیند.»
(۲۴۰الف)
خلاصه اینکه این عاشقِ زیانبار نمیخواهد پسرِ محبوبش بزرگ شود. ترجیح میدهد زمان را متوقف کند. پس سقراط و لیسیاس توافق دارند که اِراستِس از نوع متعارف، در جریان عشقورزیدن به محبوبش آسیب میزند. همچنین دربارهی ابزارِ این آسیب توافق دارند: تلاش برای کنترلِ زمان.
آنچه این عاشق از زمان میخواهد، قدرتِ متوقفکردنِ پایدیکا در اوجِ پسرانگی (اکمه) است؛ وضعیتی ثابت و بیزمان از وابستگی به اِراستِس. پسر با رضایتدادن به متوقفشدن در زمان، مطلوبیتِ خود را حفظ میکند. توصیف سقراط از این پسر و معضلش، او را تا اندازهای شبیه تکهی یخِ در حال ذوب در شعر سوفوکل میسازد:
«… پسر، درست در همان وضعیتی که برای عاشقش دلپذیرترین است، برای خودش بیشترین آسیب را دارد.»
(۲۳۹ج)