اکنون، آنگاه
اکنون، آنگاه
«بیپایان گفتارِ غیابِ محبوب را ادامه میدهم؛ وضعیتی که در واقع مضحک است: دیگری از نظر مرجع غایب است، اما از نظر مخاطب حاضر. این تحریفِ یگانه، اکنونی تحملناپذیر میسازد؛ میان دو زمان گیر افتادهام: زمانِ ارجاع و زمانِ خطاب. تو رفتهای ــ و من بر آن میگریم؛ تو اینجایی ــ چون دارم با تو حرف میزنم. آنگاه میفهمم اکنون، این زمانِ دشوار، چیست: بخشی ناب از اضطراب.»
— رولان بارت، گفتاری در باب عاشق
تجربهی اروس مطالعهای است دربارهی ابهامهای زمان. عاشقان همیشه در انتظارند. از انتظار متنفرند؛ انتظار را دوست دارند. میان این دو احساس گیر میافتند و به همین دلیل دربارهی زمان بسیار میاندیشند و به شیوهی نامتعارفِ خود، آن را خوب میفهمند. در لحظهای که میل رخ میدهد، به نظر عاشق میرسد زمان را ویران میکند و همهی لحظههای دیگر را در بیاهمیتیِ خود جذب میکند. بااینحال، همزمان عاشق بیش از هرکس دیگری تفاوت میان «اکنونِ» میل و تمام لحظههای دیگرِ موسوم به «آنگاه» را که پیش و پس از آن صف کشیدهاند، با تیزی درمییابد.
یکی از این لحظههای «آنگاه» محبوب را در خود دارد. آن لحظه با عشق و نفرت، هر دو همزمان، بهطرزی سرگیجهآور توجه او را میکشد؛ چیزی شبیه این سرگیجه را میتوان در شعر سوفوکل دربارهی یخِ در حال ذوب احساس کرد. میل واقعیِ عاشق، چنانکه در آن مشت یخ دیدیم، گریختن از قطعیتهای فیزیک و شناورشدن در ابهامهای فضاـزمانی است؛ جایی که غایب حاضر است و «اکنون» میتواند «آنگاه» را در خود بگنجاند، بیآنکه دیگر اکنون نباشد.
عاشق از جایگاه ویژهاش، «گیر افتاده میان دو زمان» به تعبیر بارت، با چشمی حسابگر و قلبی فروریخته به «اکنون» و «آنگاه» مینگرد. چقدر دلش میخواهد زمان را کنترل کند! اما زمان او را کنترل میکند. یا دقیقتر، اروس از زمان برای کنترل عاشق بهره میگیرد.
عاشق در شعر یونانی با صراحتی یگانه و اندکی طنز، تسلیمشدنِ خودش به زمان را میبیند. خود را در تلهای دوگانه و ناممکن مییابد: هم قربانیِ تازگی است و هم قربانیِ تکرار. در سراسر شعر غنایی یونان نشانهای روشن وجود دارد که نشان میدهد این نویسندگان به کژتابیهای زمان توجه داشتند. این نشانه یک واژهی منفرد است که خود، در مقیاسی کوچک، معضلِ زمانیِ اروس را بازمینمایاند: قیدِ دِئوتِه.
هیچکس که شعر غنایی یونان بخواند نمیتواند از بسامد و نیروی عاطفیِ این قید غافل بماند. شاعران عشق آن را بیش از هر نشانگر زمانیِ دیگری ترجیح میدهند؛ برای نمونه، آلکمان، پارهی ۵۹(الف)، سطر ۱؛ سافو، در مجموعهی لوبل–پیج، پارههای ۱.۱۵، ۱.۱۶، ۱.۱۸؛ ۲۲.۱۱؛ ۸۳.۴؛ ۹۹.۲۳؛ ۱۲۷؛ ۱۳۰.۱؛ آناکِرئون، در مجموعهی شاعران غنایی یونان، پارههای ۳۴۹.۱؛ ۳۵۶(الف).۶؛ ۳۵۶(ب).۱؛ ۳۵۸؛ ۳۷۱.۱؛ ۳۷۶.۱؛ ۳۹۴(ب)؛ ۴۰۰.۱؛ ۴۰۱.۱؛ ۴۱۲؛ ۴۱۳.۱؛ ۴۲۸.۱.
دِئوتِه به کدام نقطه از زمان اشاره میکند؟ این قید حاصلِ کراسیس یا «آمیختنِ» دو واژه است که بهدلایل خوشآهنگی در یک واژه ادغام شدهاند. کراسیس در یونانی پدیدهای رایج است، اما در این مورد اثری برجستهنما و نامعمول ایجاد میکند: هر یک از دو واژهای که دِئوتِه را میسازند، از چشماندازی متفاوت به زمان مینگرند و تقاطعشان نوعی پارادوکس پدید میآورد.
دِئوتِه ذرهی دِه را با قیدِ آوته ترکیب میکند. ذرهی دِه بهطرزی زنده و نمایشی نشان میدهد که چیزی همین لحظه در حال رخدادن است (دنیستون، ۱۹۵۴، صص. ۲۰۳، ۲۱۹، ۲۵۰). قیدِ آوته به معنای «دوباره، یک بار دیگر، از نو» است (واژهنامهی لیدل ـ اسکات ـ جونز). دِه ادراکِ زندهی لحظهی حاضر را نشان میدهد: «همین حالا به آن نگاه کن!» آوته از لحظهی حاضر فراتر را مینگرد، به الگویی از کنشهای تکرارشونده در گذشته: «این نخستین بار نیست!»
دِه شما را در زمان جای میدهد و بر آن جایگاه تأکید میکند: اکنون. آوته در اکنون مداخله میکند و آن را در تاریخی از «آنگاه»های تکرارشونده میگنجاند. واژهای پیچیده مانند دِئوتِه میتواند لحنی پیچیده بسازد. ذرهی دِه لحنی نیرومند و هشیار از عاطفه برمیانگیزد و میتواند طیفی از سوزِ فوری تا درجات مختلفِ تحقیر را بیدار کند. اغلب سایهای از طنز یا تردید نیز در آن شنیده میشود (دنیستون، ۱۹۵۴، صص. ۲۰۳–۲۰۶). این واژهای است که چشمها با شنیدنش از ادراکی ناگهانی گشاد میشوند و سپس در فهم تنگتر میگردند. قیدِ آوته آن فهم را چون دو دستِ بههمپیوسته میبندد و با سری که عمیقاً تکان میخورد، میگوید: بارها و بارها.
وقتی شاعران غنایی دِئوتِه را در شعر عاشقانه میگذارند، چه اثری دارد؟ نخست به نمونهای نگاه کنیم که از قبل میشناسیم. این جستار را با پارهای از سافو آغاز کردیم (مجموعهی لوبل ـ پیج، پارهی ۱۳۰):
«اروس، باز هم ــ دِئوتِه ــ آن سستکنندهی اندام،
مرا میچرخاند؛ شیرینتلخ، چارهناپذیر،
موجودی که پنهانی میخزد.»
قیدِ ترجمهناپذیرِ دِئوتِه در آغاز شعر همچون آهی بلند و تا اندازهای وحشیانه میآید؛ لحظهای که عاشق مهاجمش را میشناسد و درمییابد که ــ وای، نه! ــ برای گریز از میل، دوباره دیر شده است. در شعری دیگر، سافو عاشقی را خطاب میکند و میگوید:
«… از تو میخواهم سازت را برداری و از گونگیلا بخوانی؛ زیرا میل دوباره، همین حالا (دِئوتِه)، گرد تو پرواز میکند، چون وقتی جامهاش را دیدی، نفست بند آمد…»
(سافو، پارهی ۲۲.۹–۱۳ در مجموعهی لوبل ـ پیج)
شاعر اسپارتی، آلکمان، نمونهای دیگر به دست میدهد:
«اروس، باز هم (دِئوتِه)، بهخاطر کیپریس،
آن شیرین، از درون ذوبم میکند و قلبم را گرم میسازد.»
(آلکمان، پارهی ۵۹الف در شاعران غنایی یونانی)
هر یک از این شعرها لحظهی حال را بهصورتی عریان و روشن فرامیخواند، اما پژواکی از گذشته آن را قطع میکند. عاشقی که میتواند از تجربهی خودش فاصله بگیرد و آن را با چنین واژگانی ارزیابی کند، آموخته است از جایگاهی خاص به زمان بنگرد و «آنگاه» را روی «اکنون» تا بزند. سافو در این کار استاد است، همانطور که دیگر شاعران غناییِ این دوره نیز چنیناند. این فن به شعرهایشان نیرویی نامعمول میدهد؛ آنها همچون لحظههاییاند که از زمانِ واقعی بریده شدهاند.
این شاعران چگونه به چنین فنی رسیدند؟ به گمان من، شاعرانی که چنین مجذوبِ کژتابیهای زمان بودند، احتمالاً از نخستین یونانیانی بودند که مهارتهای خواندن و نوشتن را جذب کردند و در ترکیب شعر به کار بردند. سواد میتواند نگاه آدمی به زمان را تغییر دهد. بیایید ببینیم چگونه.
ما عادت داریم زمان را با استعارههای گذر توصیف کنیم. زمان میگذرد. زمان جریانی است که از کنارمان میگذرد؛ مسیری که باز میشود؛ جادهای که در آن راه میرویم. همهی رویدادها، کنشها و گفتههای ما بخشی از گذرِ زماناند. زبان بهویژه درون این فرایندِ متحرک جای دارد و واژههایی که بر زبان میآوریم، وقتی زمان میگذرد، ناپدید میشوند ــ «بر بالها»، به تعبیر هومر. هومبولت میگوید: «زبان، اگر در ماهیتِ راستینش فهمیده شود، پیوسته و در هر لحظه گذراست» (۱۸۴۸، جلد ۶، ص. ۸).
پس گفتار تجربهای از فرایند زمانی است: وقتی واژهی «گذرا» را تلفظ میکنید، هجای دوم تا وقتی هجای اول از میان نرفته، حاضر نمیشود (مقایسه کنید با آگوستین، اعترافات، ۱۱.۲۷). در مقابل، خواندن و نوشتن تجربهای از توقف و دستکاریِ زمان است. در مقام نویسنده یا خواننده، بر لبهی گذرایی میایستید و از سایهها صدای سرفهای مبهم میشنوید. واژهی «گذرا» از روی صفحه به شما خیره میشود؛ تأثیرگذار چون تکهای یخِ در حال ذوب. اما از میان نمیرود. از نظر زمانی، واژه در رابطهای تا اندازهای کژتابانه با شما قرار میگیرد: هم پایدار است و هم گذرا. مهارکردنِ این رابطه بخشی از آموزشِ خواندن و نوشتن است. این مهارت به خواننده یا نویسنده مزهای از کنترلِ زمان میدهد.
وقتی میخوانید یا مینویسید، گویی به کنترلی دست مییابید که عاشق آرزویش را دارد: جایگاهی که از آن میتوان معضلهای «اکنون» و «آنگاه» را با فاصله تماشا کرد. اگر موضوعِ متنِ در حال خواندن میل باشد، میتوانید هر جا که بخواهید کتاب را باز کنید و هر وقت بخواهید ببندید. اگر اروس چیزی باشد که روی صفحه نوشته شده، میتوانید کتاب را ببندید و از شر او خلاص شوید؛ یا برگردید و واژهها را بارها و بارها دوباره بخوانید. تکهی یخ در آنجا تا ابد ذوب میشود.
ایزوکراتس، خطیب قرن پنجم پیش از میلاد، میگوید آنچه با حروف نوشته میشود «بیحرکت میماند و همانگونه باقی میماند» (بر ضد سوفسطاییان، ۱۲). افلاطون در فایدروس به نویسندگان و نگرششان به نوشتن میاندیشد. او میگوید نوشتار «قدرتی عجیب» دارد: کسانی که هنرِ حروف را میآموزند، به توانایی خود برای روشن و ثابت نگهداشتنِ امور برای همهی زمانها باور پیدا میکنند (فایدروس، ۲۷۵ج؛ مقایسه کنید با ۲۷۷د). این باور میتواند خطرناک باشد؛ زیرا چنین قدرتی واقعاً شگفتانگیز خواهد بود.
چنین قدرتی برای عاشق چه تفاوتی ایجاد میکرد؟ اگر کنترل زمان در دستش بود، عاشق از زمان چه میخواست؟ این پرسشها برای بررسی ما دربارهی اروس مهماند، زیرا میکوشیم بفهمیم شورِ عشق دربارهی واقعیت چه چیزی به ما میآموزد. عشق مسئلهای دربارهی کنترل است: کنترلکردنِ انسانی دیگر یعنی چه؟ کنترلکردنِ خود یعنی چه؟ از دست دادنِ کنترل یعنی چه؟ شاعران باستان با توصیف میل، دادههایی برای پاسخ به این پرسشها فراهم میکنند. فیلسوفان از توصیف فراتر میروند. اگر این پرسشها را از شاعران تا افلاطون دنبال کنیم، در فایدروس به تجویزی میرسیم دربارهی آنچه عاشق باید از عشق، زمان و خودِ کنترل بخواهد. این نسخه برای ما بهویژه جالب است، زیرا افلاطون این پرسشها را بر نگرانیِ فلسفی دربارهی ماهیت خواندن و نوشتن میافکند.
چرا خواندن و نوشتن افلاطون را نگران میکند؟ نگرانیاش ظاهراً با «این قدرتِ عجیب» نوشتار پیوندی نزدیک دارد. درون نوشتار توهمی وجود دارد؛ توهمی آنقدر قانعکننده که نگرانکننده است، زیرا با سازوکاری که خواننده یا نویسنده نمیتواند در برابرش مقاومت کند، به جان او وارد میشود: اروس.
مخاطبِ سقراط در فایدروس جوانی است که عاشقِ متنی مکتوب شده است. در جریان گفتوگوی فایدروس و سقراط دربارهی این عشق، نقطهای کور گشوده میشود که در آن عاشقان و حروف با هم تلاقی میکنند. این نقطه در زمان نیز قرار دارد، همانطور که در فضا قرار دارد؛ زیرا افلاطون نگرانیاش را مشخصاً در پرتو وضعیتِ فانیِ ما در زمان صورتبندی میکند. اگر بر این نقطهی کور تمرکز کنیم، شاید پرسشِ کنترل روشنتر شود.