چیزی پارادوکسیکال
چیزی پارادوکسیکال
منتقدان رمان، پارادوکس را «اصلی از اصولِ این گونه» میدانند و به بسامدِ بالای موقعیتهایی اشاره میکنند که در رمانهای عاشقانه «نو و غریب» (کاینوس)، «خلاف عقل» (پارالوگوس) یا «تصورناپذیر» (آدوکِتوس) خوانده میشوند (هایزرمن، ۱۹۷۷، ص. ۷۷ و یادداشت ۴، ص. ۲۲۶). شگردهای پارادوکس در همهی سطوحِ این داستانها ــ طرح، تصویرپردازی و بازی با واژهها ــ غنا میآفرینند. پارادوکس بهویژه برای بافت عاطفیِ آنها ضروری است. هرکس با پیشینهی غناییِ داستان اروتیک آشنا باشد، از این موضوع شگفتزده نمیشود. آناکِرئون در قرن ششم پیش از میلاد گفته بود: «دیوانهام! دیوانه نیستم! عاشقم! عاشق نیستم!» (شاعران غنایی یونانی، پارهی ۴۱۳). «نمیدانم چه باید بکنم: دو حالتِ ذهنی در من…» (پارهی ۵۱ در مجموعهی لوبل ـ پیج).
شخصیتهای رمان در لحظههایی از این شیزوفرنیِ عاطفی غرقِ لذت میشوند؛ لحظههایی که شخصیت به دو جناحِ متخاصم تقسیم میشود. رماننویسان این لحظهها را به تکگوییهای گستردهی روح تبدیل میکنند تا شخصیت بتواند معضل اروتیکش را با خودش به بحث بگذارد؛ معمولاً طولانی و بینتیجه. اما شکافِ عاطفی فقط مختص قهرمانان زن و مردِ رمان نیست. هرکس که سرنوشتشان را درون و بیرونِ متن دنبال میکند، از پیش برای واکنش به این شکل برنامهریزی شده است.
برای نمونه، پایانِ افسسیهی گزنفون را در نظر بگیرید. وقتی آنتیا، قهرمان زنِ داستان، در آغوش عاشقش میافتد، مردمِ شهر که گردشان ایستادهاند، با «لذت، درد، ترس، یادِ گذشته، نگرانی از آینده ــ که همه در جانشان درهم میآمیزند» به هیجان میآیند (۵.۱۳). در پایانِ اتیوپیکای هلیودوروس نیز وصالِ عاشقان را همشهریانشان تماشا میکنند و در وجود آنان:
«… تضادهای مطلق به یک همآوایی پیوند خوردند: شادی با اندوه درهمتنیده شد، اشک با خنده آمیخت و تیرگیِ مطلق به شادمانیِ جشنگونه بدل شد.»
(۱۰.۳۸.۴)
پیشتر در رمان هلیودوروس، شخصیتی به نام کالاسیریس واکنش خود را به رنجهای اروتیکِ قهرمان زن ثبت میکند:
«… همزمان از لذت و درد سرشار شدم؛ به حالتی عاطفی و کاملاً تازه دچار شدم: هم میگریستم و هم شادمان بودم.»
(پاتوس تی کاینوتِرون؛ ۴.۹.۱)
از ما خوانندگان نیز انتظار میرود همین آمیزهی پارادوکسیکالِ احساسات را تجربه کنیم، به شرط آنکه رماننویس نیرنگهایش را بهدرستی مهار کند. خاریتون همین را القا میکند؛ وقتی در لحظهای درخشان از کنش داستان رو به ما میکند و میپرسد:
«کدام شاعری تا به حال چنین صحنهی پارادوکسیکالی (پارادوکسون میثون) را روی صحنه آورده است؟ لابد گمان کردهاید در تئاتری نشستهاید که هزار احساس آن را پر کردهاند؛ همه همزمان: اشک، شادی، شگفتی، شفقت، ناباوری و دعاهای پرشور!»
(خایرئاس و کالیروئه، ۵.۸.۲)
هدفِ رماننویس، ایجادِ لذت و درد بهطور همزمان است. باید لحظهای درنگ کنیم و بر این نکته تأمل کنیم.
اهمیتِ این نکته آن است که ما خوانندگان معمولاً بارها و بارها به واکنشی عاطفیِ متعارض کشانده میشویم؛ واکنشی شبیه جانِ عاشق که میل آن را دوپاره کرده است. خودِ خواندن فاصله و کجیِ زیباییشناختیِ لازم برای این واکنش را فراهم میکند. خواننده از جایگاهی برتر از نظر آگاهی وارد داستان میشود. میدانیم داستان به پایانی خوش خواهد رسید؛ شخصیتهای درون داستان ظاهراً این را نمیدانند. بنابراین از زاویهای نسبت به متن ایستادهایم که هم واقعیتهای روایتشده و هم آنچه شخصیتها واقعیت میپندارند برایمان قابلمشاهدهاند: دو سطحِ واقعیتِ روایی، بدون همگرایی، روی هم شناورند و همان دیدِ برجستهنمای عاطفی و شناختی را برای خواننده فراهم میکنند که عاشقِ خواهان تجربه میکند.
دیدیم که سافو در پارهی ۳۱ این لحظهی برجستهنما را به شکل مداری سهنقطهای از میل میسازد که خودِ او، محبوبش و «مردی که با دقت گوش میدهد» را به هم متصل میکند. کنشِ زبانیِ اروس در پارهی ۳۱ به ادراک ما اجازه میدهد از یک سطح میل به سطحی دیگر، از امر واقعی به امر ممکن، بجهد یا جابهجا شود، بیآنکه تفاوت میان آنها را از دست بدهد. در شعر سافو، تغییرِ دید لحظهای است: سرگیجهای همراه با احساسی ناگهانی از نزدیکشدن به هستهای که احساسها در آن شکل میگیرند. در رمان، همین فنِ تغییر فاصله به نگرشی دائمی تبدیل میشود که خواننده از آن به کنش داستان مینگرد.
رمانها نیرنگِ اروس را نهادینه میکنند. این نیرنگ به بافتی روایی از ناسازگاریِ پایدار، هم عاطفی و هم شناختی، بدل میشود. به خواننده امکان میدهد نسبت به شخصیتهای داستان رابطهای مثلثی داشته باشد و برای رسیدن به موضوعهای میلشان به درون متن دست دراز کند؛ اشتیاقشان را شریک شود، اما از آن جدا هم بماند؛ واقعیت را از چشم آنان ببیند و درعینحال خطای ادراکشان را نیز تشخیص دهد. این تجربه تقریباً شبیه عاشقبودن است.