
نویسنده: اسلاوی ژیژک |
یووال نوح هراری در سخنرانی کوتاه خود با عنوان «تا سال ۲۰۳۰ جهان غیرقابلشناسایی خواهد بود»، دیدگاهش را درباره تأثیر رشد انفجاری هوش مصنوعی بر زندگی ما به شیوهای چنان روشن و فشرده بیان میکند که به سوژهای مناسب برای تحلیل انتقادی تبدیل میشود. او تصویری نسبتاً باجزئیات از جهان در سال ۲۰۳۰ ارائه میدهد؛ جهانی که آن را برای کسانی از ما که همچنان در درکهای سنتی از انسانیت ریشه دارند، «غیرقابلشناسایی» میخواند. با این حال، اگر بخواهم مقصودم را بیپرده و صریح بگویم: واقعیتِ سال ۲۰۳۰ حتی برای کسانی که دیدگاه هراری را پذیرفتهاند نیز غیرقابلشناسایی خواهد بود.
پیشفرض هراری (که من هم با آن موافقم) این است که رخداد کنونی چیزی فراتر از آگاهی کامل بیشتر ماست: پایان بشریت، بدانگونه که از حدود ۱۰ هزار سال پیش—زمانی که قبایل عصر سنگ آغاز به کاربرد زبان کردند—میشناختیم.
با خیزش شتابان هوش مصنوعی، زبان دیگر ابزار انسانها برای ارتباط و کنش متقابل نیست؛ زبان به استقلال کامل میرسد و بهمثابه یک کارگزار خودمختار عمل میکند و بند نافی را که آن را به میمونهای آسیبپذیری به نام «انسان» متصل میکرد، میگسلد. (در اینجا با نخستین پرسش روبهرو میشوم: آیا زبانی بدون سوژه، زبانی که در مقام کارگزار خود عمل میکند، هنوز در قالب زبان کارکرد دارد؟ افزون بر این، آیا بهراستی میتوان زبان را به دو کارکرد آن، یعنی محاسبه فکری و بیان احساسات فروکاست؟ البته این موضوع را در جای دیگری بررسی کردهام.)
از این رو، نالیدن از اینکه رشد هوش مصنوعی مرز میان واقعیت و بازنماییهای خیالی را تضعیف میکند کافی نیست؛ همچنانکه جشن گرفتنِ این توانایی برای گذارِ بیدردسر میان واقعیت و داستان بهعنوان نوعی «آزادی جدید» نیز بسنده نخواهد بود. پیامد فاجعهبار چنین «آزادی»ای را امروزه در بخش عمدهای از عرصه سیاست جهانی (ترامپ، پوتین، اسرائیل) بهوضوح میبینیم؛ جایی که گفتمانی نوظهور شکل گرفته که حتی تلاشی برای راستین بودن به معنای سنتی کلمه ندارد.
در سطح هستیشناختی روزمره (ontic)، ما باید بیش از هر زمان دیگری بر حقیقت مبتنی بر واقعیات پافشاری کنیم؛ اما در عین حال نباید فراموش کرد که در سطحی بنیادینتر از هستیشناسی (ontological)، مرز میان حقیقت و داستان در حال محو شدن است.
هرچند هراری به هشدارهای مداومش درباره پایان دوران بشر شناخته میشود، اما در اینجا بیش از اندازه خوشبین است؛ او از آیندهای نزدیک (۲۰۳۰) سخن میگوید که در آن افراد قادر خواهند بود پیوندهای عاطفی با اشخاص واقعی و دیجیتال برقرار کنند. این مسئله حتی همین امروز نیز، در جریان گفتوگوهای چندساعته کاربران با ChatGPT، در حال رخ دادن است؛ اما سیستمی بهمراتب پیشرفتهتر را تصور کنید که در آن عینک دیجیتال به چشم میزنم و با پدر درگذشتهام به گفتوگو مینشینم؛ پدری که کالبد مجازیاش از طریق خاطرات من و دیگران و انواع ردپاهای مادی (صداهای ضبطشده و اسناد) بازسازی شده است.
اما مهار این بازی در دست کیست؟ درباره نظارت و کنترل از درون چطور؛ یعنی زمانی که افکار و خاطرات کاذب بدون آنکه حتی متوجه شویم در ذهن ما کاشته شوند؟ فرض کنید خاطرهای ساختگی در ذهن من نهادینه شود که در کودکی مورد آزار قرار گرفتهام و من آن را کاملاً اصیل و واقعی تجربه کنم. یا اگر طبقه جدیدی از اربابان سر برآورند که بتوانند افکار ما را بخوانند و در آن دست ببرند، اما خودشان زیر بار پیوند نورالینک نروند چه؟ چه میشود اگر مطرودان نه فرودستان به حاشیه راندهشده، بلکه همان نخبگان حاکمی باشند که ساکنان «تکینگی» (Singularity) را هدایت و دستکاری میکنند؟
درباره نورالینک، هراری چنین میپندارد که هر فرد مختار خواهد بود انتخاب کند به کدام ذهنهای جمعی (دانشمندان؟ شاعران؟) بپیوندد؛ واقعاً اینگونه است؟ آیا فردیتِ من از غرق شدن در آنچه «تکینگی» خوانده میشود جان سالم به در خواهد برد؟ از آنجا که ایمپلنتهای برقرارکننده تماس من با نورالینک، ابزارهایی مکانیکی هستند، روشن است که کنترل نهایی در دستان همان کسی است که اتصال این ابزارها را برقرار یا قطع میکند.
من چپگرایی خاماندیش نیستم که هوش مصنوعی را ماشینی خنثی بپندارم که پیامدهایش صرفاً تابع شرایط اجتماعیِ بهکارگیری آن است؛ گرایش به کنترل و سلطه فناورانه، در تاروپودِ ساختار صوری هوش مصنوعی تنیده شده است. به همین دلیل است که تصور یک جامعه شاد و رهایییافته از افراد انسانی که در دل تکینگی کنار هم زیست میکنند ناممکن است: در تکینگی نه رابطهای وجود دارد، نه طنزی و نه ارتباطی که در آن سوی دیگرِ رابطه ناشناخته و مبهم باقی بماند.
نتیجهای که خود را تحمیل میکند این است: هر جهش بزرگ فناورانه راهی به سوی بربریت نوین میگشاید؛ اثر بهظاهر آزادیبخش آن در نهایت به همان چیزی ختم میشود که هربرت مارکوزه آن را «والایشزدایی سرکوبگر» (Repressive Desublimation) نامید (مفهومی که در کتاب «انسان تکساحتی» در سال ۱۹۶۴ مطرح کرد). میتوان گفت تئودور آدورنو نخستین کسی بود که در تحلیل خود از «پرستش بهار» استراوینسکی («استراوینسکی و ارتجاع» در بخش دوم «فلسفه موسیقی نو»، ۱۹۴۹) به این جهتگیری اشاره کرد. آدورنو با باریکبینی نشان داد که چگونه مدرنیسم استراوینسکی و تقلید موسیقایی او از ریتم خشن تولید صنعتی، اسطورههای قربانیسازیِ وحشیانه و کهن در روسیه باستان را به درونمایه خود بدل میسازد.
به تعبیر مارکوزه، «سرکوب» در سرمایهداری متأخر نه از راه مهار و انکار، بلکه از طریق روا شمردن و بیان آزاد عمل میکند: تمام لذتها—در قالب کالا—مجاز شمرده میشوند و این به بیانِ مهارشده تمام امیال و خواستهها میانجامد.
به بیانی دیگر، سرکوب امروز از طریق والایشزدایی از میل کار میکند؛ جایی که هیچ تمایلی ناچار به پنهانشدن نیست. رفتارهای گوناگون و سبکهای زندگی نامتعارف دیگر از نگاه جامعه پدیدههایی منفی یا زیانبار تلقی نمیشوند، بلکه حتی رسمیت یافته و ستایش میشوند. پیوستن به این اشکال زیستی دیگر کنشی ساختارشکن نیست، بلکه سرمایهداری را در قالب ارزش بازتولید و تثبیت میکند.
رشد انفجاری کارگزارهای هوش مصنوعی در دوران معاصر، والایشزدایی سرکوبگر را در تمام ابعاد به سطحی رسانده که تا پیش از این غیرقابل تصور بود؛ از جهان پساحقیقت گرفته تا محو شدن تمایز میان فضای عمومیِ واقعی و فضای خصوصی، بماند کنترل دیجیتال بر آنچه انجام میدهیم و میاندیشیم. رسانههای مبتنی بر هوش مصنوعی همچنین نقشی محوری در تاختوتاز خشونت و وقاحت بیشرمانه به گفتمان سیاسی در دهه گذشته داشتهاند: ایالات متحده و اسرائیل اکنون نه تنها در کلام، بلکه در عمل (مانند بیانیههای علنی درباره شیوه شکنجه زندانیان) والایشزدایی سرکوبگر را پیاده میکنند.
سیاستمدارانی چون ترامپ و نتانیاهو آشکارا در ملأ عام به شیوهای سخن میگویند که تا همین چندی پیش تصور آن تنها در خلوت یا نامهنگاریهای محرمانه ممکن بود. گفتار آنان عمیقاً نماد والایشزدایی سرکوبگر است: از سویی بیپروا و عاری از هرگونه ملاحظه برای پاسداشت کرامت انسانی است، و از سوی دیگر سرکوبگر است (با وعده برخوردهای خشن با کسانی که دشمن انگاشته میشوند، از جمله نابودی یک تمدن کامل).
ما در اینجا صرفاً با تأثیر هوش مصنوعی روبهرو نیستیم، بلکه با بستر اجتماعی مشخصی مواجهیم که هوش مصنوعی در بستر آن عمل میکند. ما هنوز در پی نامی شایسته برای این وضعیت نوظهوریم: نئوفئودالیسم دیجیتال، فاشیسم لیبرال، یا شکلی نوین از بناپارتیسم. نیک میدانیم که همه این عنوانها ناظر بر پدیدهای کاملاً عینی و ملموساند که بار سنگین آن را بر دوش خود حس میکنیم. کارکرد هوش مصنوعی را نمیتوان از پیکار طبقاتی نئوفئودالیستی جدا دانست؛ پیکاری که نماد بارز آن پنجضلعی گیتس، ماسک، تیل، بزوس و زاکربرگ است.
نویسنده: اسلاوی ژیژک | تاریخ انتشار: ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶
نشانی پایگاه منبع: https://www.hani.co.kr