نشریه کوه رانهندسه تمنا / فهرست کتاب
هندسه تمنا / بخش 7

منطق در لبه

هندسه تمنا / آن کارسون

منطق در لبه

منطق در لبه

«… با یک تپشِ قلب، تنها توانستیم نوک آن را لمس کنیم؛
و آه‌کشان، نخستین میوه‌های جانمان را همان‌جا گذاشتیم
و به صدای زبان انسانی‌مان بازگشتیم،
جایی که واژه‌ها آغاز و پایان دارند.»

— آگوستین، اعترافات، ۹.۱۰

وقتی تو را می‌خواهم، بخشی از من غایب است: فقدانِ تو، فقدانِ من است. عاشق استدلال می‌کند: اگر تو بخشی از وجود مرا در خود نگرفته بودی، من نیازمند تو نمی‌شدم. سافو می‌گوید: «حفره‌ای در احشایم جویده می‌شود» (پاره‌ی ۹۶.۱۶–۱۷ در مجموعه‌ی لوبل ـ پیج). آرخیلوخوس می‌گوید: «ریه‌هایم را از سینه‌ام ربوده‌ای» (وست، یامب‌ها و مرثیه‌های یونانی، پاره‌ی ۱۹۱) و «از میان استخوان‌هایم عبور کرده‌ای» (پاره‌ی ۱۹۳). آلکمان می‌گوید: «فرسوده‌ام کرده‌ای» (۱.۷۷ در شاعران غنایی یونانی)؛ آریستوفان: «ساییده و ریزم کرده‌ای» (زنان در مجلس، ۹۵۶)، «گوشت تنم را خورده‌ای» (قورباغه‌ها، ۶۶)؛ تئوکریتوس: «خونم را مکیده‌ای» (۲.۵۵)؛ آرخیلوخوس: «اندام جنسی‌ام را درو کرده‌ای» (وست، پاره‌ی ۹۹.۲۱)؛ و تئوگنیس: «ذهنِ استدلال‌گرم را ربوده‌ای» (۱۲۷۱).

اروس سلبِ مالکیت است. او اندام‌ها، ماده و یکپارچگی را از بدن می‌رباید و عاشق را، در اصل، کم‌تر از آنچه بود باقی می‌گذارد. نزد یونانیان، این نگرش به عشق در کهن‌ترین سنت اسطوره‌ای ریشه دارد: هزیود در تئوگونیا شرح می‌دهد که چگونه اخته‌کردن به تولد آفرودیت انجامید؛ الهه‌ای که از کفِ برخاسته پیرامون اندام جنسیِ بریده‌شده‌ی اورانوس زاده شد (۱۸۹–۲۰۰). عشق بدون از دست رفتنِ بخشی حیاتی از خود رخ نمی‌دهد. عاشق بازنده است؛ دست‌کم خودش چنین حساب می‌کند.

اما در محاسبه‌ی او جابه‌جایی‌ای سریع و ماهرانه رخ می‌دهد. عاشق که به سوی موضوعی دست دراز کرده و درمی‌یابد بیرون از او و فراتر از اوست، ناگزیر متوجه خود و مرزهایش می‌شود. از جایگاهی تازه، که می‌توان آن را خودآگاهی نامید، به پشت سر می‌نگرد و حفره‌ای می‌بیند. این حفره از کجا آمده است؟ از فرایند طبقه‌بندیِ خودِ عاشق. میل به چیزی که هرگز نمی‌دانست از فقدانش رنج می‌برد، با تغییرِ فاصله به میل برای بخشی ضروری از وجود خودش تعبیر می‌شود. نه اکتسابی تازه، بلکه چیزی که از ابتدا، به‌درستی، از آنِ او بوده است. دو فقدان یکی می‌شوند.

منطق لغزانِ عاشق به‌طور طبیعی از نیرنگ‌های میلش پدید می‌آید. دیدیم که عاشقان، مانند سافو در پاره‌ی ۳۱، اروس را شیرینی‌ای می‌دانند که از غیاب و درد ساخته شده است. این دریافت تاکتیک‌های گوناگونِ مثلث‌سازی را به کار می‌اندازد؛ راه‌های مختلفی برای باز و برقی نگه‌داشتن فضای میل. اندیشیدن به تاکتیک‌های خود همیشه کاری لغزنده است. تفسیر، سه زاویه را اندازه می‌گیرد: خودِ عاشق، معشوق و عاشقی که در تعریف تازه، بدون معشوق ناقص است. اما این مثلثات ترفندی است. حرکت بعدی عاشق آن است که مثلث را به شکلی دوسویه فروبکاهد و دو ضلعش را همچون دایره‌ای واحد در نظر بگیرد. او با خود می‌گوید: «حفره‌ام را می‌بینم و تمامیتِ خویش را می‌شناسم.» فرایند استدلال او میان دو سوی این جناس معلق می‌ماند. به نظر می‌رسد نمی‌توان درباره‌ی فقدان اروتیک سخن گفت یا استدلال کرد، بی‌آنکه به زبانِ بازی با واژه‌ها فروغلتید.

برای نمونه، گفت‌وگوی لیسیس افلاطون را در نظر بگیرید. سقراط در آن می‌کوشد واژه‌ی یونانیِ فیلوس را تعریف کند که هم «دوست‌دار» و هم «دوست‌داشته‌شده»، هم «دوستانه» و هم «عزیز» معنا می‌دهد. او می‌پرسد آیا میل به دوست‌داشتن یا دوستی با چیزی، هرگز از فقدانِ آن جداشدنی است. مخاطبانش سرانجام می‌پذیرند که همه‌ی میل، اشتیاق به چیزی است که به‌درستی به میل‌ورز تعلق دارد، اما به‌نحوی از دست رفته یا از او گرفته شده است ــ هیچ‌کس نمی‌گوید چگونه (۲۲۱ه–۲۲۲الف).

با شتاب‌گرفتن استدلال، جناس‌ها برق می‌زنند. این بخش از بحث به کاربرد ماهرانه‌ی واژه‌ی یونانیِ اویکیوس وابسته است؛ واژه‌ای که هم «مناسب، خویشاوند، هم‌سرشت با من» معنا می‌دهد و هم «متعلق به من، از آنِ من». پس سقراط رو به دو پسری که طرف گفت‌وگوی او هستند، می‌گوید:

«… میل و عشق و اشتیاق، چنان‌که به نظر می‌رسد، متوجه چیزی‌اند که با خودمان خویشاوند است [تو اویکیئو]. پس اگر شما دو نفر دوستِ یکدیگر هستید [فیلوی]، به‌طور طبیعی به یکدیگر تعلق دارید [اویکیوی اِست].»
(۲۲۱ه)

سقراط به‌شدت بی‌انصاف است که از یک معنای اویکیوس به معنای دیگر می‌لغزد، گویی شناختنِ روحی خویشاوند در دیگری همان ادعای مالکیت بر آن روح است؛ گویی در عشق پذیرفتنی است که تمایز میان خود و کسی را که دوستش داریم محو کنیم. همه‌ی استدلال‌ها و امیدهای عاشق به خوشبختی بر همین بی‌انصافی، همین ادعا و همین مرزِ محوشده بنا شده‌اند. ازاین‌رو اندیشه‌اش پیوسته در سرزمین مرزیِ زبان، جایی که جناس‌ها رخ می‌دهند، حرکت می‌کند و می‌کاود.

عاشق در آن‌جا به دنبال چیست؟ جناس، آرایه‌ای زبانی است که به شباهت آوا و تفاوت معنا وابسته است. دو صدای هم‌ساخت را به هم پیوند می‌دهد، اما معنایشان مصرانه و تحریک‌آمیز از هم جدا می‌ماند. هم‌آوایی را درک می‌کنید و هم‌زمان فضای معناییِ جداکننده‌ی دو واژه را می‌بینید. در نوعی دیدِ برجسته‌نما، همانندی بر تفاوت افکنده می‌شود. این تجربه نیرویی مقاومت‌ناپذیر دارد. جناس در همه‌ی ادبیات‌ها پدیدار می‌شود، ظاهراً به قدمت زبان است و همواره ما را مجذوب می‌کند. چرا؟ اگر پاسخ این پرسش را می‌دانستیم، روشن‌تر درمی‌یافتیم عاشق در حرکت و استدلال در سرزمین مرزیِ میلش در جست‌وجوی چیست. هنوز پاسخی نداریم. بااین‌حال، باید به ویژگیِ جناس‌گونِ منطق عاشق توجه کنیم: ساختار و نیروی مقاومت‌ناپذیرش نکته‌ای مهم درباره‌ی میل و جست‌وجوی عاشق به ما می‌گویند.

دیدیم که سقراط هنگام بحث درباره‌ی اروس به‌مثابه‌ی فقدان در لیسیس، از زبانِ جناس‌گون استفاده می‌کند تا از یک معنای اویکیوس («خویشاوند») به معنای دیگرش («مال من») بلغزد. سقراط در این‌جا تلاشی برای پنهان‌کردن بازیِ زبانی‌اش نمی‌کند؛ برعکس، با کاربردی دستوری و نامعمول آن را آشکار می‌سازد. او هنگام خطاب‌کردنِ دو فیلوی، لیسیس و مِنه‌کسنوس، ضمیرهای متقابل و بازتابی را عمداً درهم می‌آمیزد. یعنی وقتی می‌گوید «… شما به یکدیگر تعلق دارید» (۲۲۱ه۶)، واژه‌ای برای «یکدیگر» به کار می‌برد که معمولاً معنای «خودتان» می‌دهد (هاوتویس). سقراط با واژه‌ها بر میلِ عاشقان جوانی که پیش رویش‌اند بازی می‌کند.

درهم‌آمیختنِ خود و دیگری در زبان بسیار آسان‌تر از زندگی است، اما جسارتِ بی‌پروای مشابهی در هر دو وجود دارد. جناس‌ها، همچون اروس، از مرزهای چیزها سرپیچی می‌کنند. نیروی اغواگر و هراس‌انگیزشان از همین‌جا می‌آید. درون یک جناس، امکانِ دریافت حقیقتی بهتر یا معنایی راستین‌تر از آنچه معنای جداگانه‌ی هر واژه در اختیار می‌گذارد، به چشم می‌آید. اما این نگاهِ گذرا به معنای افزوده، که در جناس برق می‌زند، دردناک است؛ زیرا از باورِ راسخِ شما به ناممکن‌بودنش جدایی‌ناپذیر است. واژه‌ها لبه دارند؛ شما هم همین‌طور.

منطق جناس‌گونِ عاشق بخش مهمی از اندیشه‌ورزی اوست. جناس‌های عاشق طرحِ چیزی را نشان می‌دهند که از تجربه‌ی اروس، در یک لحظه، می‌آموزد: درسی روشن درباره‌ی هستیِ خودش. وقتی اروس را در خود فرو می‌برد، ناگهان تصویری از خودی دیگر در او پدیدار می‌شود؛ شاید خودی بهتر، ترکیبی از وجودِ خودش و وجودِ محبوبش. این گسترشِ خود که تصادفی اروتیک آن را زنده کرده، رویدادی پیچیده و ناآرام‌کننده است. به‌سادگی می‌تواند مضحک شود؛ چنان‌که می‌بینیم آریستوفان خیال‌پردازیِ معمول عاشق را در اسطوره‌ی انسان‌های کروی به نتیجه‌ای منطقی و دورانی می‌رساند.

اما در همان حال، احساسِ حقیقتی جدی با تصویرِ عاشق از خودش همراه است. ادراک‌هایی که هنگام عاشق‌شدن به ذهن می‌رسند، قانع‌کننده‌اند؛ گویی از ادراک‌های دیگر راستین‌ترند و به معنایی بیشتر «از آنِ خودِ ما» هستند، زیرا به برای به‌دست‌آوردنشان بهایی شخصی پرداخته‌ایم. بیشترین یقین را درباره‌ی این احساس داریم که محبوب مکملِ ضروریِ ماست. نیروی تخیل در تبانی با این تصویر، امکان‌هایی را از ورای امر واقع فرا می‌خواند. ناگهان خودی که پیش‌تر هرگز شناخته نشده بود و اکنون خودِ راستین به نظر می‌رسد، به‌تدریج روشن می‌شود. نسیمی از خداگونگی ممکن است از وجودتان بگذرد و برای لحظه‌ای بسیاری چیزها شناختنی، ممکن و حاضر به نظر برسند.

سپس لبه دوباره خود را تحمیل می‌کند. شما خدا نیستید. آن خودِ گسترش‌یافته هم نیستید. در واقع، اکنون می‌بینید که حتی خودی کامل نیز نیستید. شناخت تازه‌تان از امکان‌ها، هم‌زمان شناختِ آن چیزی است که در امر واقع غایب است.

برای مقایسه می‌توان دید که این دریافت چگونه در ذهنِ عاشقی مدرن شکل می‌گیرد. ویرجینیا وولف در رمان موج‌ها جوانی به نام نویل را توصیف می‌کند که از آن سوی باغ، نزدیک‌شدنِ برنارد، محبوبش، را می‌بیند:

«اکنون چیزی از من جدا می‌شود؛ چیزی از من به سوی آن پیکرِ در حال نزدیک‌شدن می‌رود و اطمینانم می‌دهد که پیش از آنکه بفهمم کیست، او را می‌شناسم. چه عجیب است که حتی در فاصله، با افزوده‌شدنِ یک دوست، آدم چقدر تغییر می‌کند. دوستان چه خدمت سودمندی می‌کنند وقتی ما را به خودمان بازمی‌شناسانند. اما چه دردناک است که کسی تو را به خودت بازگرداند، تعدیلت کند، خودت را ناخالص کند، با تو درآمیزد و بخشی از دیگری‌ات سازد. هرچه نزدیک‌تر می‌شود، دیگر خودم نیستم؛ نویل‌ام آمیخته با کسی دیگر ــ با چه کسی؟ با برنارد؟ بله، برنارد است و از برنارد خواهم پرسید: من کیستم؟» (ص. ۸۳)

نویل از حفره‌ی درونش کم‌تر از شاعران غنایی یونان هراسان است؛ شاعرانی که ویرانی‌های اروس را ثبت می‌کنند. او، برخلاف سقراط، برای توضیح وضعیتِ آمیخته‌اش به جناس متوسل نمی‌شود. فقط می‌بیند که این اتفاق می‌افتد و سه زاویه‌اش را اندازه می‌گیرد: میل از خودِ نویل بیرون می‌رود، از برنارد بازمی‌جهد و به سوی نویل بازمی‌گردد ــ اما نه همان نویلِ پیشین. «دیگر خودم نیستم؛ نویل‌ام آمیخته با کسی دیگر.» بخشی از او که به سوی برنارد می‌رود، برنارد را بی‌درنگ آشنا می‌کند، «حتی پیش از آنکه بفهمم کیست». سقراط می‌گفت این حرکت برنارد را اویکیوس می‌کند. بااین‌همه، نویل تجربه را دوسویه ارزیابی می‌کند: هم «سودمند» است و هم «دردناک». همانند شعر یونانی، درد در آن لبه‌ای پدیدار می‌شود که خود ناخالص و آمیخته می‌شود و تلخی به شکلی هراس‌انگیز به شیرینی نزدیک می‌شود. دوسویگیِ اروس مستقیماً از این قدرتِ آمیختنِ خود سرچشمه می‌گیرد. عاشق ناچار می‌پذیرد که آمیخته‌شدن هم خوب است و هم بد؛ اما سپس دوباره به این پرسش بازگردانده می‌شود: «حالا که این‌گونه درآمیخته‌ام، من کیستم؟» میل عاشق را تغییر می‌دهد. «چه عجیب است»: او تغییر را احساس می‌کند، اما مقوله‌های آماده‌ای برای ارزیابی‌اش ندارد. این تغییر، خودی را به او نشان می‌دهد که پیش‌تر نمی‌شناخت.

برخی تحلیل‌ها می‌گویند شاید چنین نگاهی اجمالی، سازوکاری باشد که تصورِ «خود» را در هر یک از ما شکل داده است. نظریه‌ی فرویدی این تصور را به تصمیمی بنیادین میان عشق و نفرت پیوند می‌دهد؛ تصمیمی شبیه وضعیت دوسویه‌ی عاشق که جان ما را می‌شکافد و شخصیت‌مان را شکل می‌دهد. از نظر فروید، در آغاز زندگی آگاهی‌ای از اشیا به‌عنوان چیزهایی جدا از بدن خود وجود ندارد. تمایزِ خود و ناخود از تصمیمی پدید می‌آید که هرچه «من» دوست دارد به‌عنوان «مال من» تصاحب کند و هرچه را دوست ندارد «مال من نیست» بداند. با تقسیم‌شدن، می‌آموزیم خودمان کجا پایان می‌یابیم و جهان از کجا آغاز می‌شود. بدین‌سان می‌آموزیم آنچه را می‌توانیم از آنِ خود کنیم دوست بداریم و از آنچه همچنان بیگانه می‌ماند نفرت داشته باشیم.

تاریخ‌نگارانِ ذهنِ یونانی، به‌ویژه برونو اسنل، تصویر فرویدیِ رشد فرد را برای توضیح پیدایش فردگرایی در جامعه‌ی یونان طی دوره‌ی کهن و کلاسیکِ آغازین به کار گرفته‌اند. از نظر اسنل، نخستین شکل‌گیریِ شخصیت انسانیِ خودآگاه و خودمهارگر در جامعه‌ی یونانی ــ شخصیتی که خود را کلیتی ارگانیک و متمایز از شخصیت‌های دیگر و جهان پیرامون می‌داند ــ را می‌توان به لحظه‌ای از دوسویگیِ عاطفی نسبت داد که جان را دوپاره می‌کند. صفت سافو، گلوکوپیکرون، آن لحظه را نشان می‌دهد. این انقلابی در خودآگاهیِ انسان است که اسنل آن را «کشف ذهن» می‌نامد. اروسِ مسدودشده محرک آن است و پیامدش استوارشدنِ «خود» است:

«عشقی که مسیرش بسته می‌شود و به وصال نمی‌رسد، تسلطی به‌ویژه نیرومند بر قلب انسان پیدا می‌کند. جرقه‌های میلی حیاتی درست در لحظه‌ای شعله‌ور می‌شوند که مسیر میل مسدود شده است. این مانع است که احساس‌های کاملاً شخصی را به آگاهی می‌آورد… [عاشق ناکام] علت را در شخصیت خود جست‌وجو می‌کند.» (۱۹۵۳، ص. ۵۳)

تز اسنل تکان‌دهنده است و هم هیجان، هم مخالفت گسترده و هم بحثی ادامه‌دار برانگیخته است. پاسخی نهایی برای پرسش‌های تاریخی و تاریخ‌نگارانه‌ای که مطرح شده‌اند در دست نیست؛ اما بینش اسنل درباره‌ی اهمیت عشقِ تلخ‌وشیرین در زندگی ما نیرومند است و با تجربه‌ی مشترک بسیاری از عاشقان طنین می‌اندازد. برای نمونه، نویل در موج‌ها، وقتی به عشقش به برنارد می‌اندیشد، ظاهراً به نتیجه‌ای مشابه می‌رسد: «اینکه شخص دیگری تو را به موجودی واحد منقبض کند ــ چه عجیب است» (ص. ۸۰).

ترجمه‌ی فارسی: عباس دقیقینشریه کوه ران